نان سنگک و کار گروهی

“نان سنگک، ماست، فرهنگ، جامعه ی شبیه سازی شده”

Edutopia.ir

 

همون روزهای اول دستم اومد که اینها اهل گروه و گروه بندی نیستند.

توی سرشت شان بود یا دست پخت آموزگاران قبلی، نمی دانم!

همین قدر بدانید که هیچکدام نمی خواست سر به تن دیگری باشد،… بهترینشان به قدری سر به زیر که تا آخر سال یکی دوبار، اون هم به زور حرف از دهنش کشیدم! حالا فرض کنین یه معلمی بهش بگه:” به به! عجب شاگردی! هم ساکت، هم درسخون! آفرین! وای بر شماها که از او یاد نمی گیرید…!” اگه بگم بدست همین “شماها”، چی بلایی سرش آمد، باورش یه کم سخته!

 به آرمان شهر دانش و فرهنگ خوش آمدید! و این داستان من است با شاگردانی که هر کدام داستان خود را داشتند! هر کدام یه جور! یکی عنق، یکی مهربون، یکی پرخاشگر، یکی اهل شعر و شاعری، یکی بیش فعال!!! یکی کم فعال! یکی شاد، یکی غمگین! ملغمه ای بود، …!

                                                                                                  **********
راستش بدون گروه بندی، اصلن بلد نیستم درس بدم! این عناصر کاملن متمایز هم، چفت کردنشون محال بود! دوسه باری زور زدم، تلاش کردم، داد زدم، تهدید کردم، … بی خودی! ککشون هم نگزید!

                                                                                                  **********
یه جورایی، عینهو جامعه ی خودمون! هیشکی به هیشکی! هر کی راه خودشو می ره! بلانسبت هر راننده ای خودشو صاحب و مالک بلامنازع کل خیابون می دونه! غیر از اینه؟ اگه دیدید یکی از ماها، فوتبالیست شد و توپ رو از خط دفاع تا خط حمله یک کله دووند تا گل به نام خودش ثبت بشه، خیلی بهش بد وبیراه نگین! اگه دیدین یکی وسط یه سالون با کلی آدم، بی خیال دود کثیف سیگارش رو به مردم پف می کنه! سخت نگیرین! اگه عصر تابستون، یه هو سر و کله وانت هندوانه پیدا شد و داد و بیداد فروشنده گوش فلک رو کر کرد هم بی خیال!…
من! من! من! من! من! من!… ماشین من! کاسبی من! زندگی من! کار من! خورد و خوراک من! …
راستی! این همه من! از کجا پیدا شده!

                                                                                                  **********
خوب می دونم! از آموزش و پرورش! ریشه ی همه ی اینا مال وقتیه که “نمره ی من!” توی دفتر نمره به نام من! ثبت شد! بعد روی نیمکت سه نفری، یه خط راست کشیدم و برای، هم میزی هام، خط و نشون کشیدم!
:”اینجا مال منه! کتاباتون اونور! دفتراتون هم اونور، چیزی از لب مرز بیاد اینور، یا پاره ست، یا شکسته، حالیتونه!”
بعد به اون منی که نمره هاش بهتر شده بود، جایزه دادند! وای! پس من چی! بعد من! کارنامه ام رو گرفتم! من! بعد فهمیدم همین که بغل من نشسته، توی کنکور رقیب منه! عجب!

                                                                                                  **********

درس من! نمره ی من! جای من! کتاب من! جایزه ی من! کنکور من!
اینا، همون آموزشهای پنهانه که آموزگارای من، توی ذهن من جا دادند! “فرهنگ من پروری!”
حالا چه جای گلایه از راننده و فوتبالیست و هندوانه فروش! بندگان خدا آموزش دیده اند، آموزش “فرهنگ من پروری!” اون هم توسط معلم خوب و مهربون که هیچ دغدغه ای جز سواددار کردن این آدما رو نداشته! چه سوادی!!! به به! بیا و تماشا کن!
(نندازین تقصیر سیستم! به هزار و یک دلیل!)،(نندازین تقصیر پدر و مادر! گناه اونا نیست، اونها هم توی این مدارس درس خوندن)،(نندازین تقصیر…)آخه یه جایی باید این دور تسلسل تموم بشه! به دست یک کسی! کی بهتر از من آموزگار؟ کی؟

