این دانش آموزِ شرور!

به دیگران چگونه نگاه می کنیم؟ وقتی توی دفتر مدرسه از یک دانش آموز و شرارت هایش صحبت به میان می آید، چه تغییری در دیدگاه ما پدید می آید؟

به آرمان شهر دانش و فرهنگ خوش آمدید! و این یک داستان است، یک داستان پندآموز اما تلخ!

**********

یکی دو ماهی از مهر گذشته بود و چم و خم کلاس دستم آمده بود. از هر دانش آموزی برای خودم تعریفی داشتم، راه و چاه برخورد با هر یک را به دست آورده بودم. کم کم اجازه داده بودم تا بچه ها خودمانی تر شوند.

… و او به کلاس من آمده بود، همان جا روبروی من در دورترین فاصله می نشست. برخی خبرها را درباره اش شنیده بودم، خبرهای خوشایندی نبود.

فکر می کرد من نمی دانم، دوست نداشت من بدانم و بر اساس آن داده ها او را تعریف کنم، پس چه بهتر که خود را به ندانستن بزنم!

کمکش می کردم و احترام دو سویه ی خوبی بین ما جریان داشت.

 **********

تدریس تدوین فیلم و صدا در سال سوم با من بود. سال دومی ها از این که بتوانند روزی فیلم بسازند از شادی دلشان غنج بر می داشت. پچ پچ ها و درگوشی ها درباره ی کلاس میکس رایانه، از همان سال پیش بینشان می پیچید و یه جورایی من، ندیده و نشناخته مهم می شدم!

همکاران سال پیش هم، پاسخ پرسش های مربوط به تدوین فیلم و صدا را به سال بعد و کلاس من موکول می کردند و از سختی کار و برخورد سخت گیرانه ی من، سخن ها می گفتند. برای همین حضور در کلاس من هم برایشان نگران کننده بود و هم امیدوار کننده!

**********

او نشسته بود و از دل واپسی، بدجوری به خودش می پیچید! شاید فیلم سازی را دوست داشت و نمی خواست به خاطر دیدگاه های بد دیگران، از چشم من هم بیافتد!

گاهی دعوتش می کردم تا کنار هم بنشینیم و با هم حرف بزنیم، پرهیز می کرد، بیشتر می خواست تا ساکت و آرام، همان ته کلاس بنشیند ولی در کلاس باشد.

همیشه از چیزی نگران بود، من نگران نبودم.

او می ترسید که چهره ی تعریف شده اش برای من هم رو بشود.

خیلی خودمانی با او برخورد می کردم. حتی یکی دوبار پاسخ درس را که شکسته بسته داد، به او آفرین گفتم و بارها به هر بهانه تشویق شد اما ترس او نریخت و ترس او بی جا هم نبود، با همه ی وجودش فریاد می زد:


از چشم عنایتم میانداز!

 **********

… در حال تدریس، هنرجویان رو به من و پشت به در کارگاه نشسته بودند که در زدند و سرپرست کارگاه وارد شد، تند بود و سخت گیر و کوچک ترین گناهی از نگاه او نابخشودنی بود!

من مشغول تدریس بودم  و با سرپرست از همان دور حالی و احوالی کردم، … بین ما، دانش آموزان قرار گرفته بودند.  احوال پرسی که می کردیم از همان دور نگاهش افتاد به او!

تازگی سیستم ها دچار مشکل شده بودند و سرپرست معتقد بود که کار بچه هاست، به ناگاه به من گفت:

-: “همین! … همین! شرورترین دانش آموز کلاس، نه…! مدرسه،… نه!!!، …. !!!، …  وحشی، ….، خرابکاری ….، ….، خیلی مراقبش باشین، این ….، این ….، این، ….!!!”

همه تماشا می کردند! سکوت کامل بین دانش آموزان حکمفرما شده بود. از بین بچه ها رد شدم تا خودم را به او برسانم. هر چه دست و بال زدم و حرف توی حرف آوردم نشد … و بعد حس کردم یک چیزی شکست. او، نمی خواست پیش من بی اعتبار شود، به هیچ وجه دوست نداشت، برای همین می ترسید، اما … .


بلند شد! سرپرست هنوز آرام نگرفته بود، او، به من خیره شد، به کلاس خیره شد، به همکارم که آتشفشان خشم بود، به سمت در رفت، سعی کردم جلویش را بگیرم، نشد! رفت… .

دو جلسه به کلاس من نیامد، پی گیر بودم، دل همه ی دبیران از دستش خون شده بود، او تغییر کرده بود! همان جوری شده بود که سرپرست، داد می زد. هم کلاسی هایش را بیش از اندازه آزار می داد.

