شیرکاکائو، تشنگی، مدیریت

شیرکاکائو، تشنگی، مدیریت
Edutopia.ir

۱۳۷۰/۹/۱

امروز نبودى. مثل دیروز، مثل هرروز. کلاس خیلى دلتنگ بود، درسها کمرنگ. کلاس فلسفه بود. سر و کله زدن با قصابهاى معرفت، تشریح کنندگان کالبد هستى، خسته شدم. آن سردر گمى همیشگى فلسفى، آن آشفتگى و پریشانى و دل آشوبى باز به سراغم آمده بود. از کلاس زدم بیرون، رفتم توى تریا، آن گوشه خلوت همیشگى.

-: ” مثل همیشه؟”

-: ” آره، قربان دستت.”

شیر کاکائو را جلویم گذاشت. مثل همیشه مى‏نشستم و به بخار گرمى که آرام آرام رو به بالا موج مى‏زد، خیره مى‏شدم. آنقدر که سرد مى‏شد.

-: ” سرد شد.”

-: “آهان حواسم نبود، مى‏بخشید.”

آنرا گرم مى‏کند.

باز نیستى، چه غم تلخى. باید به جاى خالى‏ات خیره شوم و به بخار گرمى فکر کنم که از چایى کمرنگ مقابلت بلند مى‏شد.

خودت را جابجا مى‏کردى. این پا و آن پا مى‏کردى. دائم به چشمهایم خیره مى‏شدى. خوب مى‏فهمیدم. باز سؤالى داشتى. باز شک توى وجودت آشوب کرده بود. نمى‏دانم که چرا دوست داشتم در این هیجان بسوزى، عطش تو لحظه به لحظه بیشتر شود، تشنه‏تر شوى. بى توجه مى‏شدم انگار نه انگار که چیزى مى‏فهمم.

هرچه تشنه‏تر مى‏شدى، بهتر مى‏نوشیدى، بهتر حس مى‏کردى، عمیق‏تر در حقیقت غوطه مى‏خوردى.

خسته مى‏شدى. تعارض در وجودت به نهایت مى‏رسید. هى منتظر فرصت بودى تا نفست را با انبوه کلمات بیرون بریزى. دلت پر از…

بیشتر تجاهل مى‏کردم: “آقاى…لطفاً دوتا کیک…دِ… زود باش دیگه! چاییت یخ کرد. حواست کجاست. اینقدر وول نخور. زود باش کلاس دیر شد. درس مدیریت داریم. استاد اذیت مى‏کند. استاد… ”

آخ! استاد مدیریت، چه سختگیر بود. یکدفعه تا خاطرات دور پر مى‏کشم. خاطره حضور در کلاس او که چه روح بزرگى داشت. فراموش نکرده‏ام که چند جلسه اول را نتوانستم سر کلاسش حاضر شوم. وقتى مى‏خواستم براى اولین بار پس از چند جلسه به کلاس بروم یکى گفت: “نرو! واحدت را حذف کن…به کلاس راهت نمى‏ده…بداخلاقه…عنقه، ولش کن باشه واسه‏ى ترم بعد.”

رفتم. روى صندلى نشستم، ردیف جلو. استاد وارد شد. خوش تیپ، مرتب، پشت تریبون نشست. کلاس را ورانداز کرد تا چشمش به من افتاد. دل توى دلم نبود.

-: ” شما…!؟”

-: “دانشجوى شما،استاد!”

-: “حالا؟…نه، بفرمایید بیرون.”

-: “استاد!…”

-: ” وقت کلاس رو نگیر. برو”

بلند شدم، رفتم دم در. دلم تاب نیاورد. برگشتم.

-: “استاد!..فقط یک…”

-: ” چیه؟…چى میگى؟”

-: “استاد! فقط همین جلسه،…اجازه بدید…فقط…”

رگه‏هایى از تردید توى ذهن استاد دوید.

-: “استاد اجازه بدید…فقط…!”

-: “باشه، بشین! فقط همین جلسه!”