                                                                                                  **********
اگه گروه بندی توی کلاس برای من، این همه مهمه، واسه ی اینه!
اون هم یه گروه بندی که واسه ی بچه ها بیشتر یه فاجعه س! فوتبالیست کنار بچه درس خون! بچه درس خون کنار بچه تنبل (شرمنده! یه اصطلاحه!)، شاعر کنار فیلسوف (تعجب نکنین، گیر هم ندین! بعضی از ما مادرزادی فیلسوفیم)، استدلالی کنار بی خیال، با مرام، چفت بی مرام… .
فاجعه وقتی براشون دردناک تره که از “بی خیال” درس بپرسم واسه ی همه ی گروه نمره بذارم! داد و بی دادشون در می آد، بذار بیاد. بذار براشون جا بیافته که یه تیم هستن! یه دسته ان!

                                                                                                  **********
وقتی دادشون به هوا می ره! می گم توی یه گروهان سرباز، اگه یکی اشتباهی پاش بره رو مین، همه از بین می رن! توی یه شرکت اگه یکی اشتباهی چک بکشه، شرکت نابود می شه، توی یه تیم فوتبال اگه یکی فول کنه، همه ی تیم توی دردسر می افتن! به من ربطی نداره، یا گروه نمره می آره یا نه، یا همه برنده این یا نه! با هم باشید، باهم!
گاهی وقتا کار به جاهای باریک می کشه! خیلی باریک! پدر یکی از بچه ها می آد

:” اگه می شه، گروه بچه ی منو عوض کنین! بچه ی من خیلی…!”
می گم

:” چشم! حتمن! با یه شرط! یه شرط کوچولو! پسرتون وقتی رفت سربازی، اگه جاش بد بود، با گروهانش نساخت، از  فرمانده خواهش کنین جاشو عوض کنه! اگه رفت شرکت، با همکاراش نساخت، از رییس بخواید محل کارشو عوض کنه! اگه از همسایه هاش ناراحت بود، همه ی همسایه هاشو عوض کنین! اگه ازدواج کرد و نساخت از پدر همسرش بخواین…!…، اگه …، بابا! این مدرسه، یه جامعه ی کوچیک شبیه سازی شده س! اینجا بچه ها یاد می گیرن با هم یه زندگی مشترک رو، یه کار مشترک رو تجربه کنن! یاد می گیرن با هم، برای رسیدن به یه هدف، سازگار بشن! اگه اینجا یاد بگیره، توی یه محیط امن! فردا در مقابل هزاران جای ناامن، واکسینه شده، بلده چطوری گلیم خودشو از آب بکشه بیرون! بلده چطوری با هم قطاراش، با همکاراش، با همسایه هاش، با همشهری هاش، یا با همسرش، همراه بشه، یکی بشه! یکی برای همه، همه برای یکی! اجتماعی زیستن رو یاد می گیره!…”

                                                                                                  **********
معمولن سخنرانی من جواب می ده! بعدن یاد گرفتم، قبل از آغاز سال والدین رو دعوت کنم، حرفام رو باهاشون بزنم، سنگامو وابکنم، حالا اونها هم می دونن من چکار می کنم و پاره ای وقتها هم، کمک می کنن! فهمیدن منم مثل اونا دلسوز بچه هاشونم!
… اما اینجا، این بچه ها؟ این یه داستان دیگه ست! یک کلاس کاملن ناهمگون، ناسازگار، نافرم، ناجور، نا… … این چیزا توی کتشون نمی ره!
… از مطب دکتر می آمدم! نکته ی عجیبی رو به من گفته بود

:” شما باید هر یه ساعت یه چیزی بخوری، فشارت می افته آقاجان!”
توی راه مدرسه، به این فکر می کردم که چطوری جلوی بچه ها چیزی بخورم! از دم نونایی که رد می شدم یه فکری مثل برق ذهنم رو روشن کرد!
… کلاس مثل همیشه سرد و خشک بود، آمار یکی دو تا دعوا رو همیشه داشتیم! … لیست بدان، تخته رو پر کرده بود، … وارد شدم، توی دستم هشت تا نون سنگک، یه سطل ماست موسیر!

