تصادف کردم!

تصادف کردم! خیلی شدید! شش مهره از مهره های ستون فقرات آسیب دید! مهره ی L5S1 با نخاع درگیر شد و پای چپ، تقریبا از کار افتاد.
… تنها دردی است که نه می توانی بنشینی، نه راه بروی، نه بخوابی، … درد هست، همیشه!

درد بسیار شدیدی را باید تحمل می کردم! اولین راه چاره مسکن بود: قرص، کپسول، آمپول، … جراحی! و من باید تصمیم می گرفتم که کدام را انتخاب کنم!
تصمیم خودم را گرفتم. همه  را کنار گذاشتم. وقت خوبی بود که درد را بشناسم. به خودم می پیچیدم و به این آژیر خطر که همواره در تمام وجودم زنگ می زد، فکر می کردم.
درد چیست؟ اولین چیزی که به خاطرم رسید، کودکی بود که گریه می کند!
چرا گریه می کند؟
گریه نشان چیست؟
درد نشان چیست؟
کودک نیاز خودش را با گریه بیان می کند.
بدن نیاز خودش را با درد بیان می کند.
می توانی سر کودک داد بزنی تا ساکت شود!
می توانی از تسکین دهنده استفاده کنی تا آرام شوی!
اما این راه چاره است؟
باید دنبال دلیل گریه ی کودک بود. علت را یافت، چاره اش کرد و کودک را آرام کرد.
باید دنبال دلیل درد بود. درد را یافت و …
بدن، به سختی به تو هشدار می دهد که شرایط تعادل ندارد. از تو می خواهد که “شش ت” ی آفرینش را در وجودت برقرار کنی! با درد تو را هل می دهد تا به دنبال راه چاره باشی! به تازگی روی الکترودهایی کار می کنند که بر نخاع کار گذاشته شود تا مسیر درد را ببندد و بیماران سخت، با کمک آن آرامش پیدا کنند. برای بیماران حاد بسیار خوب است ولی برای انسان های عادی، این یعنی از دست دادن بزرگترین هدیه ی آفرینش به انسان، درد! اگر درد نباشد، شاید وقتی متوجه دستمان روی بخاری داغ باشیم که بوی سوختگی به مشام برسد، آن زمان که کار تمام شده! یا وقتی متوجه شویم که بیماری بر انسان تسلط پیدا کرده و موقع خواندن غزل خداحافظی است،  …
اولین نکته ای که به ذهن می رسد، اینکه به درد پاسخ بدهیم و قدم اول پاسخگویی، یعنی توجه به نوع سوال!
اگر بتوانم نوع سوال (دلیل درد) را پیدا کنم!
اگر بتوانم به بدن بفهمانم که متوجه پیام او شده ام، چه می شود؟
آیا بدن می فهمد؟ (تا به حال به این اندیشیده ایم که می توان با بدن گفتگو کرد؟)
آژیر خطر را به محض آنکه متوجه خطر شدند، می توانند از کار بیاندازند، … بدن کودکی است که در این شرایط، چیزی جز گریه و فریاد (فرستادن اخطار) بلد نیست، مگر آنکه تربیت شود!
آیا می توان کودک درون را تربیت کرد! این کاری است که بارها و بارها به چشم خود دیده ایم! کسانی که روی آتش راه می روند، یا کارهایی را که بالاتر از توان بشر است را انجام می دهند! به گمان من، آنها در اولین گام با بدن خود وارد گفتگو شده اند.
-:” ببین پسرم! اگه صبر کنی، از این هله هوله ها نخوری، خونه که برسیم، یه سالاد ماکارونی خوشمزه برات درست می کنم.”
کودک، برای اولین بار دست به مقایسه می زند. “سالاد ماکارونی” دوست دارد، هله هوله هم دوست دارد، اما کدامیکی بیشتر…! “سالاد ماکارونی!” پس دست از داد کشیدن و گریه کردن بر می دارد.
-:” ببین بدنم! اگه بتوانی آرام باشی و از این شعله ی آتش گذر کنی…!” چی؟ چه چیزی برای بدن می تواند مهم باشد. بدون شک این بستگی به روحیه ی فرد دارد. توی میدان مسابقه، فرد آسیب می بیند، بدن حتی اخطاری هم نمی دهد، توپ دارد به سمت دروازه می رود و این مهم تر است. تازه پس از یک جنگ سخت، در خوابگاه سربازان متوجه آسیب های بدن شان می شوند. بدن ترجیح داده سکوت کند تا زمان مناسب سر برسد. حتی شنیده ام زمانی که بدن مطمئن شد که دیگر راه برگشتی نیست و مرگ حتمی است، آژیر درد را برای همیشه خاموش می کند. (دیگر نیازی به آژیر نیست!)
اینجاست که متوجه می شویم برای بدن هم، مهم و مهم تر وجود دارد!
یک بار، بستری که بودم و همه دور و برم جمع شده بودند، بناگاه، دخترم پنج متر آن طرف تر بشدت به زمین خورد، یک وقت دیدم زودتر از همه، بالای سر او هستم! این اولین بار بود که بعد از چند روز، راه رفته بودم، نه، دویده بودم! بعد که دیدم مشکلی نیست، به سختی، با کمک دیگران همان راه را، لنگان لنگان، برگشتم!