نشستم. درس شروع شد. استاد نرم و روان وارد بحث شد. قلمها بکار افتاد. سرها بر روى جزوه‏ها خم شد…قلم را گذاشتم. به چهره گرم و صمیمى استاد خیره شدم. برعکس چند لحظه پیش، سخت مهربان شده بود و عمیق! کلمات حکیمانه و از سر شعور و بینش جارى مى‏شد. شاهد مثالها پیوند محکمى بین دانسته‏هاى ما و دانستنیهاى تازه مى‏بستند. گویى استاد پنجره‏اى از نور و معرفت را بر کلاس گشوده است. مقدمات پى‏درپى کنار هم ردیف مى‏شدند. هر نتیجه‏اى، مقدمه‏اى براى بحثى دیگر بود. با هر کلمه‏اى به سؤالى پاسخ مى‏داد و ده‏ها سؤال دیگر را پیش مى‏کشید. همان شکلى از تدریس که دوست داشتم. بحث زنده بود. استاد مى‏فهمید که چه باید بگوید و مى‏دانست چگونه باید بگوید. اما بناگاه یک لحظه سکوت کرد. پرسید:

-: “چرا…؟ کى مى‏داند؟”

سکوت سردى کلاس را پر کرد، دلم لرزید. به دیگران نگریستم. سکوت هر لحظه طولانى‏تر مى‏شد. شاید رنگى از دلسردى بر چهره جارى استاد نشست، نگران شدم. وحشت کردم: نکند استاد درس را ناتمام بگذارد. نکند استاد ناامید شود، چینى نازک ‏احساسش ترک بردارد. نکند شقشقیه‏اش بشکند، شوقش فرو بنشیند. نه باید وارد بحث شوم.

-: “استاد! ببخشید. به نظر من این بحث از پایه اشکال داره! چگونه باید قبول کنیم که جامعه بدون داشتن انگیزه تن به چنین قوانین خشکى بده؟… با نیم نگاهى به فرهنگ و سنن که با گذر از هزاران سال  تحریف و خیانت و جنایت هنوز بر دلها حکومت مى‏کند متوجه مى‏شویم که شرط اساسى و پایه در هر قانون پایدار تکیه به فرهنگ بشری است. قوانین ما باید با پشتوانه ی اندیشه های هزاران ساله ی مردمان یک تمدن و یک سرزمین پى‏ریزى شود… ”

لبخند گرم استاد حرفهایم را بدرقه کرد. خوشش آمده بود. دوباره آن نور عمیق در چهره‏اش موج مى‏زد. خوب فهمیده بودم که استاد موفقى چون او انتقاد پذیر است. مى‏فهمد که با هر سؤالى مى‏تواند تصویرى را که ارائه داده کامل‏تر کند. استاد را شناخته بودم، اما…

کلاس تمام شد. با لبخند به سراغ استاد رفتم.

-: “استاد ببخشید. جسارت بود… ”

نگاهش باز غریبه شده بود!

-: “مهم نیست. روز اول و آخرت بود. دیگه که…!”

آه، یعنى…انگار آب سردى روى تنم ریختند. همه نقشه‏هایم نقش بر آب شده بود.

-: ” استاد! من…”

با استاد بیرون آمدم. شب، خیابان زیبا بود. قدم زدن با چنان استادى زیباتر.

-: “استاد!”

از راه دورى مى‏آیم، روستایى دور. نه براى مدرک، برام مهم نیست. آمده‏ام تا یاد بگیرم، مى‏خوام بفهمم. به خدا هیچ چى برام مهم نیست. رفتن، آمدن… آموزگارم! راهم دور است. ضوابط ادارى دست و پاگیر است ولى…”

-: “نه، دیگه به کلاس من نیا!”

سخت بود و نفوذناپذیر! نگاهش، موهاى جوگندمى، پالتو قدیمى، … حرفهاى نو، دیدگاه های نو، … استاد عطشم را دوست داشت. اشکم داشت در مى‏آمد. تشنه حرفهاى بکر و تازه بودم. باز برایش حرف زدم. از رنجها، دوریها محرومیتها، مدیریت ضعیف، محرومیتى که از ادامه تحصیل داشتم و روحیه پرشورى که مرا آواره و آشفته کرده بود.

-: “نه، به کلاس من نیا.”