                                                                                                  **********

گاهی وقتا یه همچین شُکی چقدر کارسازه! مخ ها همه سرکار! یعنی چه! گفتم

:” بچه ها! امروز صبحانه تون با منه!”
احمدی، نماینده ی کلاس گفت

:” آقا من نونا رو تیکه می کنم، برای هرکی سوا… .”
گفتم

:” نه! شرمنده! همه باهم، کنار هم.”
سفره انداختیم، یه گوشه ای! همه کنار هم، دستها توی کار لقمه کردن نان، لقمه های نان توی سطل ماست، برخورد دستها به هم، یه جور کدورتی پیدا بود! سر شوخی رو باز کردم! شُک دوم! یه لطیفه ای گفتم! تک و توکی خندیدند! زدم پشت یکی از بچه ها:”خفه نشی! آروم تر!” ترکیدن موج خنده! یه لقمه درست کردم دادم دست نماینده، یکی واسه بچه تنبله، یکی…، شُک سوم، … .

 

 

برگشتیم سرکلاس، معاون مدرسه بدجوری کلافه بود!
جلسه ی بعد، یه شور و شوق عجیبی پیدا بود! به نماینده گفتم

:” ها! چیه؟ چی شده؟” مچشون واشد. پولاشونو گذاشته بودن روی هم! برای خرید صبحانه، تلافی کار من!

 

سر صبحانه، این بار جدی جدی سر شوخی واشده بود! گل از گل خنده ها می شکفت! نگاه ها قشنگ شده بود! کدورت ها کم رنگ.

نان سنگک و ماست موسیر، توی عمرم به اون خوشمزگی نخورده بودم!

نه معلمی، نه شاگردی، نه تنبلی، نه زرنگی، نه فیلسوفی، نه شاعری… قهقهه ی خنده هاشون به آسمان بلند بود، همونی بود که می خواستم!

 

ما گروه ها را به راه انداختیم! نه سرگروهی، نه تقسیم کاری!… ، همه کنار هم، هر کی هر چی بلد بود به دیگران یاد می داد! یه شور و شوق غریبی بود! همه چی مهیای یه دوستی همیشگی بود، که … تصادف کردم!

ناگهانی و در میانه ی سال! همه ی کارها قفل شد.

بیش از حد نگران بچه ها بودم و آنها نگران من!

توصیف پزشک جراح، نگران کننده و من که هرچه سریعتر باید عمل می شدم!

انبوه پیامک ها و تلفن ها از طرف بچه ها که گاهی دقیقه به دقیقه احوال پرس من بودند و مایه ی آرامش خاطر من!

                                                                                                  **********

یک ماه گذشته بود و هر لحظه احتمال هرگونه پیشامدی می رفت که احمدی  پیامک زد. خواسته بود که: اگر شده روی برانکارد به کلاس بروم!
رفتن من به کارگاه در آن شرایط سخت، همه را شُکه کرد، شک چهارم. بیشتر خانواده بودیم تا معلم و شاگرد! روی زمین دراز کشیدم و با “Net Support School” و یک میکروفن، آموزش را شروع کردم! شور و شوق، صمیمیت و صفای خاطر بچه هایی که تا دیروز سایه ی هم را با تیر می زدند مثال زدنی بود!
ما یک خانواده تشکیل دادیم! دوست شدیم و همسایه، همراه و همدل! آن سال و آن خاطرات هرگز کهنه نمی شوند! امروز هم خیلی هایشان به دیدار من می آیند، از هم جدا نیستیم!
همیشه از اینکه چند نان سنگک و یک سطل ماست، می توانند یک فرهنگ را بسازند، در حیرتم و بیشتر در حیرت از این، که یک دنیا تعریف و مفهوم و فرمول و دستورالعمل و قانون، نمی توانستند در این مهم به من کوچکترین کمکی بکنند!
گروه بندی را فراموش نکنیم!

