آتش! آتش! آتش!

۱۳۷۰/۱۱/۱۸

Edutopia.ir

حس مى‏کنم که از تو خیلى دور شده ‏ام.

دیگر حتى در خواب هم به من سر نزده ‏اى … گویا دست هایم موقع نوشتن یخ زده ‏اند. به سختى خودشان را تحمل مى‏ کنند تا چه رسد به این قلم،…

کاش دست ها، چشم ها و این قلب راکد و خاموش را به آتش مى‏ کشاندم تا باز همتاى شعله کشیدن هاى بى نظیر آتش جان بگیرند و برقصند.

کاش باز لحظه‏ اى احساس مى‏ کردم که زنده ‏ام، نفس مى‏ کشم، مى‏ خندم، مى‏ گریم، فریاد مى‏ کشم… نه، گریه چون کوهِ یخى در پشت چشم هایم جا خوش کرده و خنده، لبخند،… آخ…! پژمرده است و آتش در این میانه چه دواى خوبى است!

آتش هیچوقت تاب ندارد، آرام ندارد. آتش همه ی پستی ها و رذالت ها و ظاهرفریبى‏ ها را مى ‏بلعد، فرو مى‏دهد تا باز به همان “هیچ” برسیم.

آتش به همه ی وجودهاى مردار و مرداب جان مى‏دهد. حتى برگ هاى خشکیده را چنان در خود مى پیچاند که گویى پروانه‏ اند.

و آتش یعنى نور، روشنایى! همه نور را دوست دارند. حتى شاپرک هایى که بى دریغ خود را در آن فدا مى‏کنند. تنها خفاش هاى کور از آتش و نور متنفرند چرا که از خودشان متنفرند. هستى ا‏شان بى‏ معنى است. نمى‏ فهمند که پروانه در همان چند لحظه که در میان آتش مى ‏رقصد و پرپر مى‏ زند سال ها تجربه مى‏آموزد و گویى قرن ها با محبوب عشق بازى کرده است.

آتش یعنى بیدارى، آگاهى و شعور. آتشى از جنس آتش درخت طور و نه از جنس شیطان و شیطنت.

و آتش یعنى آخرین علاج.

عرب بیابانی، وقتى که هیچ چیزى نتوانست دردش را تسکین دهد به آتش پناه مى‏ برد. آتش مى‏ سوزاند، درد مى‏ دهد، رنج مى‏ بخشد، سوز مى‏ دهد، شور و شعور مى‏ دهد.

و آتش در این عصر ما چه پناه خوبى است!

بایستى همه آدم ها را گُله به گُله به چنگ آتش بسپارى، تا هستى را یک لحظه درک کنند. رنگ شُوم غفلت را یک لحظه از وجودشان پاک کنند، بفهمند که هستند، وجود دارند و… نفس مى‏ کشند.

باز دور از آتش و نور، این آرامش کذایى، ساختن قصر باشکوهى از آرزوها و در کنج آن لولیدن، غافل از باران، آفتاب، حس کردن سرما با تمام وجود، لمس یک تکه برف، غوطه خوردن در آفتاب داغ تابستان در نهر میان باغ، گوش سپردن به لذت جریان آب در جویبار وسط ده و تماشاى هبوط برگهاى زرد و نارنجى در وسعت خاک…

 

و بى اینهمه زندگى یعنى عین کرم لولیدن در دل تاریک خاک و همانجا زادن و همانجا زیستن. همانجا مردن، و از افسانه ‏ها عبرت نگرفتن.

و آن قهرمان افسانه‏ اى “پرومته” که خواری  آدمى را بى آتش دید! حس کرد که با به خطر انداختن جان خود باید آتش را از انحصار طلبان، آنها که مى ‏انگارند آتش تنها براى آنهاست که سودمند است، برباید و انحصار طلبان نیز خوب مى‏ فهمیدند که اگر آدمى به آتش دست یابد بر ضد او قیام خواهد کرد. پس با تمام توان آتش را از دسترس آدمى دور ساخته بودند. و آدم، دور از آتش عین کرم در خود مى‏ پیچید، مى‏ لولید، خام مى‏ زیست، خام… !

