آقای روز مادر!

پاییز ۷۰ بود، اول بار که از ورطه ی دانشجویی رخت خود را بیرون کشیده بودم و تن به زلالِ جاریِ آموزگاری می سپردم، آموزگار دبستان!

به آرمان شهر دانش و فرهنگ خوش آمدید! … و این داستانِ شیرینِ آن روزگاران است!

 

**********

 

پاییز سال ۱۳۷۰، در برگزیدن مکان تدریس، با امتیاز پایینی که داشتم، آخرین نفری بودم که حق انتخاب داشت! یعنی باید آنقدر شکیبا می بودم تا تمامی همکاران من مدرسه ی خود را انتخاب کنند، پس از آن، تنها مدرسه ی انتخاب نشده، سهم من بود!

 

و سهم من این بود، یک روستای بسیار دور، زیبا، با خانه هایی که در گستره ی یک دره، از خط القعر به خط الراس، روی هم چیده شده بودند و پله پله، تا بالای دره پیش رفته بودند! در پایین دره، رودخانه ای کوچک و کم آب جاری بود که کم و بیش آب روستا را تامین می کرد و دخترکانی که از کودکی یاد می گرفتند تا کوزه های آب را از زلال رود پر کنند و کمرکش دره را طی کنند تا به خانه ها آب برسانند.

 

 

خوشحال بودم که حق انتخاب نداشتم و چنین روستایی، دور از شهر، دور از تکنولوژی، سهم من شده بود. از راه که رسیدم، با وانت پیکانی که اثاث زندگی مرا آورده بود، به دنبال اتاقی که به من داده بودند، گشتم.

آن بالا بالاها، روی پشت بامِ آخرین خانه، حیاط کوچکی بود که به تمام روستا اِشراف داشت. این خانه هدیه ی مردم روستا بود به من! راننده دیگر طاقت از دست داد و گفت که نمی شود از این راه باریکِ مال رو ماشین را ببرم که مردم روستا رسیدند، گرد آمدند به سلام و احوال پرسی، با لبخندهای گرم! اثاث مرا پیاده کردند تا ببرند. دوهزار جلد کتاب! حاضر بودم از تکنولوژی و سیم و خازن و دیود و تلویزیون و نان شب دل بکنم، اما از کتاب نه!

 

یک یک و دو دو به پچ پچ گرد یک دیگر! تا به حال این همه کتاب، یک جا ندیده بودند! دست ها را به یکدیگر کلاف کردند و هر یک پشته ای کتاب در کلاف دست ها و خنده ی نمکینی بر لب! کتاب خانه ی جاری من! و  این بار این جریان از دره به کوه بود! و خانه ی من نوک این کوه!

 

اول که به اتاقم رسیدم پنجره هایش را باز کردم، یکی به سمت دره، به سمت رودخانه ی میان ده و یکی به سمت کوچه باغ های روستا!  یکی به سمت باغ های سر به هم آورده و دیگری به سمت خانه های روستایی! هردو سو زندگی جریان داشت و نفس می کشید! این سو انسان، آن سو درخت و در این میانه، من و کتاب خانه ی من! وصله ای ناجور می شدم یا پیوندی ارزشمند؟ نمی دانستم!

 

مدیر مدرسه آمد و چاق سلامتی و خوش آمدگویی! اهل روستا بود و با دیدن تلِ کتاب، کپه شده روی هم، همچون خرمن جو، مثل همه ی مردم روستا خنده بر لب!

 

پا به مدرسه که گذاشتم دیگر گل از گلم شکفت! مدرسه وسط یک باغ بود، پر از دار و درخت! نیمکت و بادام و انجیر و زیربار و تخته سیاه و انار و گچ و دانش آموز و آموزگار، سر به هم آورده و جملگی در جستجوی شکوفه، برگ، پرورش و کمال! هر یک سر در پی کمال خویش!

باغ مدرسه ی روستایی

باغ مدرسه ی روستایی، همکاران و کارکنان مدرسه

 

مدرسه ی شهری! آجر سفالی و سیمانی با حیات آسفالت شده، هنوز کار داشت تا تکمیل شود و همین بهانه ای که به این باغ پناه بیاورند و … اتاق های کاه گلی اش بشود کلاس درس!

 

دبستان دخترانه آن سوی دره بود و پسرانه این سو!

…. یک روز مدیر دبستان دخترانه به مدرسه ی ما آمد و با مدیر صحبت کرد. سر کلاس بودم که مدیر مرا خواست که: هفته ی بزرگ داشت مقام زن نزدیک است و مدیر دبستان دخترانه پی کسی می گردد که بتواند برای بچه ها سر صف صحبت کند. گوشه ای هم به کتاب های کتاب خانه ام زد که لابد با خواندن  این همه کتاب تو باید حرفی برای زدن داشته باشی!

