آموزش انسانی، آموزش صنعتی

به آرمان شهر دانش و فرهنگ خوش آمدید!

آموزش چیست؟

آیا در روند تکرار پی در پی تدریس، شیوه ی آموزش یک آموزگار دچار دگرگونی نمی شود؟

**********

 

به جریان تکرار شونده ی زندگی نگاه کنید!

به گردونه ای که چرخ و فلک را در خویش می پیچد و باز تکرار می شود!

به مردمانی که روز و شب را در تکراری دوباره و دوباره و دوباره به زندگی گرفته اند!

به آفرینشی که اگرچه همانند چرخ گرد خویش می چرخد، اما همانند چرخ های دوچرخه همه چیز را به جلو می برد و به پیش می راند. در هر چرخشی برای تمامی آفرینش تجربه و آموزش و پیشرفت است!
مسگر وارد مغازه ی خود می شود. او سالهاست مشغول شغل مسگری است. می توانی از او بپرسی یا به تماشایش بنشینی، از توانایی هایی که در طی سال ها در این رشته کسب کرده است و اینکه روز به روز مهارت بیشتری کسب کرده است.

یک نانوا، از اولین باری که نانی را در تنور نشاند تا امروز، توانایی های بسیاری در کار خود پیدا کرده است.

مغز یک خواربار فروش نیز به گونه ای رشد کرده است که می داند چه جنسی در کجای مغازه هست، چه بهایی دارد و تا چه اندازه جا برای تخفیف در بهای آن هست.

یک کشتی گیر هم روز به روز با فوت و فن ها و تجربه های بیشتری در کشتی آشنا می شود و مهارت های بهتری را بدست می آورد.

بافت های مغز یک راننده ی تاکسی هم در قسمتی که  آدرس ها را ذخیره می نماید، ضخیم تر به نظر می رسد.

شاگرد نانوا، همانند ریاضی دانی کارکشته، بجای خرده ی پول شما، در اندازه ای بسیار دقیق پاره ای نان به شما می دهد.

**********

همه ی اینها تجربه ی ناشی از تکرار است!

در هر حرفه ای، گذر زمان، تجربه و آموزش باعث کارایی بهتر آن می شود. اما برای من، به عنوان یک آموزگار گذر روزگار و تجربه های تازه و آموزش نو چه جایگاهی دارد؟

**********

قرار بر این شد تا برای هشت گروه یک موضوع درسی را آموزش بدهم. همه ی فراگیران در

یک رشته،

میانگین یک سن خاص، تجربه

و توانمندی به نسبت شبیه به هم بودند.
حال زمان آن بود که نکته ای را که سال ها درباره ی آن اندیشیده بودم بیازمایم.
اولین بار بود که من، یک مبحث تازه را آموزش می دادم و نکته ی اساسی هم، همین بود. می خواستم بدانم چه تغییری در آموزش آغازین تا آموزش چند باره ی همان درس وجود دارد؟

 

**********

دوره ی اول آغاز شد:
برای اولین بار آموزش درس مورد نظر را شروع کردم:
همانند اولین روز معلمی من، باشکوه، مهم و خاطره انگیز بود.
طول زمانی آموزش در اولین دوره ی آموزش بسیار طولانی تر از تدریس در دوره ی هشتم بود.
آموزش مقدمه ی درس ۶۵ دقیقه
برای آموزش بارها و بارها به مثال و نکته های گوناگون اشاره می کردم.
روی هر کلمه تمرکز کرده و در بکار بردن آن، می اندیشیدم.
خودم هم همراه فراگیران آموزش می دیدم.
خودم هم باید در دریافت نتیجه قانع می شدم!
به نکاتی که برای خودم گنگ بود، بیشتر می پرداختم.
آموزش برای خودم هم تازه و دست نخورده بود.
به پرسش های فراگیران به دقت گوش می دادم.
هر سوالی برایم مهم بود.
آموزش در دوره ی اول برای خودم لذت بخش بود.
آموزش بیشتر شبیه به یک بازی استراتژیک، پر از راز و معنا و ترس و هیجان بود. هر نکته ای تازه بود و پشت هر قدمی انتظار هرگونه پیش آمدی را داشتم.
با اینکه گمان می کردم که خیلی خوب بلدم، ارتباط بعضی جاها را بدون آنکه بدانم جا انداخته بودم.
پازلی را که تدریس می کردم، قطعه به قطعه، شناسایی و سرجایش می گذاشتم.
فراگیران همانند داورانی آگاه، با دقت در تمام کلمات، واژگان و حتی حرکات بدنی من، خیره می شدند و هر جا را ندانسته رد می کردم، به من گوشزد می نمودند.
اگر گسی نکته ای به خاطرش می رسید با کمال میل گوش می دادم و سعی در تجزیه و تحلیل آن داشتم.