حالا  ایستاده بود. منتظر، تاکسى آمد. مى‏خواست برود، رفت. دلم شکست، خیلى! سرگردان توى خیابانها به راه افتادم. راستى! چقدر زیبا مدیریت ادارى را بررسى کرده بود. تا به حال اینطور از اوج به قضایا نگاه نکرده بودم. باید هر طور که شده…

…جلسه بعد پشت در کلاس توى سالن ایستاده بودم! دانشجوها در کلاس نشسته بودند ولى جاى من خالى بود. استاد آمد! دلم به تپش افتاد. از کنارم رد شد. حتى نگاهى هم نکرد. ساعت هفت شب بود. بیرون برف شدیدى مى‏بارید. هوا بشدت سرد بود. در کلاس بسته شد. بغض بیخ گلویم را گرفته بود. به دیوار تکیه کردم. حتماً حالا شروع به صحبت کرده، دارد براى همانهایى که عین ماشین تحریر حرفهایش را ثبت مى‏کردند، حرف مى‏زند. آخ، استاد تشنه حرفهاى تو…اینجا منم، من!

از پنجره شکسته سالن سوز سردى مى‏آمد. توى خودم کز کردم: برگردم؟ درس مدیریت را حذف کنم؟…کاش برم پیشش التماس کنم. بگم به خدا تقصیر من نیست. چوب ندانم‏کاریهاى دیگران را من باید بخورم. نه راهى نیست. حرفهاى استاد، از پشت در کلاس عین وزش باد توى برگهاى پاییزى، یا خش خش لطیف برگهاى پاییزى زیر پا بگوش مى‏رسید. حالا حتماً دارد ضعفهاى مدیریت را بررسى مى‏کند. مدیریت خشنى که من قربانى آن شده بودم. حالا حتماً دارد راه حل ارائه مى‏دهد. حتماً…!

بناگاه کلاس در سکوت فرو رفت. چى شد!؟ در باز شد. نور کلاس سالن تاریک را روشن کرد. سایه مهربان استاد روى صورتم افتاد.

-: “بیا تو…هوا خیلى سرده!”

چى!؟: “من؟…من استاد!”

…به خود آمدم. باز شیر کاکائو سرد شده بود. توى خیالاتم خودم را کشاندم پیش تو، به حضور عمیقت خیره شدم!

-: “بگو!…بگو!…هر چى دلت مى‏خواهد بگو! هر چى سؤال دارى بپرس! کمکت مى‏کنم. به خدا… ”

نبودى. کاش مى‏بودى. کاش…

” از میان نوشته های قدیمی ۱۳۷۰/۹/۱″

 

…..

….

..

.

مهرداد

Edutopia.ir

 

 

 

شیرکاکائو، تشنگی، مدیریت
Edutopia.ir

امروز نبودى. مثل دیروز، مثل هرروز. کلاس خیلى دلتنگ بود، درسها کمرنگ. کلاس فلسفه بود. سر و کله زدن با قصابهاى معرفت، تشریح کنندگان کالبد هستى، خسته شدم. آن سردر گمى همیشگى فلسفى، آن آشفتگى و پریشانى و دل آشوبى باز به سراغم آمده بود. از کلاس زدم بیرون، رفتم توى تریا، آن گوشه خلوت همیشگى.

-: ” مثل همیشه؟”

-: ” آره، قربان دستت.”

شیر کاکائو را جلویم گذاشت. مثل همیشه مى‏نشستم و به بخار گرمى که آرام آرام رو به بالا موج مى‏زد، خیره مى‏شدم. آنقدر که سرد مى‏شد.

-: ” سرد شد.”

-: “آهان حواسم نبود، مى‏بخشید.”

آنرا گرم مى‏کند.

باز نیستى، چه غم تلخى. باید به جاى خالى‏ات خیره شوم و به بخار گرمى فکر کنم که از چایى کمرنگ مقابلت بلند مى‏شد.

خودت را جابجا مى‏کردى. این پا و آن پا مى‏کردى. دائم به چشمهایم خیره مى‏شدى. خوب مى‏فهمیدم. باز سؤالى داشتى. باز شک توى وجودت آشوب کرده بود. نمى‏دانم که چرا دوست داشتم در این هیجان بسوزى، عطش تو لحظه به لحظه بیشتر شود، تشنه‏تر شوى. بى توجه مى‏شدم انگار نه انگار که چیزى مى‏فهمم.

هرچه تشنه‏تر مى‏شدى، بهتر مى‏نوشیدى، بهتر حس مى‏کردى، عمیق‏تر در حقیقت غوطه مى‏خوردى.

