این جاده که خشکیده است…

به آرمان شهر دانش و فرهنگ خوش آمدید! و این هم برگی دیگر از دفترِ شعر “واژه های خیس”

.

“این جاده که خشکیده است…”

از: مهرداد، Edutopia.ir

*******

این جاده که خشکیده است شاید، روزگاری، جویباری بوده است

و شاید لب این جاده

یک روز

علف می شده سبز

 و روزی لب این جاده قدم می زده شاید، ماهی

و قدم می زده غوک

روزی این راهِ گذر تا دل دریا شاید می رفته است

و شاید، این جاده نفس می زده روزی، در سبزه و آب

*******

امروز ولی می رود این جاده ی خشک

تا دشت ترک خورده ی تشنه،

می رود تا دل مرگ!

*******

گوش اگر بسپاری

سنگ ها می گویند:

“روزگاری ما را بوسه می زد آب”

ریگ ها می گویند:

“روزگاری ما کوهی بودیم،

آب ما را،

از سر قله به پایین آورد!

آب مارا سیقل داد،

آب ما را جاری کرد،

آب ما را می برد به دریا…!”

*******

گوش اگر بسپاری

حرف ها دارد این جاده ی خاموش

قصه ها دارد از آب و گیاه

از شبنم  و باغ

از سبزه و زاغ

حرف ها دارد

اما،

واژه در این جاده، خشکیده است

واژه ها در دل سنگ،

واژه ها در دل ریگ،

واژه ها در لب خاموش ترک خورده ی خاک،

سال ها هست که خشکیده است.

*******

سال ها هست که دریا نیست،

آب نیست،

رود نیست.

سال ها هست که نگذشته از این جاده بجز گرد و غبار

*******

و من دیدم:

جای ماهی، که قدم می زد در آب،

جای غوک، که قدم می زد در ساحل،

جای یک رود پر از سبزه و آب،

که قدم می زد در بستر سنگ،

سوسماری روی این جاده گریخت،

لب یک تپه فرو رفت به خاک

و من دیدم:

پیرزالی لب این رود نشست،

رخت هایش را با مشت غباری تر کرد

و شست

پهن کرد آن را روی یک شاخه ی خشکیده و گفت:

“این جاده که خشکیده است، شاید، روزگاری، جویباری بوده است!”

مهرداد، آبان ماه ۱۳۶۸

…..
..

.

مهرداد

Edutopia.ir

“در بهره برداری از نگاره های آرمان شهر دانش و فرهنگ نام و پیوند به این پایگاه را از یاد نبرید!”

 

دیدگاه های خود را درج نمایید!

نام خود را بنویسید، نیازی به پست الکترونیک و سایت شما نیست!

سربلند و پیروز باشید!

468 ad

یک دیدگاه

  1. آشنا says:

    خاک جان یافته است ،تو چرا سنگ شدی ؟!
    تو چرا این همه دلتنگ شدی ؟!
    باز کن پنجره ها را و بهاران را باور کن .

نوشتن دیدگاه