این زن، شکستنی است!

شکست!

(خطر افشای داستان فیلم)

در فیلم زوربای یونانی همه چیز بارانی است، همه چیز محکوم به شکست است!

هر اندیشه ای رو به فناست و هر احساسی در گور سرد خواهد خوابید.

پیرزن فرانسوی هتل دار در آرزوی وصالِ زوربا تن به گور خواهد سپرد و مرد عاشق تن به دریا خواهد زد و خواهد مُرد، معدن به همراه آرزوهای وارث آن درهم خواهد شکست و فرو می ریزد و مردمان دهکده در حسرت کار و درآمد هم چنان خواهند ماند و بیوه زنی تنها، جانش را فدیه ی تنهایی خود خواهد داد.

به آرمان شهر دانش و فرهنگ خوش آمدید … و به راستی، چه چیزی این فیلم را دیدنی کرده است؟ حضور زوربا، زوربای همیشه پیروز!

زوربایی که تن به هیچ احساسی نمی دهد، مرگ فرزند را می رقصد و پول خرید لوازم را صرف این و آن می کند، نقاشی می کند و با این همه، از این که مرد از تماشای دلفین ها به هیجان نمی آید خونش به جوش می آید.

  **********

مردی سوار به کشتی می شود تا به کرت برود، او نویسنده است و می خواهد دست از نویسندگی بشوید و به کار معدن که میراث اوست روی بیاورد.

**********

در این سفر عرفانی، زوربا همانند روح در تن او دمیده می شود، اما نه به یک باره!

زوربا همانند یک روح سرگردان ذره ذره به تن مرد نفوذ می کند، با او می جنگد و نرم نرم بر او پیروز می شود تا آن که در پایان، در سکانس پایانی هر دو، در یک قالب نمادین به هم می پیوندند و یکی می شوند.

                                                                                           .

زوربا نماد ابن الوقتی است، Carpe Diem، دم را غنیمت شمردن و رها شدن از قید و بند دیروز و فردا! او در لحظه زندگی می کند، نه در اندیشه ی فرداست و نه خاطر دیروز! همین است که همانند یک جادوگر قبیله بر گذشته و آینده چیره شده است! او مرد را خوب می فهمد، کشتی را می فهمد، دهکده و مردمانش را می فهمد، معدن را و کشیش های صومعه را خوب می فهمد و حتی زنان پیرامونش را.

.

زوربا، تنها اختلافی که با دیوانه ی دهکده دارد، هوشمندی است وگرنه هر دو در همه چیز مشترک هستند، سرخوشی، بی خانمانی، ابن الوقتی،غنیمت شمردن دم!

و در پایان زوربا،  تمام دغدغه های مرد را درهم می شکند و با خود همراه می کند تا تمام نگرانی هایشان را برقصند و همه چیز را از خاطر ببرند.

**********

این فیلم به نام زوربا سند خورده است و به همین خاطر زوربای یونانی نام دارد.

بازی قدرتمند و تکان دهنده ی آنتونی کویین، ساده، روان، سهل ممتنع و گویاست  و او به خوبی، بر نقش خود مهارت و تسلط کافی دارد اما بازیگر دیگری نیز در این فیلم چنان پرتوان ظاهر شده است که همین یک فیلم برای اثبات همه ی توانمندی های او کافیست:

ایرنه پاپاس

.

نقش او را در Z، پیام رسان، توپ های ناوارون و … نمی توانیم از یاد ببریم اما بازی اش در زوربای یونانی مثال زدنی است.

.

او در سرتاسر فیلم تنها یک دیالوگ دارد: “بز من کجاست؟” و باید ترس، شجاعت، اقتدار، ضعف، عشق، نفرت، زندگی، مرگ، تنهایی، باور، آشفتگی، نگرانی، بی خیالی، اندوه، نیاز، بی نیازی  را بدون هیچ کلامی بازی کند و نشان بدهد که در عین محکم بودن و قوی بودن، شکستنی است و او، این همه را بی واژه ای بازی می کند! و چه خوب هم بازی می کند!

.

