من، خطم خوب نیست!

زمانی که حروف زبان انگلیسی را بر تخته سیاه نقش می کردم، آموزگار زبان انگلیسی شیفته ی زیبایی خط من شد و مرا به شدت تشویق نمود.

این تنها او نبود، که دیگران هم کم و بیش مرا به نوشتن تشویق می کردند… !

و این داستان من و آموزگار هنر است! به آرمان شهر دانش و فرهنگ خوش آمدید!

 

**********

تازه پا به کلاس دوم راهنمایی گذاشته بودم و سرشار از شور و شوق بودم و آموزگاران من در این شادی و سرزندگی، شریک من بودند.

آموزگار هنر تنومند بود و معروف به شیر پیر.

شیر پیر هیکلی چهارشانه و قدی بلند داشت و چهره ای خشک.
صدایش بی روح بود و قلم خطاطی همیشه در دستانش گم می شد.

هرگز او را عصبانی ندیدم مگر آن روز بزرگ!

من همه کاره ی خط شده بودم و همه می دانستند جز آموزگار خط!

 

من عاشق پیچیدگی و ظرافت و انحنای خط بودم و خمِش پرمعنا و پیچش ظریف کلمات اشک را در چشمانم به چرخش در می آورد اما یک روز در کلاس هنر، جرقه ای ذهنم را به تمامی روشن کرد. این شاید آغازی تازه بود!

 

شاید گذر از وادی حیرت بود و رسیدن به گونه ای دانایی!

این حسی بود که اولین بار اولین کسی که سر قلم را کج کرد و به کلمات پیچش داد هم داشت.

 

کلاس خطاطی بود.

آموزگار، مشغول وارسی دفترها و نمره دادن بود. هنوز سه میز با من فاصله داشت. من کارم را به تمامی، تمام کرده بودم و مثل همیشه منتظر هیچ تشویقی از جانب او نبودم!

مثل همیشه می آمد تا سایه ی بلندش مشق هایم را تیره کند. خطی سیاه به نشان بررسی شد بر دفترم می کشید و مثل همیشه رد می شد.

 

اما تا او برسد آن جرقه ی معروف که حافظ، نیوتون، انشتین، خیام، ادیسون، کنفسیوس، بودا را در یک آن شعله ور کرد، در من دمیده شد. و یک سوال؟

-: “چرا خط الف را یا ح حلقی را یک جور دیگر انحنا ندهیم؟”

 

چیزی در دلم جوشید. شور امتحان شعله کشید و دستم به قلم رفت.

خطوط پشت سرهم بر دفتر می لغزیدند و بر روی خط آبی می دویدند که شیر پیر رسید!

هنوز فرصت اینکه بر این شعله های جان گرفته نگاه کنم پا نگرفته بود که آسمان دفترم تیره و تار شد. رعدی بلند شد و آتشی که بر دفترم گرفت و جانم را سوزاند.

 

_: ” این چیه؟”

بغل دستی ام به طعنه گفت: خط کوفی!

نفهمیدم!

 

یک دفعه حس کردم که مشتی به سنگینی سنگ به پشت گردنم برخورد کرد و بعد ضربه ی جانانه ی دیگر!

هنوز جرعه  ای از شربت شیرین این نوآوری را نچشیده بودم که زهر هلاهل کامم را سوزاند.

 

همیشه به خودم می گویم گناهی نداشت!

شاید گمان می کرد تا کسی آمده که به خط بی حرمتی کند.

هیچوقت نفهمیدم چه شد!

 

این که ضربه های پی در پی بر من فرود می آمد، بیشتر کابوس بود تا واقعیت، که تمام شد، شاید هم هیچ وقت تمام نشد. برای من که این گونه بود!

 

او گذشت، انگار حشره ای را کشته بود. اما نه،…

برگشت!

باید این لکه ی ننگ از دامن هنر پاک میشد!

 

حس کردم که از روی میز به آسمان بلند شدم و بعد با شدت هرچه تمام تر به سمت در کلاس شلیک شدم.

(یک دانش آموز ریزه میزه ی دوم راهنمایی!!!)

در با صدای محکمی باز شد و من در میان سالن مدرسه سقوط کردم  و بعد پرتاب دفتر و قلم و جوهر را بر روی سرم حس کردم. (این یک خاطره ی تلخ است، داستان سرایی نیست!)

