تاریخ، تبه کاری، تار عنکبوت

تاریخ، تبه کاری، تار عنکبوت
Edutopia.ir

۱۳۷۰/۶/۲۵

 

… و بعد این گریز، این تنش که مرا آشفته است. شاید تقصیر من نیست. شاید تقصیر هیچکس نیست. شاید همه ما گرفتار سنت هبوطیم!

و بعد او، که این رنج ابدى را بر خویش تحمیل کرد. انتخاب او آگاهانه و از سر درد بود. فهمید که باید رنج بکشد و با تاریخ به جنگ بپردازد. تاریخ، این نمایش تکرارى کسالت‏آور، تاریخ، این مصدر افراط و تفریط، تاریخ، این مرداب عفن که دل را مى‏میراند، روح را مى‏خشکاند، گرد حقیقت آنقدر مى‏پیچد و مى‏پیچد تا آنکه گر تو ببینى نشناسیش باز و بعد بنام حقیقت، با نیروى وام گرفته از حقیقت به جنگ حقیقت مى‏رود. تاریخ نیرومند است، تاریخ متظاهر است، تاریخ منافق است و پیامبران، در طول تاریخ  ظهور مى‏کرده‏اند تا حقیقت مدفون شده در دل تاریخ را بشکافند و نقاب ساختگى او را در هم بشکنند.

و اینگونه بود که ستیز او آغاز شد. از یکسو دنیا ستیزان که مى‏پنداشتند اگر ایمانشان به ابعاد فیل هم باشد در بسیارى گل خواهند لغزید، غافل از آنکه مقیاس ایمان به فیل و اسب و شتر نیست که سنگ ترازوى ایمان چیزى ماوراى “کوه تهامه” است، و هم باید با کسانى روبرو شود که چشم مشتاق، بیمار و خود کم بین آنها به تمدنى افتاده که به ضرب خیانت تجاوز و ظلم و استعمار و با برده کشى اندیشه‏ها پاگرفته است. آنگاه به امید رسیدن به این توهم، سرگین این کاروان بى ساربان را بو مى‏کشد و دنبال یک مشت روانى لاطائلات باف مى‏دَوَد که یا مخترع نهیلیست شده‏اند یا دادائیسم یا کوبیسم و جملگى‏شان یا بیمار روانى‏اند و گرفتار جنون دوره‏اى و یا امراض مختلف عصبى و جسمى و جنسى و آنوقت که زندگینامه‏شان را ورق مى‏زنى، مثل ابوالعلاء معرى خودمان یا گرفتار زندان کورى اند یا گریخته از کوره‏هاى آدم سوزى هیتلر و یا رها شده از عقده‏ها و بندهاى پوسیده تفتیش عقاید و شعارشان، روشنفکرى، روشن بینى، هنر،… و عمیق‏تر که مى‏نگرى هر چند،گاه لاف ضد استعمارى بودن مى‏زنند، مترقى‏اند، پایه‏هاى روشنفکرى اند، مى‏بینى که خود آلت دست استعمار شده‏اند. آن روشنفکر نابغه مى‏گوید: “من فکر مى‏کنم پس هستم!” این معناى هستى اوست، فلسفه کوته بینانه‏ى زندگى اوست. آنوقت هر کسى برمبناى ذوق، سلیقه، استعداد و حتى محرومیت ها و طرز برداشت خود از زندگى به نوعى از این قالب استفاده مى‏کند، یا جاهلانه خودش را در ابعاد این بینش محدود مى‏کند. نویسنده شاید بگوید: “من مى‏نویسم پس هستم!” آن دیگرى که از دنیا چیزى جز سرمستى و عربده کشى نمى‏شناسد با افتخار از این دم مى‏زند که: “من مى‏رقصم پس هستم!” سومى که در گریز از همه ابتلائات به باده و باده گسارى رو آورده است افتخار مى‏کند که: “من مى‏نوشم پس هستم!” و در مى‏یابى که هر کسى چه زود به رنگى پناه مى‏برد و در قالبى محدود مى‏ماند. آنوقت هر کسى تبه کارى خود را توجیه مى‏کند. سرباز مى‏گوید: “من مى‏کشم پس هستم!” آنوقت سوار بر هواپیماى بمب افکن، با فشار یک کلید، بدون ذره‏اى احساس صدها هزار انسان را به کام مرگ مى‏کشاند، آنوقت در ویتنام شکم زنها و بچه‏ها را مى‏دَرَد و با بمبهاى شیمیایى ذى روحى را در حلبچه زنده نمى‏گذارد.