 مرد و جادوگر قبیله، زوربا برای رسیدن به دهکده باید استحاله شوند، شسته شوند و هر چیزی که قید و بند باشد را از خود دور کنند. برای همین خودشان با همه ی دارایی های مرد، از باران و از دریا گذر می کنند. آشوب و دل به هم خوردگی و لرزش ها و بالا و پایین رفتن ها نماد این استحاله است. (این نماد در افسانه ی ۱۹۰۰ “تورناتوره” به عین تکرار شده است.)

.

پس از افتتاحیه (Opening)، نقطه ی شروع یک صحنه ی زیبا و به یاد ماندنی است. از هجوم مردم و دعوتشان که بگذریم و به راه هتل پیرزن فرانسوی برسیم، یک صحنه ی نادر و غریب هست، این صحنه نمادین، پرمعنا و ژرف است.

زنی سیاه پوش

پشت بام

ملافه های سفید

زنی سیاه پوش که از پشت بام، از پشت ملافه های سفید به تماشا ایستاده است.

یک ارتباط بصری خیلی کوتاه بین مرد و زن سیاه پوش!

زوربا، جادوگر قبیله، پیر دانا و راهنمای مرد، در این ارتباط نقشی ندارد. او دغدغه های خودش را در رسیدن به هتل و صاحب هتل دارد.

سکانس مورد نظر ما سکانس بز است و این صحنه می تواند افتتاحیه ی ویژه برای این سکانس باشد.

بز در فرهنگ یونان نماد قربانی است و در این فیلم بز، پس از بیوه شدنِ زن تنها همدم اوست. بز همانند صاحبش سیاه و سپید است، سیاه با لکه های ریز و درشت سپید. زن هم سیاه پوش است با لباس زیر سپید. بز نماد قسمت کنجکاو و جسجوگر زن نیز هست.

سکانس بز با باران شروع می شود!

یعنی با استحاله ی تازه ای روبرو هستیم. اما این بار چتر هم هست. چتری که مرد و جادوگر را از ریزش باران در امان نگه می دارد.

دو مرد به سمت کافه روان هستند و با چتر از زیر باران می گذرند. باران سیل آسا می بارد و کوچه، بی چتر، غرق در باران است.

به ناگاه از دور سر و کله ی بزِ زن پیدا می شود. ما در طول فیلم بزهای سپیدی را به همراه زنان و دختران دیدیم اما مشخص است که این بز از آن زن بیوه است.

مردانی بز را می گیرند و به کافه می برند.

کافه شلوغ است و انگار در یک توافق نانوشته و ناگفته؛ همه می خواهند یک اتفاق بیافتد.

همه دوست دارند مسخره شدن و خرد شدن زن را با چشمان خود ببینند، زنی که غرور مردانگی آنان را درهم شکسته است. در این میان یکی هست که از این حادثه راضی نیست و نمی خواهد چنین چیزی را به چشم ببیند.

مرد عاشق!

جوانی که به راستی دل در گرو زن دارد و برای او نگران است و مرد جاافتاده ای که نگران جوان خود است، پدر.

زن از انتهای کوچه پیدا می شود و سوت می زند. این سوت زدن، صدا کردن است. آیا زن در پی قسمتی از وجود گم شده ی خود که فراری شده و به دست غریب ها گرفتار شده می گردد؟ آیا بز که قسمتی از وجود زن است به جستجوی مرد تازه وارد به راه افتاده بود؟

زوربای جادوگر بی فاصله، از همه ی اتفاق بو می برد و مرد را در جریان می گذارد.

زن زیر باران است، یعنی نا امن است، یعنی با جریان های پیش رو  بی محافظ و بی پشتیبان رودررو شده است.

او خیره به هر سو پی بز می گردد.

او از نگاه مردم، پی به دزدیده شدن بز و گرفتار شدنش در کافه می برد پس وارد کافه می شود.

خشم، نفرت، نگرانی، آشفتگی، امید، نا امیدی، ترس، شهامت، بی پناهی، تنهایی، … این ها همه ی چیزهایی است که در یک نما، بر چهره ی زن می بینیم. من هنوز چنین قدرتی را در القای این همه احساسات، بدون کلمه و تنها با حالت چهره به چشم ندیده ام.

