من تو را خواهم یافت!

 

گفتم:

“تنهایم…!”

و پزشک، نسخه ای داد به دستم،

به بلندای حیاتی که در آن باید ماند

و در آن، این کلمات:

“دلش چون شبنم بهر شقایق شده تنگ،

بگذارید که در چشمه ی خورشید سر و دست بشوید

 

و تن از هر چه که پیوست بشوید

بگذارید که با زمزمه جاری بشود

و به نهر، و به رود، و به دریا برسد

و در جاری دریا به تماشا بنشیند.

و به رویا بنشیند”

 

 

در دواخانه معمایی پیچیدند و به دستم دادند

و در آن این کلمات:

 

“ای تنها، از امروز

قطره قطره تا ابد رویا می نوشی،

روزی یک لیوان شبنم!

در تنهایی،

سر شب تا به سحرگاه چنین می گویی:

من تو را خواهم یافت!

 

از سحر تا دم صبح

خلوت کوچه ی تنهایی را می شکنی

می روی پیش شقایق

پیش گل سرخ

پیش گل یاس

رو به آیینه ی مواج گلستان،

دست بر پهنه ی شفاف تمنا،

پای بر زورق صدبرگ خیال

چشم بر چشمه ی مهتاب زلال

آن گاه

رو به صدها، صدها گل می گویی:

من تو را خواهم یافت!

 

و بعد…

در کنار دریا

صخره ای می جویی صاف و بلند

می نشینی بر آن

به تماشای هجوم آب بر ساحل تنها

سفره ی دل را

پیش دریا باید بگشایی

و بگویی:

من تو را خواهم یافت!

 

آن گاه

سر ظهر

می نشینی لب جام خورشید

نور می نوشی تا پاس غروب

و غروب،

می نشینی به تماشای فرو رفتن یک عقده ی سنگی

در گلوگاه زمین

 

 

سر شب در تنهایی

باز چنین می گویی:

من تو را خواهم یافت!

سرشب بود…

و نشستم لب تنهایی خود

حرفم، تا سحرگاه این بود:

من تو را خواهم یافت!

 

مهرداد،Edutopia.ir، شهریور ۱۳۶۹

لینک در سایت شعر نو

468 ad

۲ دیدگاه‌ها

  1. دوست says:

    بسیار زیبا و دلنواز!
    سرودن چنین شعر پر احساسی در سن بیست سالگی ، آغاز دوران باطراوت و شاداب جوانی،باور نکردنیست !
    الهی پاینده باشید.

  2. شهرزاد says:

    بسیار زیبا سرودید

نوشتن دیدگاه