و بعد بدتر، او که آمده تا این راز آمیخته با رنج و نیاز را به ما یاد آورى کند و بگوید که: “هنوز بر سر این میراث ماندگارم و هنوز این عقده فرو مانده را، این میوه را که پدر بلعید نتوانسته‏ام هضم کنم، به ناچار خار در چشم و استخوان در گلو در پى چاره‏ام، دنبال راه حل مى‏گردم و در پى علت این میوه ممنوعه و نه، در جستجوى حکمت این داستان، حتى پاى در وادى عصیان گذاشتم اما هنوز نتوانسته‏ام و ندانسته‏ام، به ناگاه با جمع اموات غیر احیایى روبرو مى‏شوى که منتظرند تا با ایراد اولى کلمه تو را در قالب سخت و خشک و خشنى از همان ایسم‏هاى کذایى‏اشان جا بدهند و تو را که آمده‏اى تا بت‏شکن باشى، تبر ابراهیم را برداشته‏اى تا بت عصر خود، قالب، را بشکنى بناگاه در قالبى جا مى‏گیرى و تاریخ که حالا درس خود را به خوبى روان است او را چنان محدود مى‏کند تا عین شیرى در قفس هر کودک نوپایى به او سنگ بزند و او را مسخره کند و او باز رنج عظیم دانستن و نتوانستن را تحمل کند.

و بعد بشر که جاهلانه گمان برده است که با ارائه ایسم و مکتب تراشى و فلسفه بافى مى‏تواند عین قضایاى ریاضیات معضلات خود را حل کند، یک رود خروشان، فرّار و نامتناهى را توى منبعى محدود و کوچک بریزد و با باز کردن چند شیر از آن هر طور که دلش خواست بهره بگیرد. روشنفکر آمده است تا سنت الهى را با تفکر خام، سطحى، جزئى، ناقص، نامتعادل و متمایل خود در چهارچوبى تنگ و محصور جاى دهد.

روشنفکر که از درد تک بعدى بودن رنج مى‏کشد با مدعاى کشف راز و رمز مگوى خلقت، با شمع محسوسات خود وارد ظلمات مى‏شود و زمانى که یک خرده سنگ ناچیز را در کنار اقیانوس بى‏کران ابدیت پیدا مى‏کند فریاد مى‏کشد که: “یافتم، یافتم.” و بعد تند و تند دستورالعمل صادر مى‏کند.

روشنفکران کوته بین، که کم هم نیستند، به جاى طبیب واقعى نسخه‏هاى خیالبافى خویش را تجویز مى‏کنند تا این درد نهفته در جان بشر را که همگى از آدم و آن هبوط سهمگین به ارث برده‏ایم، درمان کنند. آن یکى در پى کشف یک رشته از این کلاف پیچ در پیچ بلافاصله گام در سرزمین توتم و تابو مى‏زند و دستور مى‏دهد که دیو شهوت را از بند برهانند تا آنقدر بدرد و بدرد و بدرد تا آنکه سیر شود و در گوشه‏اى آرام گیرد. غافل از اینکه این تیغ هر چه ببرد تیزتر مى‏شود و برنده‏تر. دیگرى ذات ماورایى انسان را که در عالم ذر پى افکنده مى‏شود و تا از پل صراط نگذرد باید در اقیانوس خوف و رجا غوطه زند، حیوانى مى‏پندارد که جنگل و محیط ارضاء کننده همه نیازهاى مادى و روانى اوست. بعد با دستورالعمل “قراردادهاى اجتماعى” به پرورش “امیل” دست مى‏زند و او را به دامان “اعترافات” مى‏سپارد. دیگرى “شهریار” را مى‏نویسد تا پایه‏هاى محکم اخلاق  و شرافت انسانی رهبران اجتماعی را در هم بشکند و دستان حاکمان جور را براى هر گونه جرم و جنایتى آزاد بگذارد. گروهى دیگر بعد از آنکه اینهمه سال تست هوشى تجویز مى‏کرده‏اند و آدمها را با کمک آن “طبقه بندى” مى‏کرده‏اند، تازه امروز اعلام مى‏کنند که اینهمه سال نسخه غلط پیچیده‏ایم و اینهمه سال، نسل در نسل کودکانمان را از عالى‏ترین هدیه ی آفرینش یعنى هوش عاطفى محروم کرده‏ایم و هوش عاطفى، همانکه کسى با هوش متوسط بر قومى با بهره هوشى بسیار بالا برتری پیدا کند و ما سال‏هاست که این بال بلند پرواز را شکسته‏ایم و با تستهاى وهم‏انگیز هوشى همه کس را درجه بندى کرده‏ایم و هرکسى را در چهار چوب قواعد ظالمانه خود به زنجیر کشیده‏ایم. اصلاً معلوم نیست تا کى خودخواهانه، این نظرات شوم باید بر روى کودکان، نوجوانان، زنان و مردانى پیاده شود که آمده‏اند تا از فرصت کوتاه عمر خود بالاترین بهره‏ها را ببرند. انسانهایى که توى دستان یک مشت بیمار شبه روشنفکر مچاله مى‏شوند و به خاک سیاه مى‏نشینند.