این نما اگرچه خرد شده و در دل نماهای دیگر قرار گرفته، به خودی خود یک تصویر کامل از زنی تنها و شکستنی در گردابی از خشم و نفرت و کینه را نشان می دهد و خود، شاهکاری از توانایی های این زن، ایرنه پاپاس، بانوی اروپا است.

در یک نما، زن با مردی روبرو می شود که تمام وجودش کینه و نفرت است. این نما تعریفی از یک رودررویی در سکانس های بعد است. زن آشفته و نگران و مرد، با اراده و مطمئن برای انجام کاری که خواهد کرد.

بز، از زیر دست و پای مردم پیدایش می شود. سر و صدا و خنده و تمسخر از هر سو زن و بز را در بر می گیرد.

این سر و صداها لحظه به لحظه اوج می گیرد و پیر و جوان در آن دخیل هستند.

 

 

آشفتگی زن هر لحظه بیشتر می شود و در پی پشتیبان و پناه گاهی است.

 

 

 

این پناه کسی جز پیشگوی بزرگ، جادوگر قبیله، زوربا نخواهد بود.

 

 

جوان عاشق که دیگر تاب این صحنه را ندارد می گریزد و پدر به دنبال او

 

 

 

 

 

 

جادوگر دست می برد و بز را می گیرد و درست رودرروی سرچشمه فتنه می ایستد و به چشمان او خیره می شود. این، خیره شدن دو ببر درنده به یکدیگر است که سرانجام در مبارزه ی نگاه، جادوگر برنده می شود.

 

 

 

حالا زمان نتیجه گیری است. کدام طرف پیروز شده است؟ زن؟ یا مردان دهکده؟

زن روبروی مردان می ایستد و آب دهانش را به زمین می افکند. خیلی دلم می خواهد این صحنه را با صحنه ی انداختن نشان کلانتر بر زمین در “سرظهر” مقایسه کنم. در هردو فیلم، قهرمان ها تا سر حد مرگ شکنجه شده و آسیب دیده اند اما پیروز شده اند. در هر دو فیلم، همه ی مردان خواسته یا ناخواسته رو در روی قهرمان ایستاده اند و او را سرزنش و سرکوب کرده اند.

زن، پیروز و سربلند، از کافه بیرون می آید و باز باران! اما این بار مرد، دست می برد و چتری را به او اهدا می کند.

چتر، پشتیبان بود، محافظ بود، زن رودرروی مرد می ایستد. درماندگی و بی پناهی و نیاز او به چتر و صاحب چتر، در چشمانش هویداست.

لبخند زن، نشانه ی پایان کار است.

جادوگر رو به مردان و پشت به زن می ایستد. سوت می زند و به مردان خیره می شود. این خیره شدن و سوت زدن، نشان تسلط جادوگر بر جریان های به وجود آمده است. او می خواهد نشان دهد که کاری که انجام داده درست است و پای آن ایستاده است.

جوان عاشق از کافه بیرون می پرد و پدر به دنبال او فریاد می کشد، (تا حالا کجا بود؟) جادوگر هم چنان سوت می زند. این سوت زدن آزار دهنده اما باعث مدیریت صحنه توسط جادوگر می شود. مردان به هم خیره می شوند. آن ها شکست خورده اند، دوباره! آن ها در برابر یک زن تحقیر شده اند. با چشم، اندیشه هایشان را با هم دیگر واگویه می کنند.

جادوگر کنار مرد، پشت میز می نشیند. زن رفته است. سکوت مرگ باری بر کافه حاکم است. جادوگر نقاشی می کشد، شاخ و برگ و بوته پیداست، آیا جادوگر شاخ و برگ گرفتن یک اتفاق و رشد یک احساس را پیشگویی میکند.

زوربای جادوگر تحلیل گر بزرگی است، به مرد می گوید

– : ” نگاه کن! قیافه هاشون رو ببین! همه شون می خوانش و همه شون ازش متنفرند! چون نمی تونن بدستش بیارن! اینجا فقط یه نفر هست که می تونه!…  تو! …”

این سکانس با این جمله ی ارزشمند به پایان می رسد:

-: “رییس! خدا به تو دست داده که بگیری، پس بگیر!”

