باغ مدرسه ی دانایی

از ماشین پیاده می شوم.
هیچ چیزی آنگونه که باید باشد نیست.
اسکلت های آجری، این ور و آن ور، سنگ مرمر، موزاییک، کاشی، کوت آهک، سیمان و گچ کپه شده روی هم برای ساخت و ساز.
نه خبری از کلوخ و خشت و علف
نه صدایی از زمزمه ی جاری آب و شلپ شلوپ غوطه خوردن در کاریز پایین ده!
نه بویی از علف و کاج و نان داغ تنوری
همان سرراه نانوایی ماشینی، پخت نان ماشینی!
و بوی تند خمیر ورآمده با جوش شیرین
دو قدم آن ورتر اولین بنگاه معاملاتی روستا!
اولین نشانه های عقل معاش روستایی
روستا نه، یک شهرک بی ریشه و بی قواره
صد سال پیش اینجا روستای آبادی بود!
روستایی پر از بهار و پاییز و تابستان و زمستان
کنار روستا، لب کاریز، ته کوچه باغ،
باغ مدرسه ای بود پر از سرو و صنوبر
و مرد به جا رسیده ای که به بچه ها درس می داد.
پدر بزرگم!
“آموزگار”
همگی روی قالیچه هایی با گل و بته ی اصیل ایرانی می نشستند،
توی باغ
صدای زمزمه ی لغزش آب بر بستر خاک و سنگ،
صدای گوشنواز موسیقی باد در شاخ و برگ سروها و صنوبرها،
و صدای آموزگاری که هر کلمه از کلماتش با باد و خاک و آب و گل و بوته ی قالی در هم می آمیخت،
با آفرینش همراه می شد و در آفرینش مردان و زنان فردا جاری می شد.
مردم روستا کودکانشان را به مدرسه می فرستادند تا سواد یاد بگیرند.
و بعد از درس، هر کودکی کنار دست پدر یا استاد کار، کار می کرد.
کار پختگی بدن بود و درس پختگی روح!
جان توانا در تن ناتوان، مایه ی رنجش است و
تن چالاک، بی جان اندیشمند لَخت گوشتی بی ارزش
هر دهقانی این رمز را می فهمد!
پس درس با کار تنیده می شد و دانایی با توانایی در هم می آمیخت.
چه روزگاری!
چه مردان و زنانی!
چه انسان های بزرگی!
بزرگ!
صدای همهمه ای از دور به گوش می رسد. گنگ و مبهم!
صدای بچه هاست.
آن دورتر،
مدرسه ای است،
بنا شده بر روی باغ مدرسه ی دیروز!
دیوارهای آجری اش پیداست،
و درب بزرگ آهنی اش!
روی درب را آبی بدرنگی پوشانده و روی رنگ ها را خط خطی های بی شمار
یادگاری، بیت، ناسزا، نقاشی، خطوط بی معنی، خراش های دلخراش، با رنگ آبی بدرنگ، در هم آمیخته اند!
در را که می گشایی، نه درختی، نه باغچه ای، نه گلی!
زمینی که تازه آسفالت شده، سیاه و سنگین و سخت!
و مدرسه که آجری است.
یعنی پیش از کلاس آب پاشی نمی شود،
بوی خوش کاه گل نمی دهد،
بوی خوش درس!
بوی خوش زندگی!
یعنی بچه ها، پس از درس در کنار درختان سربلند سرو، کنار هم ناشتا نمی خورند!
به فروشگاه می روند!
آن گوشه هم فروشگاه مدرسه هست که بنابر بخشنامه، کیک و کلوچه و ساندیس می فروشد.
یعنی پسته و بادام و کشمش و انجیر و توت خشک را با خود نداری که هر وقت گرسنه شدی، فشارت افتاد، مشتی در دهان بریزی و سرزنده و شاداب، به درس بپردازی! ساندیس و کلوچه و کیک هست! این کجا و آن کجا!