حرف بود! زیاد هم! برای کنفرانس و سمینار و جلسه های رسمی دانشکده، نه برای دختر بچه هایی که از دختر بودن، کوزه ی آب را می فهمند و مقنعه ی مدرسه را!

قبول کردم!

 

**********

… از دره گذشتم، از رودخانه و دخترکانی که پای رود، رخت می شستند و کوزه ها را از آب پر می کردند، خیره اما دزدکانه به من نگاه می کردند و زیر گوش هم پچ پچ می کردند و می خندیدند.

رفتم و به آن سوی روستا، به نیمه ی دیگر روستا پا گذاشتم!

 

برایشان چه بگویم؟ از که بگویم؟ آرتمیس؟ یوتاب؟ پروین اعتصامی؟ مادر حسنک وزیر که زنی بود سخت جگر آور؟ همسر امیرکبیر؟ گُردآفرید؟ دختر رستم؟ از ایرانی بودن و دختر ایرانی بودن؟ از گوهر و سرشت پاک زنان سربلند ایرانی؟ یا این که در سرزمینی هستیم که آدم ها در آن به “هُوَ” و “هِیَ” و “He” و ” She”، به “مدیر” و “مدیره” و “شاعر” و “شاعره” تقسیم نشده اند، که همه از یک گوهرند و اعضای یک پیکر!

هیچ کدام از این حرف ها را نزدم! خیلی ساده به چند داستان کوتاه بسنده کردم و بِهِشان شادباش گفتم و برگشتم.

 

دَمِ غروب، از کلاس برمی گشتم.  آفتاب می رفت تا کم کم چشم از تماشای روستا بردارد.

هنوز به گذر از کمرکش دره تا رسیدن به خانه عادت نداشتم و تند رفتن دشوار بود. آرام و خسته از ساعت ها تدریس راه می رفتم که بناگاه دو دختر خردسال از کنارم گذشتند. کوزه های آب به دست، تند و سریع رد شدند اما، چند قدم آن سوتَر، ایستادند؛ به من خیره شدند. دوباره همچون غزالانی تیز پا پر کشیدند تا چند پله دورتر، اما باز ایستادند. به هم خیره شدند و باز، همان خنده های نمکین و دل نشین! هنوز بهشان نرسیدم که دوباره پا به فرار گذاشتند، انگار نه انگار که این، سربالایی است و آن کوزه ها، پر از آب!

ایستادم تا نفسی تازه کنم. بهشان لبخند زدم و دست تکان دادم. شاید کلاس اول یا دوم دبستان بودند. لباس های چین چینِ گل دار با آن بته جقه های همیشگی! انگار این بته جقه با زندگی پیوند خورده که همه جا نقش آن دیده می شود. از قاب آینه تا قالی و گلیم زیر پایشان و از لباس عروس تا نقش روی سنگ های گورستان!

 

لبخند زدم و دست تکان دادم و همین باعث شد تا پا به فرار بگذارند و اندکی دورتر بروند. باز ایستادند و به پچ پچ مشغول! خنده های نخودی اشان را از همین جا هم می توانستم ببینم و بشنوم که بناگاه صدای یکی از آن ها بلند شد!

با دست هایش کوزه ی آب را گرفته بود، انگار که پشت آن سنگر گرفته باشد تا حیا و نجابت اش حفظ شود و چشم های سبز و قشنگ اش، خیره به من و با تمام توان فریاد زد

– :”آقای روز مادر!”


هر آموزگاری در روزگار تدریس لقب های ویژه ای را از دانش آموزان خود می گیرد، من هم لقب های گوناگونی داشته ام اما این یکی تا مغز استخوانم رسوخ کرد و مرا تکان داد. این یکی هم قدرتمند بود، هم پر معنا و هم زیبا! پس این ها، کودکان شیرین آن دبستانِ دخترانه اند!

 

– :”آقای روز مادر!

 

مرا نسزد که خاک پای مادر باشم چه به این که آقای روز مادر باشم، اما این لقب از جانب دخترکی پاک و با صفا و خوش قلب را پذیرفتم و از زمزمه ی آن، همواره لذت برده ام و شاد شده ام!

