انگشت کوچک پای چپ

تصادف کرده بودم و آسیب دیده بودم. پای چپ و به خصوص انگشت کوچک آن درد شدیدی داشت.

تمام مدت با زفت، تخم مرغ، ضماد، روغن، پماد، مرهم … و یا هر چیزی که توصیه می کردند پایم را ماساژ می دادم تا درد آرام شود، درد آرام نمی شد.
لنگ لنگان تا کلاس درس می رفتم که روزی یکی گفت: آقا عیب از پای شما نیست!
گفتم: پای چپ من درد دارد، نکند عیب از گوش های من است!
چند روز گذشت. درد از انگشت کوچک پای چپ تا تمام بدن تیر می کشید. معالجه ها هیچ نتیجه ای نداشت.
باز به من گفت: آقا عیب از پای شما نیست!
در تمام عمر یاد گرفته بودم که درد یک نشانه است و نقطه ی درد، نقطه ی آسیب دیده است.
درد شدیدتر شد!
روز بعد چیزی نگفت. پس از کلاس ماشینی دم در مدرسه منتظر من بود. او مرا به مطب پزشک برد.
پزشک انگشت را معاینه کرد. خط درد را دنبال کرد. درد از زیر زانو به بالا کشیده می شد.
ایستادم، به سفارش او و
روی نوک پا راه رفتم، نتوانستم.
روی پشت پا راه رفتم، نتوانستم.
پزشک به من گفت: آقا عیب از پای شما نیست! ستون فقرات شما آسیب دیده است.
عکس گرفتم!
راز بزرگی پیدا شد!
مهره ها آسیب دیده بودند و روی نخاع فشار می آوردند.
روی رگ هایی فشار می آوردند که به انگشت کوچک پای چپ می رفتند!
آنوقت من انگشت کوچک پای چپ را معالجه می کردم!

به جامعه نگاه کنید! جامعه نیاز به پاهای سالم دارد، پا برای کار، زندگی، رشد و کمال. اما این پا، به نظر کارایی ندارد!

به شرکت هایی نگاه کنید که مانند قارچ رشد می کنند و ناگاه، ورشکست می شوند، به ساختمان های بسیاری که نیمه تمام در جاده ها رها شده اند، به مدیریت های نامطبوع، به طبع های ناسالم، به سلامت مزاج، ازدواج های ناموفق، کودکان طلاق، بیوه مردها و زنان بیوه، تصادف، آسفالت های ناصاف، لاستیک های صاف، آسمان های بی ابر، ابرهای بی باران، باران های مسموم، سموم به جای مانده بر پوست ظریف سیب، به سیب های کال، به کاله های بی کود، به کودهای شیمیایی، به جامعه ای بدون تجربه ی تاریخ، به تاریخ تلخی که هر روز به خاطر ناآگاهی از تاریخ، تکرار می شود، به تکرار هر روزه ی پرسش ها و شنیدن هر روزه ی پاسخ های تکراری، به ادبیات بی رمق، به ریاضی ناراضی، به علم تجربی بی تجربه، به آدم هایی که تجربه ندارند، …،

این درد فلج کننده ی پا را چگونه درمان می کنیم؟

هزینه می کنیم: در جاده ها، در تجارت، در مشاوره ی ازدواج، در کشیدن روکش آسفالت، در کشیدن آب از رودخانه های دور، در خرید میوه از باغ های بیگانه، در دانشکده ها … !
آنوقت خواندیم که نود و چهار برابر آموزش و پرورش در دانشگاه هزینه می شود.
یکی نیست بگوید: آقا عیب از پای شما نیست!
یکی نیست رد این درد را بگیرد تا ببیند به کجا می رسد این درد! این آسیب که از پا سرکشیده، از کجا سرچشمه گرفته؟

یک ساختمان بسیار بلند!
دوازده طبقه از گِل بالا رفته است.
دوازده طبقه که آموزش و پرورش مسئول بنای آن است.
از طبقه ی سیزدهم به بالا مدرن ترین فوندانسیون، پیشرفته ترین امکانات، روی طبقات گِلی!
از طبقه ی سیزدهم به بالا: هزینه، هزینه، هزینه، هزینه، هزینه،….

اگر کودکی که وارد مدرسه می شود:
با خلاقیت رشد کند.
هوش های چندگانه اش تقویت شوند.
شرارت هایش جهت دهی شوند.
در کنار و همراه یادگیری، یاد بدهد.
با کار گروهی انس بگیرد.
سازگاری و پیشرفت را بشناسد.
در افت و خیز جریان های مدرسه درگیر باشد.
یاد بگیرد به دنبال ریشه ی مشکلات خود بگردد.
با تحقیق و پژوهش همراه شود.
علم را بجای جویدن، بیابد و بپاید.
ماهی را پرورش دهد، نه اینکه ماهیگیری کند یا دیگری به او ماهی بدهد، یا دیگری به او ماهیگیری یاد بدهد!
با کاشت و داشت و برداشت، حتی ناچیز و اندک در باغچه ای کوچک، لذت پرورش را درک کند.
مسوولیت های مهمی را در جامعه ای شبیه سازی شده بپذیرد، مدیریت کند، نقد شود، پاسخ بدهد، نتیجه بگیرد.
نقطه ضعف های خود را کشف کند.
نقاط قوت خود را شناسایی کند.
از نقد نترسد.
توجیه نکند.
اشتباهاتش را بپذیرد.
به بهتر از خودش راه بدهد.
با بهتر از خودش همراه شود.
از بهتر از خودش چیز یاد بگیرد.
برای بالا رفتن بر گرده ی دیگری سوار نشود.
شعار ندهد.
آشپزی کند.
بنایی کند.
نقاشی کند.
نجاری کند.
تعمیر کند.

و در نهایت، در مدرسه، به جامعه ای کوچک، شبیه سازی شده و همانند جامعه ی بیرون، پا بگذارد.
و همه ی تجربیات بیرون را، در جامعه ای کنترل شده، به همراه آموزگارانش تجربه کند،
بعد، پا به جامعه ی بزرگ بگذارد، آن وقت به چشم خود می بینید که چگونه مشکلات جامعه یکی یکی رفع می شوند.
و اگر چنین نشد!
اگر کسی به این دوازده طبقه ی مهم که پایه هستند، ستون فقرات جامعه هستند، نیاندیشید، اهمیت نداد، هزینه نکرد،
ستون فقرات جامعه که مدرسه است آسیب می بیند
و درد به پای جامعه سرایت می کند
و این پای جامعه است که از شدت درد، تمام بدن را فلج خواهد کرد.
و آنگاه، هر چه راه کار بدهیم، کوبیدن چکش بر آهن سرد است.
بیاندیشیم!
مدرسه، هزینه نیست، سرمایه گذاری است، پس انداز است!
مدرسه ستون فقرات جامعه است!
برای داشتن پاهای سالم،
عضلات سالم، اسکلت سالم، زندگی سالم،
ستون فقرات را محکم کنیم!
بیاندیشیم!
بسیار هم!
…..
….

..
.

مهرداد

Edutopia.ir

 

468 ad

یک دیدگاه

  1. مهرداد says:

    برای به بار نشستن تمدن و فرهنگ در سرزمین دیرپای پرارزش خود چکار کنیم؟

نوشتن دیدگاه