گزنفون می گوید:” ایرانی اگر از گرسنگی رو به مرگ باشد، برای خوردن حرص نمی زند.” همیشه مانده بودم که چرا، تا روزی که خواندم کودکان ایرانی در کنار استاد خوراک می خورده اند. در فراهم کردن سفره و خوراکی و آب همکاری می کرده اند و اینکه چی بخورند و چگونه بخورند هم زیر نگاه خردمندانه و پرورش آگاهانه ی استاد بوده است!
و درس!
فرنگی ها، معنای پارادوکس را اینجا می فهمند!
پا که از مدرسه بیرون می نهی انگار رخت درس را بیرون می آوری. نه حسابش به درد حساب و کتاب دکان خرازی پدر می خورد و نه هندسه اش به درد گرفتن اندازه ی  دور پرچین خانه، نه علومش به درد علم می خورد و نه جغرافی اش به درد جغرافیا، زبان انگلیسی اش را فقط می شود تستی امتحان داد و شیمی و فیزیک اش به کار پختن تخم مرغ هم نمی آید.
پا که از مدرسه بیرون می نهی، انگار از دنیای ضد ماده به دنیای ماده آمده ای! انگار از کره مریخ، از کهکشان آندرومدا به زمین پا گذاشته ای و پدر پس از دو سه بار پرسش و پاسخ، که کمک دست حساب و کتاب اش باشی دل از تو می کند و به حال خود رهایت می کند. مادر یاد می گیرد که درس تو از آشپزی و شست و شو و رفت و روب و دوخت و دوز خیلی بالاتر است و خواهر و برادر، هم اینکه، سرت توی لاک خودت هست و کاری به کارشان نداری، سر به سرشان نمی گذاری دلشان خوش و تنها خواهر بزرگتر است که گاهی از سر دلسوزی می گوید:” آخه توی مدرسه به تو چی یاد می دهند؟”
من می دانم:”هیچ چی!”
درس که به پایان می رسید، پدربزرگ با کودکان راهی روستا می شد، کوچه ها را یکی یکی پشت سر می گذاشت. درس زندگی تازه شروع شده بود. چاق سلامتی و احوال پرسی از رهگذرها، باز کردن راه آب گرفته شده، سرزدن به کدخدا که از دیروز بیمار شده، خوردن و نوشیدن در کنار هم، کمک به کاشت و داشت و برداشت زمین های کشاورزی، راه پیمایی در قله های بلند کوه های ایران زمین، جمع کردن ریواس، پخش کردن دانایی، پرسش های گونه گون، جواب های گونه گون، تجربه نوشیدن چای در بلندای کوه، تجربه درس خواندن در دشت سرسبز پشت مدرسه، کشتی گرفتن جوانمردانه ی بچه ها با هم و بازی کبدی در کنار آموزگار، تجربه نفس کشیدن ژرف در دره بین دو کوه و جمع کردن سنگ های کتاب جغرافی، تماشای تاریخ از زبان پیران ده و آزمودن نظریه های نیوتون با تماشای فرو افتادن سیب های رسیده ی باغ پدر پرویز، تماشای فرو رفتن خورشید در پس پشت آخرین تپه ی دوردست و به بار نشستن میوه های آسمان، شکلک ساختن از دسته های ستاره و نام گذاری شکلک ها و پیدا کردن نام اصلی صورت های فلکی در کتاب جغرافی، …
اینها همه تجربه هایی بود که کودکان دیروز و پیران امروز روستا به یاد داشتند از روزها و سالهای بس دور
تجربه که هیچ جایی در مدرسه ی امروز ما ندارد! هیچ!!!
و دردناک تر از همه، جدا شدن عشق از عقل، ناتوان شدن جان های توانا، تمرگیدن در نیمکت های کهنه ی چوبی، ساعت ها، مرده بودن، نقش مرده را بازی کردن برای نمره انضباط، سست شدن عضله ها به دلیل کم کاری، بهره گیری از مغز که کانون خرد و اندیشه است برای انباشته کردن داده های بی ارزش، و از همه نگران کننده تر، نگاه خانواده ها به مدرسه، که تنها اسباب پرورش و آموزش و فرهنگ کودکشان باشد!!! جدا کردن پدران و مادران و برادران و خواهران از همراهی در درس، دور کردن کودکان از کار، دور کردن کودکان از بیان دیدگاه، دور کردن کودکان از  خلاقیت، دور کردن کودکان از کودکان، دور کردن کودکان از زندگی، …