 

در جمع خانواده ی گرم روستایی

روزگار گذشت. با مردمان روستا انس گرفتم، در سخت و سست زندگی اشان شریک شدم، پا به پایشان کشاورزی کردم و برایشان از هنر و فن آوری و فرهنگ گفتم، پای سفره های غذایشان نشستم و آداب سفره اشان را یاد گرفتم، در شادی هایشان شاد و در سوگواری هایشان سوگوار شدم. رنگ روستا گرفتم. به خوردن نان جو و آب چشمه عادت کردم و پاکی و سادگی و بی غل و غش بودن را از آن ها یاد گرفتم! اگر هنوز هم پیش از برآمدن خورشید بیدارم و اگر هنوز از زیر هیچ کار سختی شانه خالی نمی کنم به لطف بودن در کنار سخت کوش ترین و شریف ترین مردمان ایران زمین است.


با کودکان شاد و سرافراز مدرسه

من در کنار این مردم زندگی را چشیدم و شادی را مزه کردم و آزادی را دریافتم! هیچ دردی نبود و هیچ اندوهی پیدا نمی شد که با نشستن کنار پنجره ی آبی اتاق کوچک من و تماشای کوچه باغ سرشار از زیبایی و خانه های سرشار از زندگی، به شادی و درمان بدل نشود.

 

اما آقای روز مادر! برای من درس بزرگی بود! درسی که شیوه ی تدریس مرا برای همیشه دگرگون کرد!

 

آقای روز مادر از جنس دیگری بود: “تو که به ما درس می دهی، تو که زن بودن و مادر بودن را به ما یادآور می شوی، تو  که به ما آموزش می دهی تا خودمان باشیم و خودمان را پیدا کنیم، این تویی، تو که به واسطه ی آموزگار بودن، آموزگارِ انسان بودن، آقا شده ای!”

 

و من، امروز و برای همیشه، آقا بودن را مدیون تدریس و آموزگاری هستم!

من، آقا بودنم را مدیون کودکانی هستم که پا به پای من تا بلندای سربلندی و سرافرازی، پله پله به پیش می روند و به کمال خویش می رسند.


**********

اما، مادر! که خود داستان دیگری است، … !

**********

…..

مهرداد

Edutopia.ir

 

“در بهره برداری از نگاره های آرمان شهر دانش و فرهنگ © نام و پیوند به این پایگاه را از یاد نبرید!”

 

دیدگاه های خود را درج نمایید!

نام خود را بنویسید، نیازی به پست الکترونیک و سایت شما نیست!

سربلند و پیروز باشید!

468 ad

۹ دیدگاه‌ها

  1. ناشناس says:

    مهرداد عزیز
    بسیار شیرین و لطیف و دلنشین بود.

    باز هم ما را به مهمانی لب پنجره ی خاطره ها دعوت کن
    ممنون آفای روز مادر!!

  2. شاگرد says:

    خدایت یار، تا آن دم که از هستی نشان باشد
    دعایت می کنم سهمت ، همیشه آسمان باشد

    سپاس

  3. آرمان says:

    مهردادعزیز بسیار زیبا ودلنشین بود .باتمام وجود شیرینی ان لحظات رادرپس نوشته های زیبایت احساس کردم .

  4. ناشناس says:

    بسیار خوب و زیبا و دلنشین بود. امیدوارم موفق و موید باشید.

  5. یک دوست says:

    بسیارعالی وزیبا بود. امید وارم همیشه پیروز وسربلند باشید.

  6. سیمیندخت says:

    سلام
    فوق العاده زیبا بود.آموزگاری گوهری است که خداوند در وجود گروهی از بندگتنش نشانده است.
    به شما به خاطر شغل گرانبها و قلم زیبایتان تبریک می گویم…

  7. یار مهربان says:

    سلام
    چه لقب زیباو پر معنایی

  8. سروناز دیواندری(آموزگار پایه اول) says:

    درود براستاد عزیز وپر توان

    اغاز ماه مهر ماه مهربانی وفصل زیبای پاییز بر شما مبارک

    نمیدانم جند بار مطلب شما را خواندم فقط این را می دانم به خود آمدم دیدم اشک می ریزم وصورتم خیس است شاید خاطرات وآن روزهای قشنگ روسثا ومردمان ساده وشاید هم بیشثردست نوشته زیبای شما مرا تحت تاثیرقرار داد به هر حال یک دنیا لذت بردم .به وچود شما افتخار می کنم ودعامی کنم و امیدوارم هر کچا هستید خداوند حافظ شما باشد
    و لحظه لحظه زندگی شما پر از ارامش .باشد. موفق باشید

    • مهرداد says:

      سلام و درود بر شما بانوی ارجمند
      از لطف شما سپاسگزارم.
      تدریس شما نمونه، پر از هیجان و شادی و سرزندگی است.
      آرزو می کنم همه ی آموزگاران ما الگویی همانند شما داشته باشند.
      شاد و سرافراز باشید.

نوشتن دیدگاه