پاندورا، هبوط، امید

پاندورا، هبوط، امید
Edutopia.ir

۱۳۷۰/۶/۱۰

مدتى است که رفته‏اى و مدتى است که آواره‏ام، سرگردانم. از همان لحظه‏اى که رفتى و مرا در وادى حیرت فرو گذاشتى، توى کوچه پس کوچه‏هاى این شهر مى‏گردم و در غربت تو حس غریبى دلم را آشفته است.

شهر عجیبى است، شهرى که در آن به بلوغ عقل رسیدم، به بلوغ عشق رسیدم. شهرى که به من جریان داد، حرکت داد، عمق داد. شهرى که در سخت‏ترین شرایط، روحیه کودکى‏ام را از من گرفت و پیش از آنکه به جوانى برساندم، پیرم کرد.

از وقتى که در کوچه پس کوچه‏هاى این شهر جریان یافتم، فهمیدم تنفس چیست، عشق چیست، تحول چیست و بناگاه معرفت عین سیل توى تنم جریان یافت. آنوقت…

آنوقت این مجسمه خاکى که از خشت و گل و کلوخ و آب و سیمان ساخته شده بود جان گرفت. چشمهاى غریبش را باز کرد و به هستى نگریست…وحشت کرد! هول برش داشت. حتى مى‏خواست برگردد به همان عدم، به آن هیچ! خواست دوباره مجسمه شود ولى…!

تقدیر و جبر با ضربات پى در پى شلاق، بودن او را مى‏آشفتند و به جلو مى‏راندند. هبوط پشت یک درخت بزرگ نخل کمین کرده بود و به بودنم پوزخند مى‏زد: “این هم شاهکار من!… بیچاره مى‏خواست کنار یک دنیا آرزو، توى کوچه باغى لبریز از احساس گل یاس، بغل دست یک جوى شیر و عسل، زیر پاى کاخهاى باشکوه، لب لغزش شیرین و گوش‏نواز باد، چشمهاش رو باز کنه. پدرش آفتاب، مادرش مهتاب، دایه‏اش  هزار هزار پرى مهربون، گهواره‏اش بلور آب، مونس اش یک پنجره بلند آبى وا شده بر هزار هزار باغ بهشت، همبازى‏اش کبوتران بلند پرواز عشق،…

پیچ و مهره شو، اسکلتش رو براى چنین آرمان شهرى سر هم کردند، حالا با این روحیه… توى این کویر، این برهوت چشماش رو باز کرده، باید هم بترسد، بدبخت بینوا… حالا او که باید بنشیند کنار جو، شیر و عسل بخورد، با اشاره دست میوه‏اى از بالاترین شاخه بچیند، لذت ببرد، تفریح کند، با همبازیهایش تا بلنداى آسمان بهشت پر بکشد، همه چیز همیشه، همواره برایش تازه باشد، نو باشد، حضورش کهنه نشود، پیر نشود، فرسوده نشود،…حالا او که تنش براى لطافت بهشت جفت و جور شده، پاهایش براى جارى شدن در سبزه‏هاى نرم و لطیف بهشتى رسم شده، انگشتهاش براى لمس گل نیلوفر، گل سرخ، گل یاس، براى کشف ذوق توى آبى لحظه‏ها طرح ریزى شده و نگاهش براى سر خوردن توى آبى آبى احساسها و ادراکها و زیباییها و… حالا، هبوط کرده تا پى یک لقمه نان بدود. حالا باید رنج بکشد و کار کند. حالا باید اسیر عادتهاى جسمانى باشد. اسیر درد باشد، درد و درد و درد…

دردهاى شکمى، پایى، چشمى، گوشى، ریوى، آپاندیس، طاعون، سرطان، حماقت، خشونت، حسد، آز، حرص، پیرى، جوانى، عشق، مرگ، خون، در رفتگى، پیچیدگى، پارگى، لختگى، نالختگى، کم خونى، دلمردگى، دلهره، اشک، آه، جذام، رذالت، دروغ، تهوع، پرخورى، کم خورى، دارایى، ندارى، گرمى، سردى، ضعف، پوکى، بلندى، کوتاهى، عمودى، افقى، چاییدن، چاپیدن، جنگ، صلح، نفاق، عطش، هوس،…واى!!! حق دارد وحشت کند. حق دارد از هبوط بترسد. شلاق بخورد و پیش نرود. حق دارد به قصه‏ها پناه ببرد و گناه هبوط را به گردن کسى دیگر بیافکند و بنالد که…”

-: ” آخ! پاندورا، مادر هستى چه کردى؟”

و بعد حادثه‏اى شوم‏تر از هبوط، دلخوش کردن به برگ سبز هستى و فراموشى راز بزرگ آفرینش. عادت، عادت به هبوط با همه بودها و نبودهایش، عادت به تنفس، عادت شوم زیستن، هر لحظه بدتر و ناجورتر.