اگر بدن مرا زمین گیر کرده، با کوچکترین تکانی، با درد به من شُک می دهد، برای این است که از من فرصتی می خواهد تا خود را ترمیم کند. او با درد به من آموزش می دهد که کدام نوع حرکت را نباید انجام دهم! حالا او دارد مرا تربیت می کند! و من باید به او بفهمانم که متوجه این موضوع شده ام و می خواهم با او همراه باشم و همان گونه که او به من فهماند، من باید همراه او، در پی درمان باشم! به این می گویند: “درک متقابل”
چگونه باید این نکته را به بدن تفهیم کنم؟
….
نیمه شب از خواب می پرم! باز درد! سکوت و آرامش هست، هیچ صدایی نیست، تاریکی و سکوت. تا به حال سعی کرده ام به درد فکر نکنم، حالا باید با تمام وجود به دردم فکر کنم! روی نوک انگشتانم تمرکز می کنم، جایی که درد از همه بیشتر است. همه ی انرژی ام را به آنجا منتقل  می کنم. سعی می کنم جریان “جی”  را در آن نقطه متعادل کنم! درد به سختی شعله می کشد!
بدن :” این منم، پیامت را گرفتم، تمام تلاشم را می کنم تا همه چیزهایی را که نابود شده دوباره بازسازی کنم.”
من :”این منم، پیامت را گرفتم، تمام تلاشم را می کنم تا به تو در بازسازی بدن کمک کنم!”
آیا این یک گفتگوی واقعی بود؟
با ذهنم بدنم را ماساژ می دهم. از نوک انگشتان پا به بالا، ذره ذره روی درد تمرکز کردم و با تمام وجودم درد را به بالا کشیدم. موتور درد به آرامی خاموش می شود. بدن به مرور آرام می گیرد.
شب آرامی داشتم، آرام تر از شب های دیگر! تجربه ای بی مانند بود! حس جنینی را داشتم که در رحم آرام گرفته است.
… از آن به بعد سعی کردم با بدنم ارتباط بیشتری داشته باشم. شرایط سخت روز به روز بهتر شد. بدن به ترمیم و بازسازی خود مشغول و من پرس پرسان از همه ی کسانی که می توانستند به من کمک کنند پی جوی راهکارهای مناسب و تغییر رفتار به گونه ای که بدن آن را بپذیرد. نرمش های مناسب، خوراک مناسب، ماساژ و استراحت مناسب. خیلی زود فهمیدم که بدن نه تنها به استراحت من نیاز ندارد، که برخی از نرمش ها و حرکت ها را برای بازسازی خود ضروری می داند. حرکت های دیگر بشدت خطرناک و آسیب رساننده است. شگفت آنکه هیچ پزشکی نمی تواند به گونه ای دقیق به راهنمایی شما بپردازد. پزشکان دانای این رشته، که بخوبی با بدن به عنوان یک “سامانه ی هوشمند” آشنا بودند، نکته ی مهمی را به من گوشزد می کردند:
_:” دقت کن، از هر حرکتی که برای تو درد به همراه آورد پرهیز کن!”
خیلی زود بسیاری از حرکاتی را خطرناک بود با راهنمایی بدن تشخیص دادم و کنار گذاشتم. از بین حرکاتی که متخصصان توصیه کرده بودند، آنهایی را که به من آرامش می داد و درد را تخفیف، پیدا کردم و روی آنها تمرکز کردم. با بسیاری از آدمهایی که پیش از این با این درد دست و پنجه نرم کرده بودند، گفتگو کردم و راهکار های آنان را آزمودم. با ترکیب بعضی از نرمش ها و حرکات، نرمش های ویژه ی خودم را پدید آوردم و دو ماه بعد، راه می رفتم! بی درد! با آزمایش دوباره، پزشک عمل را ضروری ندانست. …هنوز راه زیادی تا سلامت کامل مانده، هنوز درد هست و هنوز کوچکترین اشتباهی، عواقب وخیمی دارد، اما من راهکار را یافته ام و از آن عجیب تر، دوستی یا نه مربی ای که سالها همراه من بوده را پیدا کرده ام!
گاهی که می خواهم کار خاصی را انجام بدهم، فکر میکنم. روبروی آینه ی بدنم می ایستم و با او مشورت می کنم. بدن من پازلی جدا نشدنی از آفرینش است و بیش از سیزده میلیارد و هفتصد میلیون سال، تجربه دارد. پس مشاور خوبی است!
شاید این ایده را از آدمهای دیگر و بخصوص قدیمی تر گرفته باشم و شاید از میان کتاب های کهن، اما شاعرانه و بسیار زیباست. من جهان را سیمرغی می بینم که بالهای گسترده اش همه ی آفرینش را در برگرفته است. یک پرنده با بالهای گسترده را، در میان تمام فرهنگ های سیمرغی، از هند و چین تا “مایا” خواهید یافت. تمام آفرینش زیر پوشش پرهای این پرنده است و در میان وجود این پرنده رحم! قرار دارد، رحم بجای تخم. جای انسان اینجاست، درون رحم! رحم بدن اوست و روح خود او. رحم از یکسو با پرنده در ارتباط است و از سوی دیگر با روح انسان. رحم همه ی نیاز انسان را از پرنده می گیرد و به رشد آدمی معنا می بخشد. روح در دل این رحم به کمال می رسد و بعد، همچون سیمرغی تازه پای بر هستی می نهد.
“این جهان همچون درخت است ای کرام
ما بـر او چـون مـیـوه های نیـم خام
سـخت گـیـرد خام ها مـر شـاخ را
زانـکـه در خـامی نـشـــاید کاخ را
چون بپخت وگشت شیرین،  لب گزان
سـسـت گـیـرد شـاخ ها را بعد از آن ”    مولوی