                                                                                                  **********

جامعه به گروه و گروه بندی های امروز ما نیاز دارد!

زنان و مردان فردا، باید همراهی و همدلی را در کلاس ما یاد بگیرند، باید یاد بگیرند که خیابان و کوچه و فوتبال، مال همه است!

جامعه یک تن واحد است و

“بنی آدم اعضای یکدیگرند(پیکرند)،

که در آفرینش زیک گوهرند،

چو عضوی بدرد آورد روزگار،

دگر عضوها را نماند قرار

 

بیاندیشیم!
به فردا بیاندیشیم و به همدلی، همراهی و همسویی…
جامعه تشنه ی هم دلی است، تشنه ی هم راهی
…..

…..
..

.

مهرداد

Edutopia.ir

“در بهره برداری از نگاره های آرمان شهر دانش و فرهنگ نام و پیوند به این پایگاه را از یاد نبرید!”

 

دیدگاه های خود را درج نمایید!

نام خود را بنویسید، نیازی به پست الکترونیک و سایت شما نیست!

سربلند و پیروز باشید!

468 ad

۱۱ دیدگاه‌ها

  1. شاگرد says:

    سلام استاد ،
    من امروز ساعت سه صبح از سفر رسیدم.با اینکه برای شرکت در کلاس ازتون اجازه گرفته بودم،اما متأسفانه نتونستم از کلاستون استفاده کنم.اما باهمین حضور چهار ساعته اطلاعات مفیدی در مورد اینترنت کسب کردم.ازتون ممنونم.(البته سعی میکنم طعنه های آخر کلاستونو فراموش کنم!)
    نان سنگک و کار گروهی … و مثل همیشه ذهن درگیر…
    یعنی منم میتونم؟
    با آرزوی تندرستی
    .

    ….
    مهرداد:
    سلام و درود! شما که نباید از طعنه های یک استاد پیر دلگیر باشید! به خصوص این که آخر دوره از همگی پوزش خواستم و بخشش!
    صابون طعنه های من به تن خیلی ها خورده اما مانند شما بزرگوار بوده اند و تلاش کرده اند تا آن ها را فراموش کنند چون می دانند بی غرض است! بیشتر برای لطیف نمودن جو کلاس و بیرون آوردن از حال خمودی و خستگی است!
    در هر حال یادم هم نیست که چه گفته ام و چرا گفته ام! با پوزش دوباره!!! بسیار هم!
    پیروز باشید و استاد پیر کم حافظه را ببخشید!

  2. ahura says:

    درود
    مطلبتون خیلی جالب و تاثیر گذار بود . من سرباز معلم هستم . چهارم ابتدایی تدریس می کنم . از ۱۸ تا دانش آموزام ۶ تاش حروف الفبا بلد نیستن . این رو تقصیر معلم های سال قبل میدونم چون شعار همشون اینه : اینجا روستاست و امکانات نیست پس یاد دهی باید ضعیف باشه ، اینها کودن هستن و درس یاد نمی گیرن و…..
    اما من بر خلاف این ها فکر می کنم ….
    از اول سال گروه بندی کردم کلاسم رو و سعی کردم جو تنبیه رو به جو تشویق و گروه بندی ها رودوستانه انتخاب کنم اا امروز مدیر مجتمع اومده بود پیش مدیر و گفت ب.د دیگه کلاس درس رو بیرون از کلاس تشکیل ندید چون کلاس من خیلی خیلی کوچیک هست و مجبور می شم برای انجام کار های گروهی بچه ها رو ببرم بیرون و حتی یک روش دارم ( تدریس به شکل گروهی در فضای باز ) اما صدای همه در اومده و فکر می کنن دارم از زیر کار در می رم و این برای خیلی سخت تموم می شه …….
    کاش می دونستن ……..

