آبی، شاریته، آشوب

آبی، شاریته، آشوب
Edutopia.ir

۱۳۷۰/۷/۱

… این روزها که نبودى و نیافتم ات اضطراب عجیبى به جانم افتاده. مرغ دلم چنان خودش را به در و دیوار سینه کوفته بود که بى‏رمق، از پا درآمده بود. آشوب دیرینه باز به دلم چنگ مى‏زد.

دیشب، شب سختى بود. راه افتاده بودم توى خیابانها، آشوب رهایم نمى‏کرد. همان درد کهنه باز سرباز کرده بود.

دیشب،… خودم را کشاندم طرف خیابان، رفتم گوشه‏اى، لب پلکانی نشستم. یکدفعه چشمم به مناره‏ها افتاد، گنبد، گلدسته‏ها، ردیف منظم آجرها،… حوض بزرگ صحن و فواره لطیف آب، رنگ آبى حوض، رنگ آبى خطوط نقش بسته بر تن دیوارها، رنگ آبى غروب که هنوز در عین سیاهى، جلوه‏اى داشت. آبى، همه چیز آبى، همه… آبى، …. چقدر آبى را دوست داشتم. آبى مرا مى‏سوزاند. از همان قدیم که روى بام دراز مى‏کشیدم و ساعتها به آبى آسمان خیره مى‏شدم و بعد زمانى که “سهراب” مرا در آبى کلماتش شستشو داد و “شاریته” که به درد من و به رنج من رنگ آبى، لعابى آبى داد و من آموختم که چطور آبى ببینم، آبى لمس کنم، آبى بشناسم، آبى حس کنم.

آبى یعنى غم، آبى یعنى شوق، آبى یعنى انگیزه ، آبى یعنى لمس غریبانه روح، آبى یعنى تپیدن، آبى یعنى بودن، آبى یعنى نبودن و آبى به تمام معناى کلمه یعنى پنجره‏اى وا شده به آستان ناپیداى عشق.

و بعد عشق؛… گاهى از این کلمه متنفر مى‏شوم. گاهى از اینگونه کلمات، این حرفهایى که بدست هر هوچى بى سر و پایى مى‏افتد، متنفر مى‏شوم. گاهى یک  آدم مفنگى مست و لایعقل هم، کنار منقل و وافورش، در حالى که در نشئه خودش فرورفته، دم از عشق مى‏زند. گاهى یک آدم عوضى احمق هرهرى مشرب که از بودن، چیزى غیر از مفتخورى و ولنگارى بهش یاد نداده‏اند و غیر از بلعیدن و آلودن کارى ندارد، وقتى که لاشه نحسش را مى‏کشاند کنار دیوان حافظ، دست پر چرک و عرقش را مى‏گذارد روى پیکره دیوان و فال مى‏گیرد؛ فال عشق… یا آن پرنده، گنجشک کوچولوى زیبا که توى یک قفس آهنى، پشت میله‏ها زندانى شده و بهش یاد داده‏اند که چطورى یک کاغذ را از بین دیگر کاغذها جدا کند، براى یک لقمه نان کپک زده، یا مشتى ارزن… و آنوقت یکى از همین هوس‏پیشه‏ها، همانهایى که عاشق رنگ و بو هستند، شکل و شمایل را مى‏پرستند، کنار این زندان و این زندانى ابدى مى‏ایستد. کور است، اسارت را نمى‏بیند. نمى‏فهمد که این پرنده آزاد چطور در کنج قفس ضجه مى‏زند، خودش را به در و دیوار مى‏کوبد تا آزاد شود و او آمده تا از منقار ظریف این گنجشک اسیر کاغذ تأییدیه بگیرد و بعد جواب که گرفت از خوشحالى داد مى‏زند که: “آخ!…چه عشقى!!!”

عشق؛ چه واژه پستى! پست‏تر از این هست که عشق جامه رذالتهاى آدمى باشد؟

عشق، گاهى از این کلمه متنفر مى‏شوم، دلخور مى‏شوم. دوست دارم با وصل، با فراغ، با سیب، با پنجره آبى، همیشه، مثل همیشه دوست باشم، همانطور که شاریته گفته، شاریته حس کرده و چه خوب هم حس کرده دوست باشم، دوست و دیگر هیچ.

و شاریته که دوست تمام تنهایى‏هاى من بود. شاریته که …

هیچوقت خودم را اینقدر نزدیک به شاریته احساس نکرده بودم. هیچوقت خودم را اینقدر همدرد و همراه او نیافته بودم. هر چند که در بسیارى از جاها از او به خوبى سخن نگفتم و نگذاشتم اندیشه‏هایش روح لطیف دوستانم را آشفته کند. اما با همه این وجود حس مى‏کنم که عین برادر دوستش دارم و …

و دیشب خودم را در حضورش حس کردم. آرام، روبرویش، نه کنارش نشسته بودم و در حضور او به صحنه غروب در جلوى کافه chez mme canard نگاه مى‏کردم. او سکوت کرده بود و من سکوتش را خوب مى‏فهمیدم. یک دفعه هر دو برگشتیم. نگاههایمان به هم تلاقى کرد. به من نگریست، خیلى ژرف! یادم آمد که همه حرفهاى دل مرا او زده است. یادم آمد از دوستیها، عشقها، تفکرات و اینکه چقدر از مانده‏ها، کرمها، زالوها متنفر است. از جماعت گوسفند متنفر است، از هیکلهاى خوش قواره‏اى که فقط و فقط دستگاه گوارش هستند و بس، چقدر بیزار است! و بعد به خودم گفتم نکند که از من هم …

وحشت کردم. به جان فرشته تنهایى‏هایش قسمش دادم و بعد گفتم: ببین! شاید بیشتر از فاصله‏اى که تو بین خود و معبودهایت قایلى بین من و تو فرق باشد، اما من هم زخمه‏اى از این درد بزرگ جانم را آشفته است. من هم دوست دارم… !