جسته و گریخته به کلاس درس می آمد و بیش از همیشه از برابر من گریزان بود. به کوچک ترین برخورد من با پرخاش پاسخ می داد. غیر قابل کنترل شده بود. صحبت با مشاور و آشنایانش کاری از پیش نبرد، حتی یک بار رودررو بهش گفتم که:

مهم نیست دیگران درباره اش چی فکر می کنند!

اما او…

او شکسته بود!

**********

او برای من مهم بود، کما اینکه تک تک بچه ها برای من مهم بودند و او، می خواست نشان بدهد که شایستگی این ارزش گذاری را دارد. درس من برای او مهم بود و او می خواست این را به من بگوید. من به او به چشم دانش آموزی آرام، مهربان و تودار نگاه می کردم و او … این چنین شده بود!

آرام، مهربان، تودار

من تصویری زیبا از رفتار و اخلاق از او، برای خودم و او ساخته بودم و در برابرش نهاده بودم و حالا… ، او نه آرام بود و نه مهربان و نه تودار!

او شرور بود همان گونه که سرپرست کارگاه می گفت و همان گونه که او می پنداشت!

**********


سال ها پیش رفتارم را با فراگیران تغییر دادم، درست از همان زمانی که فیلم “بانوی زیبای من” را تماشا کرده بودم.

این فیلم، ساختاری مبتنی بر روان شناسی، بسیار گیرا و آموزنده و ارزشمندی دارد، حداقل یک جمله ی بسیار مهم و ارزشمند دارد که از زبان شخص اول فیلم بازگو شده است، خانم الیزا دولیتل!


(خطر لو رفتن داستان فیلم!)

فیلم داستان دختر گل فروشی است که زبان انگلیسی را بسیار بد بیان می کند و دو استاد زبان شناسی تصمیم می گیرند او را در مدت شش ماه به یک اشراف زاده با رفتار و گفتار نیک، با نزاکت و با ادب تبدیل کنند!

نکته ی مهم، شیوه ی برخورد این دو بود.

پروفسور هیگینز با او به شکلی بسیار تند و سرد و زننده برخورد می کرد و کلنل پیکرینگ بسیار با ادب و با نزاکت!

وقتی از دختر، اختلاف بین یک بانوی محترم با یک دختر گل فروش را می پرسند پاسخ خردمندانه ای می دهد:

-: “فرق یک بانوی محترم با یک دختر گل فروش

در این نیست که اون ها چه رفتاری دارند،

بلکه در اینه که چطور با اون ها رفتار می کنن!

من برای پروفسور هیگینز همیشه یک دختر گل فروشم چون همیشه با من مثل یک دختر گل فروش رفتار کرده و بعد از اینم خواهد کرد ولی برای کلنل پیکرینگ یک بانوی محترمم چون همیشه با من مثل یک بانو رفتار خواهد کرد.”

**********

این جمله یک سند است، یک اصل در روان شناسی اجتماعی است!

“تو همان هستی که من باور دارم، تو همان هستی که ما باور می کنیم!”

باورهای ماست که شخصیت افراد پیرامون ما را می سازد.


راستی، باور شما از دانش آموزتان چیست؟ رفتار او بازخورد همان باورهای شما از اوست! همان تصویری که شما از او ساخته اید!

**********

این دانش آموز شرور است چون همیشه با او مانند دانش آموز شرور برخورد کرده اید!

این دانش آموز با ادب است چون همیشه با او مانند دانش آموز با ادب برخورد کرده اید!

**********

اگر به ما توهین شود، خرد خواهیم شد، اگر از نیکی های ما تعریف شود، بزرگ می شویم!

**********

چه بسا یک خطای کوچک و گاه ناخودآگاه، تصویر ذهنی شما را از یک فرد برای همیشه مخدوش کرده است و آن گاه شما این تصویر نادرست را به خود او برگشت داده اید و او، در این فرآیند بازخورد، به راستی خطاکار شده است.

**********

بدتر آن که این تصویر نادرست را به همکاران دیگر و دانش آموزان دیگر نیز منتقل کرده باشید و بعد، از دل یک اشتباه ناچیز با اشتباه بزرگ شما، یک بزه کار آفریده می شود.

**********

و … برای آن دانش آموز، دیگر، هرگز راه بازگشتی نبود.

برای سال ها و سال های بعد از هم کلاسی ها و آشنایانش پی گیر کارش بودم.