مجبور بودم پیوند میان قسمت های گوناگون محتوای آموزشی را با بهره گیری از خلاقیت خودم حدس بزنم.
در دوره ی اول دریافتم، هیچ کتابی یا فیلم آموزشی و یا نرم افزاری جای معلم را نمی گیرد. من باید آنچه را آموخته ام هضم کنم، درک کنم، تثبیت کنم، تجزیه و ترکیب نمایم و متناسب با درک فراگیران ارایه نمایم.

یک فرایند احساسی، شاد، کند، رودررو، درگیر کننده در تمام ساعت درسی جریان داشت!
نام این جریان تدریس بود!

 

**********

دوره ی هشتم آغاز شد:
من مهارت کافی داشتم بنابراین، طول دوره ی تدریس خیلی کوتاه شده بود. این، فرصت دریافت، تغییر و تثبیت نکته ها را در ذهن فراگیر نمی دهد.
آموزش مقدمه ی درس ۲۵ دقیقه
(تدریس باید پاره پاره، در طول چند ساعت و یا چند روز و چند هفته صورت بگیرد تا به مرور جای خود را در ذهن فراگیر باز و تثبیت کند.)
شور و هیجان آغازین را نداشتم.
این بازی برای من خیلی کهنه شده بود.(من آن را هشت بار تکرار کرده بودم و می دانستم که دشمن، الان از پشت کدام درخت شلیک می کند. کجا باید بدوم و کجا سینه خیز بروم) سرفصل ها را سر جایش چیده بودم و قدم به قدم راهِ  (بارها رفته) را دوباره پشت سر می گذاشتم. از هیجان، ترس، لذت و کنجکاوی خبری نبود.
با سوال های فراگیران آشنا بودم و به خوبی می دانستم چگونه، در صورت نیاز،  پاسخ بدهم یا آنها را دور بزنم، بدون اینکه پاسخ درستی را ارایه کنم!
بسیار شبیه یک فیلم آموزشی شده بودم، یا کتاب، یا حتی مانند یک نرم افزار محتوای آموزشی بودم.
فراگیران به خوبی می دانستند که من به موضوع درسی تسلط کافی را دارم و برای همین کمتر می پرسیدند و (شاید) ندانسته ها را به حساب ضعف شخصی خودشان می گذاشتند و از آن می گذشتند.
انگار مغز من همه ی آموزش دوره های پیشین را ضبط کرده بود و دیگر نیازی نبود که آموزش زنده باشد، من در اندیشه های دیگری بودم و فرایند آموزش را، قسمت خودکار ذهن اداره می نمود. (بازپخش آموزش)
من آموزش دوره ی اول را تقلید می کردم.
این تدریس نبود، گزارشی کوتاه شده، ضبط شده، کانالیزه شده، ماشینی شده، پاستوریزه شده، کپسولی و در حد از بین بردن نیاز بود.

**********

به راستی چه پیش آمدی در فرآیند این جریان تکرار شوند رخ داده بود.
آزمون های گرفته شده را بررسی کردم:
بر خلاف دیدگاه من، سطح نمرات کلاسی، در دوره ی هشتم، نه تنها افت نکرده بود که در مواردی بهتر هم شده بود.
در دوره ی هشتم، مهارت بیشتری در هدایت افراد به سمت پاسخ به سوالات چند گزینه ای بدست آورده بودم. نمونه هایی از سوالات آزمون را داشتم. بنابراین، به سمت پاسخ به آزمون ها، گرایش بیشتری داشتم.
اما،
ایراد کار در کجا بود؟
دوباره آزمون گرفتم، …
دقیق، کاربردی و با هدف درک مفهوم!
جای بعضی گزینه ها را تغییر دادم و به چیز هایی اشاره کردم که در درس بیان نشده بود اما فراگیر، با یاری از آموزش هایی که دریافت کرده بود، می توانست به آن برسد.