درماندم. چه مى‏خواستم بگویم؟ دوست داشتم چه دردى و چه رنجى را تحمل کنم. مثل او نبودم، نه حتى به بودای او نمى‏مانستم و حتى خود را شبیه به خود او حس نمى‏کردم. دردى که در همه جا، در دانشگاه، در خلوت، در کنار آشنا و در همین کافه غریب بر دوش مى‏کشید را نمى‏شناختم.

عین شاگرد کودنى بودم که بایستى در مقابل معلم درسش را پس بدهد و هیچ نمى‏دانست. نه، مى‏دانست ولى چنان به هیبت استاد گرفتار آمده که زبانش بند آمده! معلمم را دوست داشتم و دوست داشتنم را قادر نبودم که اثبات کنم.

بلند شد. نزدیک من آمد. دستهایش را روى شانه‏هایم گذاشت و به نگاهم عمیق، خیره شد. حس کردم که آن حالت بد بناگاه از بین رفت.

حالا او چشم در چشم من، از پس اینهمه سال که با تمامى حضورش انس گرفته بودم و با تمامى نگاهش عاشق شده بودم و با تمامى تفکراتش مأنوس شده بودم. من بودم و او و سکوت و رازهایى که سکوت آنها را یک به یک فاش مى‏کرد. حرفهایى که داشتم و نداشتم در تمام وجودم عین برق جریان مى‏یافت، مرا به رعشه مى‏انداخت، مى‏لرزاند و بعد عین یک مرده به زمین مى‏کوفت و همین سکوت وقتى به زبان مى‏آمد، جریان داشت و در حضور مواج  خود رازهایى را در میان مى‏گذاشت که حتى دلم قادر به بیان آن نبود.

و حالا، حس کردم که او مى‏فهمد آنچه را که من نمى‏گویم. گریه‏ام گرفته بود. از پس زلال اشک و هق هق گریه چه چهره ملکوتى و خدا گونه‏اى پیدا کرده بود. عین یک روان‏شناس مجرب گذاشته بود تا عقده دلم را واکنم و آرام آرام تهى شوم.

بعد از آنهمه شاریته، لبخند زد، راضى بود. در لبخندش چیزى جز رضایت نمى‏دیدم.

و گفتم تو را به دوستان ساده و یکرنگم هم معرفى نمى‏کنم. تو آن چنان عمیق و شدیدى که شاید شاخه‏هاى تازه رسته دلهاى جوان را در هم بشکنى…

نتوانستم جمله‏ام را تمام کنم. دستهایش، آغوشش، همه برایم مهربان شده بود و من در وسعت شانه‏هایش گریستم. در فراخناى ناپیداى دلش آنقدر اشک ریختم که حیران و سرگردان در گوشه‏اى افتادم.

او، با همه عظمتش، و تنهایى‏اش و ناروایى که از هر کس و ناکس باید تحمل مى‏کرد، عین شیرى که خواسته و یا ناخواسته در قفس افتاده بود و هر ولگردى، هر آدم دیوانه‏اى و هر آدم غرض ورزی به سویش سنگ پرتاب مى‏کرد و آزارش مى‏داد و تنها، تنهاترین تنهاى آفرینش که به هر سو رو کرد جز تهمت و افترا و کینه و بغض ندید تا، جان به محبوب خود تسلیم کرد.

و بعد حس کردم از من راضى است. از اینکه او را نفروختم، عین “سلمان پاک”َش آواره نکردم. او را نفروختم چرا که همیشه بدش را گفتم. هیچوقت نگذاشتم که هر کور سنگدلى راه بدین وسعت غریبانه بگشاید و بیاید اینهمه را … به لجن بکشد.

و حالا مى‏فهمم که شاریته چه تنهاست! و فهمیدم که چه تنهایى را دوست دارد. تنهایى حتى در کنج زندان، حتى در اتاقکى محقر در خاکى غریب. او عاشق تنهایى است. بهتر است از ترک برداشتن شیشه نازک تنهایى بدست هر عربده‏جوى لاف زنى که بخواهد منیتها را به رخ بکشد و …

 

خاطره ی دیشب خیلى زیبا بود. تو نبودى، جایت خیلى خالى! شاریته همه وجودم را پر کرده بود! بار دیگر در اوج این حسرت روح مرا به زندگى دعوت کرده بود، زندگى و مبارزه براى زندگان تا زنده بودن را دوباره لمس کنند. لمس کنند و عین او، مثل او زنده، پیروز و مغرور زندگى کنند تا پیروز، مغرور و سربلند بمیرند.

و بعد، من دیشب در عمق این یأس، در عمق این دلمردگى جان گرفتم و دانستم که…، دانستم، گرچه در این کوچه عمیق معرفت افتان و لنگان مى‏روم، تنها نیستم، روح تنهاى قرن با من بود. کوچه هنوز در روح شاریته نفس مى‏زد.

” از میان نوشته های قدیمی ۱۳۷۰/۷/۱″

 

…..

….

..

.

468 ad

نوشتن دیدگاه