خسته مى‏شدى. تعارض در وجودت به نهایت مى‏رسید. هى منتظر فرصت بودى تا نفست را با انبوه کلمات بیرون بریزى. دلت پر از…

بیشتر تجاهل مى‏کردم: “آقاى…لطفاً دوتا کیک…دِ… زود باش دیگه! چاییت یخ کرد. حواست کجاست. اینقدر وول نخور. زود باش کلاس دیر شد. درس مدیریت داریم. استاد اذیت مى‏کند. استاد… “

آخ! استاد مدیریت، چه سختگیر بود. یکدفعه تا خاطرات دور پر مى‏کشم. خاطره حضور در کلاس او که چه روح بزرگى داشت. فراموش نکرده‏ام که چند جلسه اول را نتوانستم سر کلاسش حاضر شوم. وقتى مى‏خواستم براى اولین بار پس از چند جلسه به کلاس بروم یکى گفت: “نرو! واحدت را حذف کن…به کلاس راهت نمى‏ده…بداخلاقه…عنقه، ولش کن باشه واسه‏ى ترم بعد.”

رفتم. روى صندلى نشستم، ردیف جلو. استاد وارد شد. خوش تیپ، مرتب، پشت تریبون نشست. کلاس را ورانداز کرد تا چشمش به من افتاد. دل توى دلم نبود.

-: ” شما…!؟”

-: “دانشجوى شما،استاد!”

-: “حالا؟…نه، بفرمایید بیرون.”

-: “استاد!…”

-: ” وقت کلاس رو نگیر. برو”

بلند شدم، رفتم دم در. دلم تاب نیاورد. برگشتم.

-: “استاد!..فقط یک…”

-: ” چیه؟…چى میگى؟”

-: “استاد! فقط همین جلسه،…اجازه بدید…فقط…”

رگه‏هایى از تردید توى ذهن استاد دوید.

-: “استاد اجازه بدید…فقط…!”

-: “باشه، بشین! فقط همین جلسه!”

نشستم. درس شروع شد. استاد نرم و روان وارد بحث شد. قلمها بکار افتاد. سرها بر روى جزوه‏ها خم شد…قلم را گذاشتم. به چهره گرم و صمیمى استاد خیره شدم. برعکس چند لحظه پیش، سخت مهربان شده بود و عمیق! کلمات حکیمانه و از سر شعور و بینش جارى مى‏شد. شاهد مثالها پیوند محکمى بین دانسته‏هاى ما و دانستنیهاى تازه مى‏بستند. گویى استاد پنجره‏اى از نور و معرفت را بر کلاس گشوده است. مقدمات پى‏درپى کنار هم ردیف مى‏شدند. هر نتیجه‏اى، مقدمه‏اى براى بحثى دیگر بود. با هر کلمه‏اى به سؤالى پاسخ مى‏داد و ده‏ها سؤال دیگر را پیش مى‏کشید. همان شکلى از تدریس که دوست داشتم. بحث زنده بود. استاد مى‏فهمید که چه باید بگوید و مى‏دانست چگونه باید بگوید. اما بناگاه یک لحظه سکوت کرد. پرسید:

-: “چرا…؟ کى مى‏داند؟”

سکوت سردى کلاس را پر کرد، دلم لرزید. به دیگران نگریستم. سکوت هر لحظه طولانى‏تر مى‏شد. شاید رنگى از دلسردى بر چهره جارى استاد نشست، نگران شدم. وحشت کردم: نکند استاد درس را ناتمام بگذارد. نکند استاد ناامید شود، چینى نازک ‏احساسش ترک بردارد. نکند شقشقیه‏اش بشکند، شوقش فرو بنشیند. نه باید وارد بحث شوم.

-: “استاد! ببخشید. به نظر من این بحث از پایه اشکال داره! چگونه باید قبول کنیم که جامعه بدون داشتن انگیزه تن به چنین قوانین خشکى بده؟… با نیم نگاهى به فرهنگ و سنن که با گذر از هزاران سال تحریف و خیانت و جنایت هنوز بر دلها حکومت مى‏کند متوجه مى‏شویم که شرط اساسى و پایه در هر قانون پایدار تکیه به فرهنگ بشری است. قوانین ما باید با پشتوانه ی اندیشه های هزاران ساله ی مردمان یک تمدن و یک سرزمین پى‏ریزى شود… “

لبخند گرم استاد حرفهایم را بدرقه کرد. خوشش آمده بود. دوباره آن نور عمیق در چهره‏اش موج مى‏زد. خوب فهمیده بودم که استاد موفقى چون او انتقاد پذیر است. مى‏فهمد که با هر سؤالى مى‏تواند تصویرى را که ارائه داده کامل‏تر کند. استاد را شناخته بودم، اما…

کلاس تمام شد. با لبخند به سراغ استاد رفتم.