**********

نکته ای عجیب بدست آمد!
طیف معنا داری شکل گرفته بود:
ابتدای طیف در دوره ی اول، انسانی تر به نظر می رسید.
فراگیران به موضوع آموزشی علاقه مندی بیشتری داشتند، از آن درک بهتری بدست آورده بودند و من بخاطر عدم تسط کافی (شاید) یا نگرانی از آن، فراگیران را با خود و با آموزش همراه کرده بودم. ما با هم در راه آموزش قدم گذاشته بودیم. در جاهایی از آموزش که فردی اطلاعات خاصی داشت، دانش او را بکار گرفته بودم. آنان با مضمون درگیر شده بودند. نوعی فرایند یاددهی، یادگیری شکل گرفته بود.
انتهای طیف، در دوره ی هشتم، صنعتی تر به چشم می آمد.
من به موضوع تسلط کامل داشتم و اجازه ی همراهی و کنترل موضوع را به فراگیران نداده یا کمتر داده بودم. درگیری فراگیران با موضوع کمتر به چشم می آمد. از آنجا که با نوع پرسش ها در آزمون، شاید ناخودآگاه، آشنا بودم، ناخودآگاه کلاس را با محور، آزمون گردانده بودم و آنها را برای امتحان آماده کرده بودم. آنان برای کنکور آمادگی کامل تری داشتند.

 

نتیجه بسیار دردناک بود:
یک آموزگار، یک سال تدریس می نماید، بیست و نه سال آن نوع تدریس را تکرار می کند.
این یعنی یک سال تدریس انسانی، بیست و نه سال تدریس صنعتی

**********

 

تکنیک های فرار از آموزش صنعتی:

برای من که نمی خواستم چنین اتفاقی روی دهد، نگرانی بیش از حد بود.
بعد از سال ها مطالعه و جستجو، راه کارهای زیر را بدست آوردم.
این راه کارها، برای شما هم که به “تدریس انسانی” علاقه مند هستید، کارآمد است:
–    درباره هر موضوعی که قرار است تدریس نمایم، حتی پس از سال ها، در موتورهای جستجو، جستجو نموده و آخرین داده های اینترنتی را بدست آورده، در تدریس بعد جا می دهم.
–    با به خاطر سپردن کلمات کلیدی، در هر زمانی، داده هایی را که با آنها مناسبت داشت، جمع آوری و در کلاس ارایه می نمایم. به عنوان نمونه اگر در یک سکانس از یک فیلم سینمایی، نکته ای مناسب با درس من بود آن را برش داده و در کلاس درس نمایش می دادم. (در افتتاحیه المپیک بی جینگ، جلوه هایی از هوش های چندگانه را پیدا کردم و کلیپی از آن ساختم. تدریس هوش های چندگانه را همیشه با آن شروع می کنم.)
–    پیش از شروع کلاس، فراگیران را با موضوع درگیر می کنم. کاری می کنم که به مشکلی برخورد کنند و بعد راه حل را در تدریس به آنها نشان می دهم: (من همیشه موضوع خلاقیت را با نمایش کلیپی از سقوط هواپیما شروع می کنم و از فراگیران می خواهم تا درباره ی آن صحبت کنند. پرسش های آنها و پاسخ هایشان را جهت می دهم. بعد از هفت تا ده دقیقه همه به نکته ی ظریفی که باید برسند، می رسند. این من هستم که در میان پرسش و پاسخ هایشان به نکته های جدید و مفاهیم تازه ای دست می یابم!) به بهترین شکلی که می توانید فراگیر را با درس درگیر کنید، بیاندیشید.
–    از کنجکاوی و سرک کشیدن به نرم افزارها در تدریس کامپیوتر، بهترین استفاده را می توان برد. نرم افزارها در کلیت خود دارای ساختاری شبیه به هم هستند. این برای کاربران کامپیوتر، جذاب، لذت بخش و هیجان انگیز است که کارایی یک نرم افزار را کشف و ارایه کنند و پاداش بگیرند. این کار را می توان در درس هایی همانند علوم، فیزیک، شیمی و حتی ریاضیات انجام داد.
–    تدریس نکنیم! فراگیران را در رسیدن به آموزش همراهی کنیم: “Facilitate”. این عالی ترین و مفید ترین و ماندگارترین نوع آموزش برای فراگیر است.
–    گروه بندی و سپردن هر بخش از تدریس به یک گروه، نقد و بررسی تدریس گروه و پرسش و پاسخ، یک شکل ایده آل آموزش است.

