این ساعت لعنتی!

همیشه از همین جا آغاز می شود!

شرکتی تاسیس می شود، کارخانه ای به راه می افتد، مجتمعی شروع به کار می کند، هیاهو و شعارهای تبلیغاتی و خرج کردن پول مانند ریگ برای نام و نان!

برای معرفی، هر ایده ای آزمایش می شود، بدون توجه به بازخورد و نتیجه ی کار!

به آرمان شهر دانش و فرهنگ خوش آمدید! من با این ساعت، این ساعت لعنتی که همانند برج زهر مار سر راهم سبز می شود، درگیرم!

**********

 

صبح است! مثل همیشه خودم را جمع و جور کرده ام و سعی می کنم همانند ساعت، دقیق و مرتب باشم!

پا که بر رکاب دوچرخه می گذارم باید با زمان هماهنگ باشم. رکاب زدنِ صبح زود تا رسیدن به سر کار!

سر ساعت و دقیقه باید درِ اتاق کارم  را باز کنم و کارم را شروع کنم.

**********


روزی روزگاری درست سر راه من، شرکتی تاسیس شد.

این شرکتِ پرهیاهو، پر جنجال، به دنبال راه های نو برای تبلیغات بود و در این میان یکی درآمد که

-: “آقا بیایید یک ساعت بزرگ سر راه مردم بگذاریم! هم فال و هم تماشا! مردم چشمشان بیافتد به ساعت! یک پدر بیامرزی به ما بگویند و نام شرکت هم سر زبان ها بیافتد.”


با جار و جنجال و هیاهو ساعت بزرگی بر روی ستون بزرگی، درست روبروی مردم در پیاده رو و رانندگان در خیابان تاسیس شد!

 

اولِ کار خیلی خوب پیش رفت. مردم خودشان را با آن هماهنگ می کردند:

چقدر راه آمده اند؟ چقدر راه دیگر دارند و برای آن چه مدت زمان برایشان مانده است؟ خیلی خوب بود! پدر بیامرز هم داشت!

 

امان از این مرور زمان، دگرگون شدن پست ها و جابه جا شدن جایگاه ها!

کم کم آن شکوه و افتخارِ ساعتِ بزرگِ دمِ در شرکت از دل و دماغ افتاد.

 

رییس بعدی یک نگاهی به ساعت انداخت و گفت

– : “یعنی چه! جایگاه ما از این حرف ها بالاتر است! ما که وقت نگه دار نیستیم!”،


رییس بعدی سرش را تکانی داد و گفت

– : ” ببین بودجه ی شرکت را صرف چه هزینه های بی خودی کرده اند!”،


رییس بعدی به ساعت نگاه هم نکرد.

 

این شد که کم کم، این ساعت شد خروس بی محل!

 

ساعت شش و چهل و پنج دقیقه به راه افتاده اید و با آرامش به محل کار می روید که بناگاه چشم شما به این ساعت می افتد: دوازده و چهل و چهار دقیقه!

 

ناخودآگاه چنان هراسی شما را در بر می گیرد که نگو و نپرس!

بناگاه کابوسی از ترس و وحشت به جانتان می افتد! مجموعه ای از تصویرهای وحشتناکی که اگر در  ساعت دوازده و چهل و چهار دقیقه به سر کار برسید، همچون فیلمی با دور تند، از جلوی چشمانتان رژه می روند

-: “نکند اشتباه کرده ام! نکند زمان را گم کرده ام! نکند…! جلسه! قرارها! …”

آخ!

**********


روزانه چندهزار نفر از برابر این خروس بی محل رد می شوند؟

روزانه این ساعت لعنتی، خوره ی روح و روان چند رهگذر می شود؟

 

چگونه، ابزاری که می توانست مایه ی آرماش خاطر و سبب مدیریت زمان باشد، تبدیل به یک کابوس ترسناک می شود؟

 

چه کسی مقصر است؟

این جریان نه تنها به تک تک این افراد آسیب می زند که به روح و روان جامعه پنجه می کشد!

این یک معضل اجتماعی است نه تنها یک مشکل مدیریتی!

 

اگر این جریان با یک مدیریت سیستماتیک (سامانه مدار؟) پیش می رفت هرگز با چنین معضلی روبرو نمی شدیم!

 

فرض کنید هر مدیر جدیدی، طی یک یا چند جلسه با مدیران قبلی با مسیری  که آنان در پیش گرفته بودند آشنا شده و تلاش می کرد تا ضمن نگه داشتن مسیر به عنوان یک کُلِ واحد، به گونه ای، تغییراتی پدید می آورد تا هزینه ها و راه کارهای گذشته هَدَر نرود!

 

اگر مدیر جدید با این برنامه موافق نیست، رها کردن آن بدترین راه کار و پاک کردن صورت مساله است! و بدتر از آن، راه رفتن روی اعصاب مردم!

 

آقای مدیر جدید! به ساعت روبروی شرکت خود نگاه کن و خودت را جای رهگذرها بگذار!


تو به عنوان یک رییس، بدترین راه را برای مدیریت خود در پیش گرفته ای!

تو با اعصاب و آرامش دیگران بازی می کنی!

 

کم ترین کار ممکن این بود که این ساعت را، اگر دوست نداری، از جلوی چشم مردم برداری!

راه های دیگری هم بود، اگر اندکی ذوق مدیریتی داشتی!

 

می توانستی آن را به شهرداری یا جایی بسپاری که توان اداره کردن آن را دارند.

می توانستی آن را به عنوان یک ابزار تبلیغاتی به مراکز تبلیغاتی بفروشی!

 

اما تو، بدترین راه ممکن را برگزیدی!

تو این ساعت را به حال خود رها کردی تا نیش عقربه هایش جان مردم را بخراشد!

و اکنون، این ساعت، این ساعت لعنتی، همانند برج زهر مار، روبروی من و شماست!

این محصول یک مدیریت ناکارآمد است!

**********

 

کودکان ما باید مدیریت را بیاموزند!

کودکان ما باید توانایی آن را داشته باشند که از هر تهدیدی یک فرصت بسازند!

کودکان ما باید بدانند که هزینه ی شروع یک طرح بسیار سنگین است، اما ادامه دادن و تصحیح اشکال های یک طرح ناکارآمدِ نیمه کاره، همیشه به صرفه است!


کودکان ما باید مدیریت را در مدرسه بازی کنند!

کودکان ما باید مدیریت را در مدرسه تجربه کنند!


مدیریت از مهد کودک و با مدیریت اسباب بازی ها و زمان ها شروع می شود!


مدیریت تبدیل تهدیدها به فرصت هاست!

مدیریت محصول خلاقیت است!

مدیریت به کارگیری همه ی تجربه ها و آگاهی ها برای رسیدن به بهترین نتیجه است!


به کودکان خود مدیریت را یاد بدهیم!

 

**********

…..

مهرداد

Edutopia.ir

 

“در بهره برداری از نگاره های آرمان شهر دانش و فرهنگ © نام و پیوند به این پایگاه را از یاد نبرید!”

 

دیدگاه های خود را درج نمایید!

نام خود را بنویسید، نیازی به پست الکترونیک و سایت شما نیست!

سربلند و پیروز باشید!

 


 

468 ad

یک دیدگاه

  1. نوشین says:

    خوشبختانه عقب ماندگی اش هم تصحیح شد
    یک ملت رو ازسر در گمی نجات دادید

    ممنون

نوشتن دیدگاه