و آدم، یکبار باید در دادگاه تفتیش عقاید محاکمه شود که چرا در عدد فرشته‏هایى که مى‏توانند در سر یک سوزن جمع شوند تردید به خود راه داده است، یک بار به بهانه پیوند آسمانى او را از گریزگاه ناگزیر طلاق محروم مى‏کنند و یک بار باید حرمت ازدواج در کثرت طلاق شکسته شود. زمانى، حاصل تفکر چهارصد ساله مشتى فیلسوف دور از مردم قریب به صد سال نیمى از مردم را به کام خود فرو مى‏برد و دنیا را در وحشت خویش مى‏لرزاند و زمانى دیگر دیکتاتورى باز با ترفند تبلیغ و تزویر بنام دموکراسى بر مردم حکومت مى‏کند و این اندیشه شوم اربابى جهان… و عجیب نیست که در کنار هر کدام از چنین فجایعى، این دست یک یا چند روشنفکر فیلسوف عالم آگاه است که از آستین حاکمى ستم گر در آمده، آن را هدایت و راهنمایى مى‏کند و براى جنایات او صدها و صدها بهانه مى‏تراشد.

و هنر، ادبیات، موسیقى، ارائه یک طرح، فیلم، نوشته،.. اثرى که زیباست، لطیف است، قابل توجه است،…باز همه چیز بوى خیانت به نوع بشر را مى‏گیرد. به ناگاه مى‏بینى نویسنده که حالا در دل مردم جا گرفته است، یا لااقل چنین گمانى یافته است، به جایى مى‏رسد که خیال مى‏کند ادب یعنى به لجن کشیدن قلم، زبان گویاى الفبا را به گناه شهوت آلودن و پیراستن روح از هر چه معرفت و عشق و سوز معنوى است و شاعر که کفش برقى مى‏پوشد و دنبال هرزگی پر مى‏کشد و نقاش که بجاى پیرایش روح، به پیرایش تن دست یازیده است و فیلمساز که بر اساس ذوق و سلیقه‏اش، برمبناى دستورالعملهاى پنهان و آشکارِ حاکم، حقیقت پوشالى را به خورد مردم مى‏دهد.

و در میان همه اقشار روشنفکر، در هر مقامى، هر مکانى که باشند اگر اندکى تعمق کنى، بالاخره مى‏فهمى که جملگى آمده‏اند تا خودسرانه براى آدمى طرح بریزند و با کمک منابع قدرت این طرحهاى نازل خود را آزمایش کنند شاید که عقده‏هاى فرو مرده دلشان وا شود.

بس است! کیست تا از میان این جماعتى که به هر شکلى آلت دست روشنفکر استعمار زده شده‏اند، گله‏اى که نمى‏فهمد در دست کدام چوپان و با چه نیتى اسیر است برخیزد و بگوید کافى است! لحظات عمر ما را قربانى آمال خویش نکنید! اما هرچه به تاریخ مى‏نگرى سکوت است و دیگر هیچ. اگر هم در گوشه و کنار صدایى به اعتراض بلند شده است یا شکست خورده است و یا خود پایه گذار مکتبى تازه، ایده‏اى تازه مبتنى بر همان اهداف کهنه‏اى شده است که خود دیروز با آن سر ستیز داشت. تاریخ دوباره پیروز مى‏شود! قالبى تازه پدید مى‏آید، بتى تازه سر بر مى‏آورد و در کنار بتهاى دیروز، در بتخانه تاریخ جاى مى‏گیرد.

گاهى وقتها گمان مى‏کنم که ما به خود واگذاشته شده‏ایم تا هر راهى را امتحان کنیم، هر فلسفه‏اى را جستجو کنیم و در هر ایسمى به پایان، به زوال، به پوچى و هیچى برسیم و بفهمیم که این مهم کار ما نیست، تسلیم شویم. خسته شویم. درمانده شویم. شکست بخوریم. بعد به سراغ این پنجره‏اى بیاییم که خود روزگارى آنرا بستیم. تارهاى عنکبوتى را که بر آن چسبیده است را بدریم، غبار کدورت تاریخ را از آن برگیریم، لولاهاى زنگ زده‏اش را روغن بزنیم و بعد آنرا به یک رنگ آسمانى، رنگ آبى بیاراییم و آنگاه در سکوتى عمیق آنرا بگشاییم و به تماشاى آفتابى بنشینیم که قرن‏هاست لب این درگاه منتظر است. آفتابى که باید رو به احساس ما بتابد و نتابیده است.

 

 

….

..

.

از میان نوشته های قدیمی ۱۳۷۰/۶/۲۵

468 ad

یک دیدگاه

  1. آرمان says:

    سلام
    خیلی زیبا بود .تمام حرفهای دل من بود.شاید این نوشته ها تلنگری باشد برای همه انهایی که اندیشیدن را فراموش کرده اند .ذهنشان واندیشه شان یخ زده است .انهایی که همه چیز را انطورکه هست نمی بینند و یادر ذهن خود واقعیت ها راانطور که جبرتاریخ محکوم میدارد تصور میکنند .

نوشتن دیدگاه