-: “استاد ببخشید. جسارت بود… “

نگاهش باز غریبه شده بود!

-: “مهم نیست. روز اول و آخرت بود. دیگه که…!”

آه، یعنى…انگار آب سردى روى تنم ریختند. همه نقشه‏هایم نقش بر آب شده بود.

-: ” استاد! من…”

با استاد بیرون آمدم. شب، خیابان زیبا بود. قدم زدن با چنان استادى زیباتر.

-: “استاد!”

از راه دورى مى‏آیم، روستایى دور. نه براى مدرک، برام مهم نیست. آمده‏ام تا یاد بگیرم، مى‏خوام بفهمم. به خدا هیچ چى برام مهم نیست. رفتن، آمدن… آموزگارم! راهم دور است. ضوابط ادارى دست و پاگیر است ولى…”

-: “نه، دیگه به کلاس من نیا!”

سخت بود و نفوذناپذیر! نگاهش، موهاى جوگندمى، پالتو قدیمى، … حرفهاى نو، دیدگاه های نو، … استاد عطشم را دوست داشت. اشکم داشت در مى‏آمد. تشنه حرفهاى بکر و تازه بودم. باز برایش حرف زدم. از رنجها، دوریها محرومیتها، مدیریت ضعیف، محرومیتى که از ادامه تحصیل داشتم و روحیه پرشورى که مرا آواره و آشفته کرده بود.

-: “نه، به کلاس من نیا.”

حالا ایستاده بود. منتظر، تاکسى آمد. مى‏خواست برود، رفت. دلم شکست، خیلى! سرگردان توى خیابانها به راه افتادم. راستى! چقدر زیبا مدیریت ادارى را بررسى کرده بود. تا به حال اینطور از اوج به قضایا نگاه نکرده بودم. باید هر طور که شده…

…جلسه بعد پشت در کلاس توى سالن ایستاده بودم! دانشجوها در کلاس نشسته بودند ولى جاى من خالى بود. استاد آمد! دلم به تپش افتاد. از کنارم رد شد. حتى نگاهى هم نکرد. ساعت هفت شب بود. بیرون برف شدیدى مى‏بارید. هوا بشدت سرد بود. در کلاس بسته شد. بغض بیخ گلویم را گرفته بود. به دیوار تکیه کردم. حتماً حالا شروع به صحبت کرده، دارد براى همانهایى که عین ماشین تحریر حرفهایش را ثبت مى‏کردند، حرف مى‏زند. آخ، استاد تشنه حرفهاى تو…اینجا منم، من!

از پنجره شکسته سالن سوز سردى مى‏آمد. توى خودم کز کردم: برگردم؟ درس مدیریت را حذف کنم؟…کاش برم پیشش التماس کنم. بگم به خدا تقصیر من نیست. چوب ندانم‏کاریهاى دیگران را من باید بخورم. نه راهى نیست. حرفهاى استاد، از پشت در کلاس عین وزش باد توى برگهاى پاییزى، یا خش خش لطیف برگهاى پاییزى زیر پا بگوش مى‏رسید. حالا حتماً دارد ضعفهاى مدیریت را بررسى مى‏کند. مدیریت خشنى که من قربانى آن شده بودم. حالا حتماً دارد راه حل ارائه مى‏دهد. حتماً…!

بناگاه کلاس در سکوت فرو رفت. چى شد!؟ در باز شد. نور کلاس سالن تاریک را روشن کرد. سایه مهربان استاد روى صورتم افتاد.

-: “بیا تو…هوا خیلى سرده!”

چى!؟: “من؟…من استاد!”

…به خود آمدم. باز شیر کاکائو سرد شده بود. توى خیالاتم خودم را کشاندم پیش تو، به حضور عمیقت خیره شدم!

-: “بگو!…بگو!…هر چى دلت مى‏خواهد بگو! هر چى سؤال دارى بپرس! کمکت مى‏کنم. به خدا… “

نبودى. کاش مى‏بودى. کاش…

از میان نوشته های قدیمی ۱۳۷۰/۹/۱

…..

….

..

.

مهرداد

Edutopia.ir

 

468 ad

نوشتن دیدگاه