 

پرومته از کوه ها بالا رفت، ابرها را در نَوَر دید، هستى خاک و سبزه را پشت سر گذاشت و به “آرمان شهر” وارد شد.

“آرمان شهر” شهر مالکان، خدایان بلامنازع عشق، رعد، رنج، باران … که در پنهان داشتن آتش از بشر هم دست و هم داستان شده بودند.

پرومته از کوچه‏ ها گذاشت. خیابان ها را پشت سر گذاشت. خسته و در هم شکسته بعد از آنهمه راه، آن بالاها به نور رسید. در روى سکوى بلندى که مجسمه اژدهاى عظیم الجثّه‏ اى گرد آن چنبره زده بود، روى یک نیمکره آبى که رنگ هاى بى نظیر آتش در آن تلألو داشت، آتش نرم و سبک، بى پروا شعله مى‏کشید.

 

حالا مالکان بزرگ متوجه شده بودند. سر در پى او پلکان را پشت سر مى‏گذاشتند تا نگذارند…!

پرومته خودش را به درون آتش انداخت. لباس هایش آتش گرفت، موهایش، مژه‏ هایش، وجودش غرق در آتش شد، همگان به او مى‏ نگریستند. مالکان به سوى او هجوم آوردند. اما نه، کسى جرأت نداشت به پرومته که اینک عین آتش شده بود نزدیک شود… .

پرومته شعله گرفت! آنوقت از بالاى بارو، از فراز ابرها و آرمان شهر همچون رعد به سوى زمین شعله کشید. درختانى چند را آتش زد و بعد در نهر آبى خاموش شد. لباس هایش، چشمانش، قلبش، همه وجودش مى‏ سوخت اما خوشحال بود. به آدم آتش بخشیده است. به آدم نور بخشیده است. از میان نهر سر برداشت. آدمیان گرداگرد آتش به نظاره ایستاده بودند. لبخند کمرنگى بر لبانش نشست و از حال رفت.

 

اینک او را دستگیر کرده و در بلنداى کوه ستبرى به زنجیر کشیده بودند.

کرکسى مأمور بود تا هر صبح، هر شام، هر روز، هر هفته، هر ماه، هر سال… جگر او را بدرد، تکه تکه کند. آخ، پرومته چه زجر بى نظیرى را تحمل مى‏کند تا آدم کنار این آتش، خام نماند!

و آدم به آتش رسید، محصول رنج پرومته، او که یک ابدیت زجر را با اهداى آتش به انسان براى خود خرید. حالا با آتش چه مى‏ کنند؟ چه بازى ‏اى را در پیش گرفته ‏اند؟

آن یکى توى کاخش، همان کاخى که قبل از اختراع آتش هم بود، کنار پیشرفته ‏ترین اجاق گاز نشسته و دیدگانش را که همیشه لبریز از شهوت و هوس است به مرغى دوخته است که در “آتش دان” به سیخ کشیده ‏اند. مرغ مى‏ چرخد، آتش ذرّه ذرّه او را مى ‏پزد و بعد آدمى کنار سفره رنگ و وارنگ، غافل از پرومته و زجر ابدى ‏اى که دارد براى او تحمل مى‏کند، کنار پلو و قیمه و افشره آب انار و ادویه‏ جات و …- چى بگویم-  مرغش را به نیش مى‏ کشد، مى ‏خورد تا دم کند و بعد روى بالش ناز کنار آتش ملایمى که توى شومینه شعله مى‏ کشد لم بدهد و خواب پریان آسمانى را ببیند.

 

واى! پرومته! چه کردى؟ ببین! این بود حاصل آنهمه رنجى که بر خود تحمیل کردى؟ سوختى، زجر کشیدى تا آتش را به آدمى هدیه کنى، هان!

 

و ژاندارک را باید با آتشى که تو آورده ‏اى بسوزانند. ژاندارک، این زن قهرمان که به روح مرده مردم کشورش حیات و زندگى بخشید، آنها را به نیروى ایمان مجهز ساخت.