عادت این پیوند مذموم، ریشه یافتن در ظلمت هستى و آمیخته شدن با خاک و سبزه هبوط. برگ سبزى که باید با جریان یافتن در رگ برگهایش عمیق شویم، کامل شویم، عین یک جنین توى رحم، عین یک جوجه توى تخم…اما به پوسته نازک گچى‏اش، به دیواره گرم و سیاهش و به عطر تهوع آورى که تنفس مى‏کنیم، عادت مى‏کنیم. گمان مى‏کنیم که بودن غیر از این نیست و زندگى غیر از این معنایى ندارد.

دردهایش را به جان مى‏خریم. مصیبتهایش را تحمل مى‏کنیم. زهر تلخ تهوع آورش را با طیب خاطر مى‏چشیم و…آنرا دوست داریم!

این مجسمه جان یافته که از سایه‏اش مى‏ترسید، در این جریان، نه، در این گرداب فرو مى‏رود، در این بودن ذوب مى‏شود. گنج را، بهشت را، جایى را که براى آن طراحى شده، مال اوست، مقصد و مقصود اوست، کالبدش، انگشتهایش، حسش، نگاهش، روحش توى نقشه‏هاى مهندسى مطابق با جنت ترسیم شده، حالا این به برگ سبزى که در دستانش روز به روز زردتر و فرسوده‏تر مى‏شود چشم دوخته و به آن دل بسته!

-: ” واى! پاندورا، چه کردى؟ راضى شدى که با خوردن یک هسته، یک دانه گندم بچه‏هایت را رنگ کنى؟ تبعیدشان کنى؟ توى این کویر عین جوجه گنجشکهایى که هنوز معنى بودن را لمس نکرده‏اند پرشان بدهى؟ آخر توى آن صندوقچه چى بود که نتوانستى رازش را سر به مهر بگذارى؟ بگذاریش کنار، در دل خاک مدفونش کنى، بیندازیش توى رودخانه تا آب ببردش، بیندازیش توى اقیانوس تا دیگه هوس نکنى بازش کنى؟ آخه این صندوقچه چى داشت که…؟ ”

افسانه‏ها مى‏گویند که همه دردهاى هستى توى این صندوقچه جا داشت. همه دردها، همه رنجهایى که بشر باید تحمل کند و رنجش را، زحمتش را، عذابش را، کینه‏اش را، مهرش را، عنادش را به جان بخرد. و آنوقت، پاندورا، مادر افسانه‏اى بشر، هوس کرد که در آن را باز کند. سرنوشت آفرینش به یکباره تغییر کرد. همه رنجها، دردها، بیماریها، گناهان، مفاسد، بلایا،… همه بناگاه از درون صندوق به اطراف و اکناف عالم سرازیر شد. ابتلاء جان آدم را گرفت، خاک عین سرطان بر تمام وجود بشر ریشه دواند و بشر طعم تلخ هبوط را چشید. اما نه،… این چیست!؟ این جنس ناهمگون با اینهمه رنج، این! این که عین کبوتر بالهایش را گشوده و از آن صندوق پرپر زنان آمده بیرون و حالا سبک بال، عمیق توى پنجره زندگى پر مى‏زند. اینکه تا پا از صندوقچه بیرون گذاشت همه زندگى آبى شد. این، آخ! این دواى همه دردهاى بشرى است. این، مرهم همه زخمهاى آدمى، دواى بالهاى شکسته از هبوط،… اینکه چشم همه ابناء بشر، همه رنگ شده ‏ها، مسخ شده‏ها، هبوط کرده‏ها، خاکى شده‏ها، چشم همه به آن دوخته شده. این کبوتر بلند پرواز، این مرغ بهشتى، مرغ امید….

” از میان نوشته های قدیمی ۱۳۷۰/۶/۱۰″

 

…..

….

..

.

مهرداد

Edutopia.ir

468 ad

یک دیدگاه

  1. آرمان says:

    سلام
    فقط میتونم بگم عالی بود .هر روز که از خواب بیدار میشم باید سری به ارمان شهر بزنم .نمیدونم چرا؟ فکر میکنم چون دلم باهاشه، چون حرفام باهاشه، بدجوری ادمو غلغلک میدهده حرفهایی که مدتها رو دلم مونده رومیگه .خلاصه شده قسمتی از زندگیم .
    .

    ….
    مهرداد، درود و سپاس
    محبت و نیک اندیشی شما مایه ی دلگرمی و ادامه ی کار من است.
    پیروز باشید!

نوشتن دیدگاه