 

تمام شد!

هنر نجات یافت و چیزی که می خواست ناموس هنر را خدشه دار کند، مثل لکه ی ننگی، به تمیزی پاک شد و چیزی هم در درون من شکست!

 

هرگز اجازه ندادم چنین ضربه ی بزرگی، کوچک ترین آسیبی به من وارد کند. مثل کابوس تلخ شبانه که باید فراموش شود، از کنار آن گذشتم. آموزگار هنر را بخشیدم و به درس خواندن ادامه دادم اما …

چیزی در درون من شکست!

برای همیشه شکست و من، دیگر توان جسارت را در عرصه ی هنر خطاطی نیافتم و نه، که هرگز نتوانستم دیگر خوب بنویسم، تا امروز!

 

دیگران، یکی دوبار از من تقاضای نوشتن کردند، با دستانی لرزان، حروفی را نگاشتم، انگار که مورچه ای آغشته به جوهر بر کاغذ دویده است! نوشته ها را خراب می کردم! بعد با سردی هنر جوان مرگ شده ی مرا فراموش کردند و همه چیز تمام شد!

 

آموزگارم توانست  دامن هنر را از بدعت پاک نگه دارد و دوباره، آرامش به میان مردگان، بازگشت!

خطاط ها نوشتند و مثل همیشه نوشتند و شیرپیر نفسی به راحتی کشید!


**********

 

آموزگار من!

آن زمان که گمان بردی کودکی، اندیشه ی شومی در سر دارد تا با تنبلی و یا جسارت، به درس تو که برایت مقدس است لطمه بزند، به یاد داشته باش که شکستن غرور او و لطمه دیدن روح او، مصیبتی خواهد بود دردناک تر و شاید خطرناک تر! داستان هیتلر نتیجه ی یکی از آن شکستن هاست!

**********

…..

مهرداد

Edutopia.ir

 

“در بهره برداری از نگاره های آرمان شهر دانش و فرهنگ © نام و پیوند به این پایگاه را از یاد نبرید!”

 

دیدگاه های خود را درج نمایید!

نام خود را بنویسید، نیازی به پست الکترونیک و سایت شما نیست!

سربلند و پیروز باشید!

468 ad

۵ دیدگاه‌ها

  1. نوشین says:

    مهرداد عزیز

    تا وقتی که به جمله (این یک خاطره ی تلخ است، داستان سرایی نیست! )نرسیده بودم، خیال می کردم این یک داستان انتزاعی است. بی تردید نویسنده قابلی هستی و و نداشتن خط خوب هم چیزی از کمالات تو کم نکرده است. ای کا ش معلمان و پدران و مادران ما بدانند که با فرزندان خود چه می کنند!!!!!

    بیاندیشیم،
    بسیار هم،
    …..
    ….
    ..
    .

  2. زهرا معینی says:

    سایتتون فوق العاده است استفاده بردم و قطعا بعد از این هم مرتب به این سایت پرمحتوا سر خواهم زد
    با اینکه داستانتونو از زبون خودتون شنیده بودم وهمراه با لبخند شما می خندیدم اما الان که خوندمش بغض بدی گلومو گرفت و اشک چشمامو پر کرد.
    کاشکی بتونیم از وجود گهربار استادانی چون شما به کمال بهره ببریم.

  3. فاطمه says:

    باسلام..خاطره ی تلخی بود..من خودم آموزگارهنرم..ولی چنین برخوردی بادانش آموزانم ندارم..به آنهاهنرمندانه زیستن راحتی اگراشتباهی مرتکب شوند رامیاموزم

    • مهرداد says:

      سلام به شما آموزگار هنرمند
      شوربختانه این داستان راست است و هنوز پس از این همه سال در زمان نوشتن دست هایم می لرزند. آسیبی که از این ماجرا بر من آمد هرگز بهبود نیافت و باشد که با خواندن آن، آموزگاران نگاه تازه ای همراه با بزرگداشت انسان به آموزش داشته باشند.

      • ناشناس says:

        قطعاچنین است دوست عزیز..مابرای اینکه ایران عزیزمان حتی درهنرسرآمدباشدمیکوشیم..حتی اگربه درس هنراهمیتی ندهند..

نوشتن دیدگاه