گزارش های ناجور پشت سر هم می رسید. درگیری، جنایت، فرار، زندان،…

سرنوشت شومی گریبان گیر او شده بود.

**********

چه کسی مقصر بود؟

چه کسی آیینه ای از پلیدی و زشتی در برابر او نهاده بود؟

چه کسی او را به بی راهه پرت کرده بود؟

**********

و سرنوشت شوم او و کودکان و نوجوانانِ همانند او، همواره مرا آزار داده است و سرنوشت شومی که شاید من، به عنوان آموزگار می توانم برای دانش آموزی دیگر، رقم بزنم!

**********

نسخه نپیچیم!

درس بدهیم و نسخه نپیچیم!

آزمون بگیریم ولی نسخه نپیچیم!

سرنوشت یک فرد را با پیچیدن یک نسخه از برداشت های شخصی، درهم پیچیدن و از هم گسستن و به ناکجا آباد راندن کار جوانمردان نیست!

راستی، کار جوانمردانه ای نیست! این کار تنبیه انسان نیست، این تحقیر و سرکوب انسانیت است!

متن روی کلاه بوقی: کودن، بی شعور!!!

 اگر می خواهیم آموزگار خوبی باشیم، به دیگران همان چیزی را نشان دهیم که باید باشند نه چیزی که هستند و نه چیزی که نباید باشند!

**********

آموزگاری کار سخت و پیچیده ای است!

آموزگاری هنر است!

آموزگاری یعنی آیینه ی بزرگ نمایِ خوبی ها، اگرچه خرد و ناچیز باشند

و ندیده گرفتن و جایگزین نمودن بدی ها و شرارت ها اگر چه بزرگ و آشکار باشند!

آموزگاری یعنی نیک دیدن، نیک شنیدن و نیک برخورد نمودن!

                                                                     **********

بیاندیشیم، بسیار هم!

…..
..

.

مهرداد

Edutopia.ir

“در بهره برداری از نگاره های آرمان شهر دانش و فرهنگ نام و پیوند به این پایگاه را از یاد نبرید!”

برای چاپ و نشر، اجازه ی کتبی لازم است.

دیدگاه های خود را درج نمایید!

نام خود را بنویسید، نیازی به پست الکترونیک و سایت شما نیست!

سربلند و پیروز باشید!

468 ad

۱۱ دیدگاه‌ها

  1. آراد says:

    آراد

    اگر جای مسئولین بودم، نام مهرگار را به جای آموزگار انتخاب می کردم و جایی در کارنامه بچه ها، برای نمره مهربانی در نظر می گرفتم.

    بااین پیشینه ارزشمند، حیف است که فرزندانمان را شایسته تربیت نکنیم!!! کاش از شیطنت هاو اشتباهات بچه ها، به عنوان فرصتی برای کسب تجربه و بزرگ شدن آن ها استفاده می کردیم.

    مهربان باشیم……….
    بسیار هم……..
    ……….

    راستی در جمله “هنرآموزان رو به من و پشت به در کارگاه نشسته بودند که در زدند و سرپرست کارگاه وارد شد،” به نظر می رسد که به جای هنرآموزان باید می نوشتید “هنرجویان یا دانش آموزان”. من هم همیشه با عنوان هنر آموز مشکل دارم. به نظرم بارِ دانش آموزی دارد تا آموزگاری!!!!

    باز هم منو ببخشید که جسارت کردم. اگر معلم نمی شدم فکر کنم بیکار نمی موندم. می شدم غلط گیر یا ویراستار!!!!

    مطالب فوق العاده است، بهتون تبریک می گم
    ..

    ….
    مهرداد
    سپاس و درود
    درود به همه ی مهرگاران روزگار!

  2. فرهاد says:

    درود
    بسیار زیبا بود
    لذت بردم

  3. م.آ says:

    خیلی دردناک بود ممنون
    شاگرد شما در کلاس مهارت تدریس
    شهریور۱۳۹۰

  4. عمو هاشم says:

    بسیار عالی.
    سپاسگزارم از مطلب بسیار خوبتان
    ای کاش تمامی آموزگاران این طور فکر می نمودند
    —-
    و اما واقعاً چرا و به چه حقی و اجازه ای برخی از آموزگاران این چنین با هنرجویان خود رفتار می کنند،

    یکی نیست بهشون بگه :
    آخه مگه خودت بچه نداری، مگه خودت مشکل شخصی و خانوادگی نداری، مگه شعورو فرهنگ نداری ؟
    خب اگه به اندازه مطلوب میداشت که اینطوری با یه انسان رفتار نمی کرد
    آخه تو هم می خوری، اونم میخوره، تو هم میخوابی، اونم میخوابه – تو مثلاً آدم تحصیل کرده و بافرهنگی هستی، ولی با همون کارگری که سر گذر هست فرقی نداری، تازه همونا هم با شاگردشون اینطوری رفتار نمیکنن…
    ———

  5. عمو هاشم says:

    چی بگم

    بعضی ها زندگی رو خیلی کوچیک میبنن، حتی کوچکتر از تصور یه بچه ی ۶ ساله.