و آنچه می ماند: پدران قسطی، پسران تستی!!! تست خواهند زد و اگر حافظه اشان یاری کرد، رتبه آوردند، سیاستمداران، پزشکان، هنرمندان، فلاسفه، متخصصان، آموزگاران جامعه خواهند بود وگرنه کلاهشان پس معرکه است! پس معرکه. تست آینده است و هنر تست زنی، هنر بزرگ شدن و رسیدن به همه ی آرزوها، گیرم که یک حافظه ی فلش چهار گیگی، چند برابر حافظه ی تو بتواند داده داشته باشد، پس اگر روزی فلش هم اجازه ی تست زنی داشته باشد هیچ  دانش آموزی رتبه نخواهد آورد! هیچ کس. آن زمان اگر فلش ها پست های بزرگ را برگردن بگیرند به خاطر داشتن مشتی داده های خام، چه آینده ای را پیش بینی می کنید؟
و اینگونه یکی از بزرگترین دستاوردهای قرن بیست و یکم، مهندسی معکوس که می تواند کشوری را با جهشی تند به فن آوری برساند، تنها و تنها برای تست زدن آموزش داده می شود. باور ندارید؟ گوگل را جستجو کنید!
به راستی اگر گروهی برای نابود کردن اندیشه، توانمندی، خردورزی، هنر، فن آوری، خلاقیت…  و نه، برای نابودی زندگی به کار گرفته می شدند، بهتر از آنچه هست، سود نمی کردند.
و من حالا! پرسان پرسان از پدربزرگ که هرگز او را ندیده ام، که چه کرد که چنین جایگاه بلندی در دانش یافت در دل این روستای شهرک شده، گام بر می دارم. از پیرمردها که می پرسم، لبخند زنان مرا به هم نشان می دهند:” نوه ی آموزگار” آموزگار ما، می فهمم که چیزهایی را به یاد می آورند که هرگز از یاد نخواهند برد. درس هایی به  گستره ی  باد و خاک و آب، به زیبایی نقش های قالی زیر پایشان در جایگاه درس، به بلندای آبی خوش رنگ آسمان، به خوشمزگی ناشتای پس از درس و به بزرگی گام نهادن همراه “آموزگار” در وادی زندگی!
و امروز “آموزگار زندگی” بودن سخت تر از هر کاری است که هست و همراه بودن با آفرینش و همراه ساختن دانش آموزان این مرز و بوم با آفرینش، آفرینش خودشان و بردن آنها به سویی که آفرینش آنها را خوانده است، کاری است سخت، و از همه سخت تر آنکه در این راه هیچکس با تو همراه نیست!
سوار ماشین می شوم که برگردم، همه ی اندیشه ام، پیوند با اندیشه های پدربزرگی بود که در راهی که برگزید، پیروز شد. او توانست گام های درستی را، هر چند تنها و هرچند اندک، بردارد و حالا من و همه ی کسانی که دغدغه ی این پیمایش را دارند، کولبارشان را باید از اندیشه های نو پرکنند و گام هایشان را، برای مسیری سخت و سست و ناهموار، سخت بردارند.
ما باید صدای آفرینش را بشنویم. باید درخواست او را بپذیریم و باید در جریان زندگی نفس به نفس با هستی همراه شویم. این راز بزرگ زندگی و نتیجه ی آن رسیدن به آرمانشهر دانش و فرهنگ و هنر است.
ما باید خودمان را، اندیشه هایمان را، راهکارهایمان را، تجربه های گذشتگانمان را، آرمان هایمان را، لایروبی کنیم و از اینکه کمبود ها و سستی هایمان آشکار شود، نترسیم، از اینکه این تارها، تار و پود هستی امان را دربر بگیرد، نگران باشیم.
“به نام آموزگار” به آینده می اندیشم و به راه های دور و اینکه چکار کنم تا دانش آموزانم از من جلو بزنند و راههای نرفته ای را که نتوانستم بروم، آنها با نام من و با یاد من همانند باران، همانند باد، همانند آفتاب پشت سر بگذارند و به آرمانشهر دانش و فرهنگ پای بگذارند.

به امید آن روز!

…..

….

..

.

مهرداد

Edutopia.ir

468 ad

یک دیدگاه

  1. نگار شهریاری says:

    عالییی بود خیلی خیلی عالی بود

نوشتن دیدگاه