**********

آنچه در پایان به آن می رسیم، اینکه تمام این معضلات به خاطر تدریس فردی است.

اگر ساختار آموزش ما از شکل تدریس فردی خارج شده و به جمع سپرده شود، هرگز چنین اشکال بزرگی در آموزش پدید نیامده و رکود و انجماد، اندیشه ی دبیر را نمی پوشاند.

 

**********

آموزش یک جریان است.

در این جریان فراگیر، ابزارهای آموزش، اهداف کلی و جزیی، طراحی آموزش و آموزش دهنده در یک مسیر قرار گرفته و برای رسیدن به دریا، به دانایی به پیش می روند.
آموزش یک فرایند انسانی دارد. با سینی مسی و نان و آدرس و خواربار فرق دارد.


ساختار صنعتی آموزش، همانند یک کارخانه ی تولیدی خروجی یکسانی داشته و گونه گونی را بر نمی تابد.

تربیت و آموزش انسانی برای هر فرد متفاوت است و یک آموزگار دانا به خوبی می داند که هر فراگیر آموزش مخصوص به خود را می طلبد.

بیایید به شعار اصلی آرمان شهر دانش و فرهنگ توجه کنیم!

 

******” هر انسان، یک آموزش و پرورش! “******

 

بیاندیشیم!
از آموزش خویش تقلید نکنیم!
به روز باشیم!
فرزندان خود را برای فردا تربیت کنیم.


…..
….

..
.

مهرداد

Edutopia.ir

“در بهره برداری از نگاره های آرمان شهر دانش و فرهنگ © نام و پیوند به این پایگاه را از یاد نبرید!”

 

دیدگاه های خود را درج نمایید!

نام خود را بنویسید، نیازی به پست الکترونیک و سایت شما نیست!

سربلند و پیروز باشید!

468 ad

۲ دیدگاه‌ها

  1. فرهاد says:

    انسان ماشین نیست.

  2. شاگرد says:

    خدا قوت دانای متعهد ،
    مدت ها بود به این موضوع فکر می کردم که چرا سالهای آغازین شروع به کارم، با دانش آموزان موثرتر ارتباط برقرار میکردم.با این که کم تجربه تر بودم،بچه ها مشکلاتشونو راحت تر با من در میون میذاشتند.نامه های شیرین مینوشتند و منم با صبر و علاقه، اونایی رو که لازم بود،جواب میدادم.در سایه ی این ارتباط، دانش آموزان از یادگیری و من از تسهیل یادگیری لذت میبردم.هنوز هم تعدادیشونو تو خیابون میبینم که با عجله خودشونو به من می رسونند،معرفی میکنند و …
    این لحظه ها برای هر معلمی شیرین و لذت بخشند.لحظه ای رو که دانش آموز نادیده شده ی پنج سال پیش مدرسه،از تبریز به دیدنت میاد و اظهار میکنه که تو باعث شدی به تحصیل علاقه مند بشه و راهشو پیدا کنه،هیچ مهرگاری نمی تونه فراموش کنه و این ها به یاد موندنی هستند.
    و اما چند ساله که دیدن این تصاویر زیبا برای من کمتر اتفاق میفته.با اینکه تلاش کرده ام ،همون جو و شرایط رو ( البته ماشینی تر،پر کردن فرم به جای ارتباط موثر چشمی و کلامی و … )ایجاد کنم،کمتر موفق شده ام.
    و امیدوارم با اطلاعاتی که امروز کسب کرده ام در سال تحصیلی آینده بتونم گذشته رو جبران کنم!
    با سپاس فراوان

نوشتن دیدگاه