    و در آخر امیدوارم این فرهنگ ننگ بار برخی از ما انسان ها، بخصوص ما ایرانیان –
    ریشه کن شود.

    سپاسگزارم از شما استاد مهربان
    امیدوارم در هرجا که هستین
    خوب و تندرست و شادتر از دیروز باشید
    دوستتدار شما
    Shandiz Country
    .
    ..

    مهرداد
    درود به عمو هاشم
    کجایی بابا؟
    سری به هم کلاسی های قدیمی نمی زنی!
    دوشنبه ها تا ظهر هستیم.
    آش لخشک هم به راهه، بیا طلبت رو وصول کن.
    این نابهنجاری ها به دست تو و دوستان توانمند همانند تو از این سرزمین پاک زدوده خواهد شد.
    درود به کشور پهناور شاندیز و مردمان سربلند و پرافتخار شاندیز

  6. محمد مرادزاده says:

    سلام
    امیدوارم ما جزء اون معلمهایی که هیتلر و خفاش شب و … تربیت می کنند نباشیم.

  7. یه دانش آموز says:

    سلام استاد
    داستان تکان دهنده ای بود و مرا به فکر فرو برد کاش روزی برسه که این اشتباه ها کم بشه
    خیلی متاسف شدم
    خیلی وقت ها این جور رفتارها از معلمین ناآگاهانه سر می زنه اگه بدونند نتیجه چی میشه حتما در رفتارشون تجدید نظر میکنند
    شاگرد شما درکلاس تکنولوژی آموزش
    راستی استاد من می خوام اگه بشه ارشد شرکت کنم میشه از شما هم برا ادامه تحصیل مشاوره گرفت و نظرتون رو بدونم با تشکر.
    .
    ..

    مهرداد
    سلام و درود به شما
    سرزنده و پیروز باشید.
    شخصیت مانند لباس است. آدمی که لباس کثیفی دارد هر جایی می نشیند و باکی از ناپاکی ندارد. آدمی که لباس پاکیزه دارد بیشتر هوای خود و پیرامونش را دارد. لباسِ شخصیت را، پاک یا ناپاک، ما بر تن اطرافیان خود می پوشانیم.
    با بالا بردن و شخصیت دادن به دیگران می توانیم آن ها را به پاکی و درستی رهنمون باشیم.
    .
    سپاسگزارم از این که به این مهم ارج نهادید.
    برای شما آرزوی سربلندی و سرافرازی دارم. ادامه ی تحصیل بدهید و تلاش کنید تا آگاهی و دانش تان با خرد همراه باشد. تا جایی که در توانم باشد شما را همراهی خواهم نمود.
    روز و روزگارتان خوش و شاد

  8. حسینی says:

    با سلام و احترام. اقای اموزگار جمعه ازمون عمومی دروس مهارت های تدریسو دارم. موندم برا درس شما چی بخونم. زحمت که هست براتون ولی لطفا راهنمایی کنین کدوم مطالبو از سایت بخونم. در ضمن من برا دوره ی راهنمایی و دبیرستان هستم. اگه سر فصل مباحثو به ایمیلم سند کنین ممنون میشم.
    .
    ..

    مهرداد
    با سلام و درود به شما
    این دو برگه در آزمون می آید
    http://edutopia.ir/?p=506

    تنها تعریف “علم کاربردی” و “علم محض”

    و نیز
    http://edutopia.ir/?p=423

    “نگاهی به مخروط تجربی ادگار دیل”
    پاسخ را به پست الکترونیک شما هم فرستادم.

    سرزنده و پیروز باشید.

  9. یار مهربان says:

    سلام
    قلم روان شما باعث شده است
    بسیار بیندیشم
    و
    آن چنان که شایسته است معلمی نمایم.
    پایدار باشید.

  10. محمد رضا says:

    نوشته های جالبی نوشتی
    این نوشته ها برام جذاب بود

  11. پریا says:

    بازم جای تشکر دارد

    از شما خواهش مندم به دبیران گرامی بگویید به احساسی که دانش اموزان در باره ی انان دارند توجه کنند ممنون

نوشتن دیدگاه