… اینکه اینقدر از خودمان دوریم، از بهترین پزشک و بهترین مشاور، بهترین داروساز و بهترین درمانگر، دوریم، چیز خوبی نیست! با بدنمان روبرو شویم! خواسته های او، خواسته های ماست! هر دو در پی یک چیز هستیم! هر دو یکی هستیم و… و  خیلی زود دانستم که کودک، بدن من نیست! بدن پیر تجربه است، این منم، من که کودکم و بدن، باید همانند کودکی، با درد، با لذت، با هر ابزاری، مرا با خود همراه کند و این آفرینش است که استادی را با من همراه کرده تا قدم به قدم مراقب من باشد و در رسیدن به دریا، به آرمان شهر، به بهشت، از من پشتیبانی کند و مرا به کمال من “به سیمرغ” برساند.
… بیاندیشیم، به خود بیاندیشیم، به دردها و شادی ها، به اینکه جزیی از آفرینش هستیم و اگر نباشیم، یا اگر با آن همراه نباشیم، هیچ نیستیم! هیچ!
…..
….

..
.

–    جی چیست: (جریان حیاتی در بدن)، در دیدگاه طب سوزنی ، در بدن انسان دو نیروی مخالف هم قرار دارند. سلامت بدن هنگامی حاصل می‌شود که میان این دو نیرو “شش ت” برقرار باشد و عدم تعادل این دو نیرو باعث می‌شود که جریان (جی) مختل شود

 

468 ad

۲ دیدگاه‌ها

  1. ارمان says:

    سلام باخواندن هرکدام ازنوشته های شما حسی در من بوجود میاید.احساس میکنم اگر از دریچه ی نگاه شما به همه چیز نگاه کرد همه انها برایم زیباتروجذابتر خواهد بود وبه بزرگی همه چیزهایی که تا به حال به انهافکر نکرده ام دست میابم بازهم ازشما ممنونم که چشمهامو ودیدگامو شستشودادید.

  2. روزگاری دانش‎آموز says:

    خسته بودم. ۱۲ ساعت بی وقفه تدریس کرده بودم. یعنی دست‎کم ۱۰ ساعت بی‌وقفه سر پا ایستاده بودم. تازه بعد از آن قرار بود بروم خرید کنم. توی تاکسی از خستگی تک تک مفاصل بدنم داد میزدند. ناگهان یاد تکنیک آرام بخشی از طریق فکر افتادم، رهاسازی با یوگا. از بالای سرم شروع کردم و خستگی را مایعی خاکستری رنگ تصور کردم که باید تمام روح و جسمم را از آن پاک کنم و آن را سر بدهم به پایین و بعد بریزمش روی زمین تا از من کنده شود.عضله به عضله و مفصل به مفصل. موفق شدم. روی صندلی تاکسی نشسته بودم و ننشسته بودم. همانطور نشسته توی هوا معلق بودم، بدنم آرام بود با یک کرختی لذیذ. حتی فشار صندلی به پشت و جسمم را حس نمیکردم. همه چیز خوب بود. آن خستگی خاکستری به مادر زمین بخشیده شده بود و من مانده بودم با روحی آزاد و جسمی سبک. سه ساعت دیگر دنبال مادر راه رفتم و خرید کردم.

نوشتن دیدگاه