نوشیدنِ آب، بی فلسفه

این پرسش، هنوز اندیشه ی مرا بر می آشوبد! این درگیری مرا لحظه ای به خود وانگذاشته است و زنجیری که گمان می کنم که بر تار و پود زندگی امان تنیده است و هنوز توان برداشتن مان و رها شدن مان نیست!

ادامه مطلب

آقای روز مادر!

تو که به ما درس می دهی تا خودمان باشیم و خودمان را پیدا کنیم، این تویی، تو که به واسطه ی آموزگار بودن، آموزگارِ انسان بودن، آقا شده ای!

ادامه مطلب

آتش! آتش! آتش!

۱۳۷۰/۱۱/۱۸ Edutopia.ir حس مى‏کنم که از تو خیلى دور شده ‏ام. دیگر حتى در خواب هم به من سر نزده ‏اى … گویا دست هایم موقع نوشتن یخ زده ‏اند. به سختى خودشان را تحمل مى‏ کنند تا چه رسد به این قلم،… کاش دست ها، چشم ها و این قلب راکد و خاموش را به آتش مى‏ کشاندم تا باز همتاى شعله کشیدن هاى بى نظیر آتش جان بگیرند و برقصند. کاش باز لحظه‏ اى...

ادامه مطلب

نان، معده، دانشکده!

۱۳۷۰/۱۱/۱۱ Edutopia.ir این دانشگاه هم برایم جز دردسر هیچ نداشته است. آمدن و رفتن. آخرش چى؟ دل و دماغم را از دست داده ‏ام. دانشگاه یعنى مدرک، یعنى جزوه نویسى، تقویت حافظه موقتى، دانشگاه یعنى دبیرستان متورم، راهنمایى ترمى، هیچ فرقى ندارد! آخر ترم همه به جنب و جوش مى‏افتند. کارى که از آن متنفرم. جزوه نویسهاى طول ترم، جزوه خوانهاى آخر ترم...

ادامه مطلب

مثل همیشه!

۱۳۷۰/۶/۹ Edutopia.ir امروز نبودى. مثل دیروز، مثل هرروز. کلاس خیلى دلتنگ بود، درس ها کمرنگ. کلاس فلسفه بود. سر و کله زدن با قصابهاى معرفت، تشریح کنندگان کالبد هستى، خسته شدم. آن سردر گمى همیشگى فلسفى، آن آشفتگى و پریشانى و دل آشوبى باز به سراغم آمده بود. از کلاس زدم بیرون، رفتم توى تریا، آن گوشه خلوت همیشگى. -: ” مثل همیشه؟” -: ” آره،...

ادامه مطلب

حیاط قدیمی، هوای قدیمی

بهار، پشت پنجره ی خانه های قدیمی!

ادامه مطلب

شیرکاکائو، تشنگی، مدیریت

شیرکاکائو، تشنگی، مدیریت Edutopia.ir ۱۳۷۰/۹/۱ امروز نبودى. مثل دیروز، مثل هرروز. کلاس خیلى دلتنگ بود، درسها کمرنگ. کلاس فلسفه بود. سر و کله زدن با قصابهاى معرفت، تشریح کنندگان کالبد هستى، خسته شدم. آن سردر گمى همیشگى فلسفى، آن آشفتگى و پریشانى و دل آشوبى باز به سراغم آمده بود. از کلاس زدم بیرون، رفتم توى تریا، آن گوشه خلوت همیشگى. -: ”...

ادامه مطلب

آبی، شاریته، آشوب

آبی، شاریته، آشوب Edutopia.ir ۱۳۷۰/۷/۱ … این روزها که نبودى و نیافتم ات اضطراب عجیبى به جانم افتاده. مرغ دلم چنان خودش را به در و دیوار سینه کوفته بود که بى‏رمق، از پا درآمده بود. آشوب دیرینه باز به دلم چنگ مى‏زد. دیشب، شب سختى بود. راه افتاده بودم توى خیابانها، آشوب رهایم نمى‏کرد. همان درد کهنه باز سرباز کرده بود. دیشب،… خودم را...

ادامه مطلب

تاریخ، تبه کاری، تار عنکبوت

تاریخ، تبه کاری، تار عنکبوت Edutopia.ir ۱۳۷۰/۶/۲۵   … و بعد این گریز، این تنش که مرا آشفته است. شاید تقصیر من نیست. شاید تقصیر هیچکس نیست. شاید همه ما گرفتار سنت هبوطیم! و بعد او، که این رنج ابدى را بر خویش تحمیل کرد. انتخاب او آگاهانه و از سر درد بود. فهمید که باید رنج بکشد و با تاریخ به جنگ بپردازد. تاریخ، این نمایش تکرارى کسالت‏آور،...

ادامه مطلب

پاندورا، هبوط، امید

پاندورا، هبوط، امید Edutopia.ir ۱۳۷۰/۶/۱۰ مدتى است که رفته‏اى و مدتى است که آواره‏ام، سرگردانم. از همان لحظه‏اى که رفتى و مرا در وادى حیرت فرو گذاشتى، توى کوچه پس کوچه‏هاى این شهر مى‏گردم و در غربت تو حس غریبى دلم را آشفته است. شهر عجیبى است، شهرى که در آن به بلوغ عقل رسیدم، به بلوغ عشق رسیدم. شهرى که به من جریان داد، حرکت داد، عمق داد....

ادامه مطلب

شب، ستاره، استامینوفن

شب، ستاره، استامینوفن ۱۳۷۰/۶/۴ … گاهى وقتها درد چقدر خوب است، چه خوب است آدم احساس درد کند! وقتى درد نیست زمان زود مى‏ گذرد و آدم عبور ثانیه‏ ها را اصلا حس نمى‏کند. دقیقه ‏ها و پشت سر، ساعتها پى درپى مى‏گریزند. اما یک وقت، نیمه شب بیدار مى‏شود. از شدت درد از خواب بیدار مى‏شود. برمى‏خیزد، مى‏نشیند. درد شدید است، تاب نمى‏آورد....

ادامه مطلب