… ژاندارک غیاباً محاکمه مى‏ شود و به عنوان یک “ساحره” محکوم به سوختن در آتش مى‏ شود. آتشى که تو به ارمغان آورده ‏اى پرومته!

حالا بایستى پرومته تکه تکه مى‏ شد، چرا که براى این مردم هدیه‏ اى گرانقدر آورده است. هدیه‏ اى که مى‏ توانست موجب عروجشان شود.

و قابیل، آن گمراهى عظیم ‏تر، ما معمولاً گناهى که مرتکب مى‏شویم بجاى توبه، پاک کردن ننگ آن از دامن شرافت انسانى‏ امان، سعى مى‏کنیم آن را با گناه بزرگ ترى بپوشانیم.

قابیل گندم پوسیده و آفت زده به قربان گاه آورد، آتش به نشان قبول قربانى در آن نگرفت. او بجاى آنکه خود را مقصر بداند باز فریب خورد

-: “اى فرزندِ آدم! اى بدبخت بیچاره ملعون! تو چقدر احمقى! هابیل از تو زرنگ ‏تر بود. او پنهانى بر آتش سجده مى‏کرد. همین بود که آتش به قربانى او میل کرد.”

چه ترفند بى‏ نظیرى! آتش یعنى نور، یعنى بینش، یعنى علم، آگاهى و قابیل با متمایل شدن به این … این همه را مى‏ پرستد تا به مقصود برسد!

بشر امروز چنان دل به علم و دانش و پیشرفت خود سپرده است که همه هنجار، سنت، حیثیت، شرافت، فطرت، بینش خود را در پاى آن قربانى کرده است.

قابیلیان اینک وسیله را هدف گرفته‏ اند، علم را معبود خود ساخته ‏اند.

تو رفته ‏اى آن بالا، آتش را آورده ‏اى. جانت را سوخته‏ اى، جگرت را هر روز به خاطر آن از هم مى ‏درند و همه اینها به خاطر آن بود که بشر به آتش دست یابد اما بشر کورکورانه آتش را معبود ساخته است و به پرستش آن دست یازیده است.

 

چرا؟

 

پرومته! دستهایت در زنجیر، دلت در تپش، تاکى این کرکس باز بیاید و دوباره مأموریت شومش را به انجام برساند و باز تو را زجر بدهد و رنج بزرگتر تو آن که مى ‏بینى بشر با محصول رنج هاى تو چه‏ ها که نمى‏ کند!

و تاریخ چه داستانهاى سوزناکى از آتش دارد تا برایمان نقل کند. آتش یعنى حربه قدرتمندان و زورگویان!

– : “آنها را با صاعقه و آتش در هم بکوبید.”

و آنوقت! امروز بعد از چهار هزار سال نتیجه این فرمان ها را در آثار باستانى به چشم مى ‏بینیم.

خانه ‏ها و تمدن هایى که در پانصد تا هزاران درجه حرارت برشته شده ‏اند!

تمدن هایى که در اسارت آتش سوخته و نابود شده ‏اند:  شوش، بابل،… ، تخت جمشید، ساردنی … ، …

 

و تو آمده ‏اى … از آن بالاها عین رعد، آتش را به بشر هدیه کرده ‏اى!  چرا؟

تو با به خطر انداختن جان خودت و اهداء آتش به بشر به رنجى ابدى دچار شده ‏اى و بشر نیز با بهره گیرى ناروا از آن خود را به رنجى ابدى دچار ساخته است و به “لعنت” ابدى رسیده است.

 

چرا؟ نمى‏ فهمم! هرگز نتوانسته‏ ام بفهمم. اما بعد، پس از این همه رنج، این همه سال و این همه قرن که گذشت، مى‏ بینم که در بالاى آن کوه ستبر، وقتى آن کرکس بى رحم جگرت را از هم مى‏ دَرَد و تو، از شدت درد چهره ‏ات در هم فشرده مى‏ شود نیم لبخندى گرم بر لبانت نشسته است.

چرا؟

هرگز نفهمیده‏ ام، هیچوقت هم نخواهم فهمید!

…..

….

..

.

مهرداد

Edutopia.ir

 

468 ad

نوشتن دیدگاه