    • مهرداد says:

      درود بر شما
      سرزنده و پیروز باشید
      از این که با دیدگاه های تازه به کلاس درس و انسان های فردای ایران زمین می نگرید به نام همه ی مردمان فردا از شما سپاسگزاری می کنم.
      کار ساده ای نیست و به این زودی ها هم ساده نخواهد شد. این، تغییر نگرش آدم ها به دانش و بیرون آوردن آن از شکل و پوسته ی کهنه به رویکردی نوین است و تغییر دادن رفتار آدم ها همیشه کاری سخت و نیازمند زمان های طولانی بوده است.
      سفارش می کنم که در آموزش خود بیش از هر چیز نمره و رفتن دانش آموزان به پایه های بالاتر را در مد نظر داشته باشید و گاهی از این شیوه ها، نه طولانی و پی در پی، بهره بگیرید.
      توان روش های نوین آموزشی و ترفندهای یادگیری آن قدر ها بالا است که با یک یا دوبار بهره گیری از آن در یک ترم، اثر خود را بر دانش آموزان بگذارد اما جدا شدن از روند کنونی آموزش می تواند آسیب های بیشتری به کودکان بزند.
      با همکاران خود همراه باشید و در زمان مناسب برخی از رویکردهای نوین آموزشی را با آن ها در میان بگذارید و تجربه ها و دیدگاه های خود را با آنان مطرح کنید.

      دست شما را به گرمی می فشارم و درود های بی شمار و آفرین های بسیار برایتان می فرستم. سال هایی چند را در روستاهای دور به آموزش مشغول بوده ام و این سال ها از شیرین ترین و خاطره انگیزترین سال های عمر من بوده است. قدر این روزهای خوب خود را بدانید.

  3. مینا, معلم تازه کار says:

    حرفاتون تکان دهتده بود ممنون.

  4. مرضیه says:

    خیلی خوشم اومد. باید به این معلم که خودشو توقلب شاگرداش جا کرد آفرین گفت. براش سلامتی وسربلندی آرزو دارم

  5. معلم کوچولو says:

    عجب جریانی
    اینکه بتونین بچه های پر شر و شور دبیرستان رو با هم مچ کنین خیلی کاره
    واقعا دست مریزاد

    • مهرداد says:

      … البته هنرجویان ارزشمند هنرستانی نه دانش آموزان دبیرستانی

  6. مرتضی مجدفر says:

    سلام همکار محترم. جهت اطلاع شما که اهل تحقیق و نوشتن هستید باید عرض کنم مجله ای دیگری در شرف راه اندازی است که تیم همراه من آن را کار خواهند کرد و شماره اولش ۱۵ اردیبهشت ۹۳ همزمان با هفته معلم و با مخاطب عمومی آموزشکاران سراسر کشور منتشر خواهد شد. این مجله پتانسیل های در اختیارمان را افزایش خواهد داد.تیراژ اولیه پیش بینی شده ۸۰ هزار نسخه است. لذا به غیر از وبلاگ هایمان و شوق تغییر امکان دیگری هم در دسترسمان قرار خواهد گرفت که برای ما که خواهان ایجاد تغییر و تحول در جامعه آموزشی هستیم، ابزار خوبی است. اطلاعات بیشتر را به زودی در وبلاگم قرار خواهم داد. پس برای تغییر تا می توانید بنویسید.

    • مهرداد says:

      سلام و درود
      برای شما و تیم همراهتان آرزوی سرافرازی و بهروزی دارم.
      پیروز باشید.

  7. اولدوز says:

    با سلام وخسته نباشید
    استفاده کردم
    من معلم نیستم اولیا هستم و دختر مدرسه ای و دانشجو دارم
    وبه این نتیجه رسیدم که محبت تنها کلید هر در قفل شده است
    رفتار دوستانه شما باعث شده که یه گروه که اصلا با هم سازگاری ندارند درکنار هم باشند
    ممنونم استاد

  8. معلم صبور says:

    سلام فقط میتونم بگم عالی بود خیلی عالی.دستتون درد نکنه استاد…

نوشتن دیدگاه