**********

ما با یک داستان هالیوودی طرف نیستیم. این یک داستان با حال و هوایی شرقی است. این فیلم “لورنس عربستان” نیست که کسی بتواند خلاف آن چه در کتاب نوشته، عمل کند. این جا سرنوشت همه از پیش نوشته شده و هرکس از تقدیر خود بگریزد محکوم به مرگ و نابودی به دست همان کسانی است که خود محکوم سرنوشت خویش هستند.

و زن بیوه تن که به تقدیر و سرنوشت نمی سپارد.

سرنوشت چنگال هایش را برای او آماده کرده است.

ایرنه پاپاس و همه ی پارادوکسی که باید به تماشا بگذارد و ما باور کنیم. باور کنیم که همانند کوه محکم اما همانند شیشه شکستنی است، باور کنیم که کینه دارد اما عاشق است و باور کنیم که نمی خواهد اما می خواهد! و کیست جز جادوگر قبیله، زوربا که این راز سر به مهر را خوب می فهمد و درِ گوشی این راز را با مرد واگویه کند.

ایرنه پاپاس، اگرچه اهل همان دهکده اما همانند زن فرانسوی مهماندار، با سرشت و روح مردم بیگانه است و دل به جاری شدن در گرداب سرنوشت نمی سپارد و از تن سپردن به معشوق سرباز می زند و همین که به خواست دیگران روی خوش نشان نمی دهد، همه ی عشق آنان بدل به کینه و نفرت می شود. تنها کسی که از این نفرت و از این کینه رنج می کشد و آسیب می بیند عاشق راستین است که این همه از تحمل او خارج است و تن به دریا می سپارد و غافل است که معشوق را نیز با خود غرقه خواهد ساخت.

سکانس غریبی است سکانس “بز من کجاست؟”

در زوربای یونانی همه چیز نابود می شود تا یک چیز بماند، غنیمت شمردن دم و فارغ بودن از همه چیز! و پیروز این میدان مرد دیوانه ای است که نمی تواند به آینده بیاندیشد و مرد عاقلی که دم و حال را غنیمت می شمرد و فریاد می زند که :

“انگار که نیستی، چو هستی خوش باش!”

**********


..

.

مهرداد

Edutopia.ir

“در بهره برداری از نگاره های آرمان شهر دانش و فرهنگ نام و پیوند به این پایگاه را از یاد نبرید!”

برای چاپ و نشر، اجازه ی کتبی لازم است.

دیدگاه های خود را درج نمایید!

نام خود را بنویسید، نیازی به پست الکترونیک و سایت شما نیست!

سربلند و پیروز باشید!

468 ad

یک دیدگاه

  1. کتانباف says:

    ۴ جلسه خیلی خیلی کم بود برای آموختن آموزگاری مفید! فقط به اندازه قطره ای از دریای تجارب استاد !

    کاش فرصت بیشتری برای قدر شناسی می بود …

    بهرحال، خیلی سپاس …
    .
    ..

    مهرداد
    درود بر شما همکار گرامی و ارجمند
    کلاس کاربرد برای شما یک آغاز تازه است
    و سپردن این راه پر پیچ و خم بر دوش شما و با هوش و خِرَد شماست.
    به گمان من همین چهار جلسه، در برانگیختن شما برای جستجوی راه های تازه، بس است.
    .
    تجربه هایتان را از دیگران پوشیده ندارید و از راه کارها و تجربه های دیگران، بسیار بهره ببرید.
    به فردا بیاندیشید و به کودکانی که بار دیروز و امروز را بر دوش می کشند، اما باید در فردا زندگی کنند.
    آرزوی پیروزی و بهروزی شما را در این راه، چه به نام پدر یا مادر و چه به نام آموزگار دارم.
    درهای آرمان شهر دانش و فرهنگ بر روی شما و همه ی همکاران و دانش آموزان علاقمند به فردای سرزمین گهربارمان باز است.
    .
    سربلند باشید!

نوشتن دیدگاه