خیام و آرمان شهر او

سپیده سرزده،

از عمر شبی گذشته است.

**********

دستی به سبکی و نرمی ابر، پرده های خواب را از برابر چشمانم کنار می زند. به آرامی بیدار می شوم. ناخودآگاه از جا بر می خیزم و به سمت پنجره می روم. پرده ها را کنار می زنم و پنجره را باز می کنم.

پنجره را به روی بهشت می گشایم!

 

 آن سو، آن سوی پنجره در میان انبوه درختان سر به هم آورده، چشمم به آفتابی روشن و زیبا می افتد که از میان درختان سر برآورده است.

اما این آفتاب، آن آفتاب همیشگی نیست، این آفتاب زندگی است که با واژه ها نور می افشاند و عشق می پراکند!

.

به آرمان شهر دانش و فرهنگ خوش آمدید! راهی سفر نیشابور شده ام و باور بکنید یا نه، این سفر ششم در همه ی زندگی من است.

به نسبت سال هایی که این همه راه نرفته ام، برای من سفر دور و درازی است! پس پُر بی راه نیست که در این راه، از سوی دوستان به شوخی لقب “مارکوپولو”  را دریافت کنم.

.

این بزرگترین سفر من در این چند سال، با فاصله ی نزدیک به یکصد و چهل کیلومتر و تازه، آن هم یک سفر کاری!

.

در میانه ی راه!

 

هر چه هست باور دارم، آن چه تجربه ی سفر خوانده می شود با هواپیما و اتوبوس و قطار به هم نمی رسد.

تجربه ی سفر را ناصرخسرو به دست آورده است، سعدی و مارکوپولو و دیگر جهان گردان سال های دور!

و باور دارم هر چه آدم به زمین و خاک و جاده و کوه و دشت نزدیک تر باشد، سفر، از تجربه های ارزشمند، سرشارتر!

اما سفر به نیشابور یک سفر کاری بود.

پس از داوریِ مسابقه ی ارزشمند “تجربه های یادگیری خارج از مدرسه” که به تلاش منطقه ی نه سمای دانشگاه آزاد برگزار شده بود، زمان برگزاری جشنواره در شهر صبح های دل انگیز، شهر هنر و شعر و موسیقی، نیشابور فرا رسیده بود.

بیست سال بود که داد می زدم بیایید این همه تجربه کاری فرهنگیان را به رشته بکشیم و نگذاریم که از کف برود، بیایید این همه را مستندسازی کنیم و پس از این همه، سما دست به کار شده بود و چه دست به کار شدنی!

.

با بزرگان سما در نیشابور

 

 .

 .

دست اندرکاران جشنواره

 .

همه ی دست اندرکاران مدارس سما می توانستند در دلِ یک جشنواره ی بسیار ارزشمند و پربار، تمامی فعالیت های آموزشی خود را در قالب فیلم، متن و عکس، مستند سازی نمایند و این، همان قطعه ی پازلی بود که در آموزش و پرورش، جایش به راستی خالی بود.

تجربه هایی که از دست می رفت اما، این بار در دل یک جشنواره برای همیشه ماندگار می شد و برای همین، زمانی که دعوت به کار شدم با جان و دل پذیرفتم و سپاس خود را در هر جایی از آنان و تلاش ارزشمندشان دریغ نکردم.

تماشای تک تک آثار ارزشمند همکارانم در گوشه گوشه ی این سرزمین، ایده ها و اندیشه های نوینی را در ذهن من پدید می آورد و ذوق پژمرده ی هر بیننده ای چون مرا شکوفا می کرد.

 

جشنواره به خوبی هر چه تمام تر برگزار شد و فرصتی هم پیدا شد که در یک کارگاه آموزشی نقش مخروط تجربی ادگار دیل را دوباره گوشزد کنم.

.

جشنواره فرصتی بود تا در یک تلاش جمعی، در یک کارگاه آموزشی، با کمک یکدیگر، ذوق شکفته و اندیشه ی بیدار تسهیل کنندگان روند آموزش و پرورش را به گونه ای سامان دهی و سو دِهی نماییم.

این ایراد بزرگی است که هرچه از ساختار و راهکار در آموزش و پرورش در ینگه دنیا هست را بی ویرایش و پیرایش و بدون بومی سازی در کالبد آموزش و پرورش ایران زمین بریزیم و شگفت آن که انتظار شکوفا شدن را هم داشته باشیم.

باید باور کنیم که آموزش، یک فرآیند تعاملی است و رو در رو و دوجانبه!

اندیشه های خام و انتزاعی اندیشمندان دیگر سرزمین ها، باید در دستان آموزگاران این سرزمین وَرز بیاید و نانی پخته شود در خور دانش آموزانی با گوهر و فرهنگ ایرانی و در چنین رویکردی، دانشگاه و متخصصین اش، تنها داده های خام را ترجمه می کنند و سوغات می آورند و پختن نانش با کسانی است که دانش آموز ایرانی و چهارچوب مدرسه ی ایرانی را می شناسند و این اشخاص نیستند مگر آموزگاران با تجربه و گوهر شناس ایرانی!

.

**********

سفر نیشابور یک سفر کاری بود، اما نه هر سفری و نه هر کاری! سفری درونی بود و سرشار از تجربه های ارزشمند و بیشتر، دوست دارِ بودن در کنار بزرگ ترین آموزگار خویش بودم!

 

در جستجوی معنای زندگی، سرگردانی و آشفتگی و نگرانیِ مرا، فلسفه و کلام و عرفان، هر دم  بیشتر کرد و در گرداب شوم اندیشه های ناپخته و ناسوده و بی ارزش و خام، دم به دم بیشتر غرق شدم تا آن که، آموزگاری بزرگوار دست مرا گرفت و از بی راهه به در آورد، به من آرامش داد و با دستان خِرَد و تجربه اش، راهی را نشان داد که پایان همه ی آشوب ها و آشفتگی ها بود.

حکیم عمر خیام!

.

هم، این که با گوهر ایرانی آشناست، تقویم جلالی را ساخته و پرداخته کرده، تاریخ ایران را دریافته است.

هم، این که با ریاضی و هندسه و جهان انتزاعی آشناست، سرآمد و پیش تازِ دانش مثلثات است.

هم، این که با ادب و هنر و فرهنگ ایران زمین آشناست، شعر و رباعی اش گواه است.

هم، این که اسیر فلسفه و عرفان و کلام و … نیست، که حرف و سخنش از آن تهی است.

هم، این که این تنها اوست که زندگی را بی واسطه و قید و بندی، لمس کرده، چشیده و تجربه کرده است.

هم، این که این تنها اوست که گوهر مرا، گوهر ایرانی مرا که در این آب و خاک تنیده است، می فهمد.

پس دست بر دستش که نهادم و تن از همه ی پوشش ها و واسطه ها و کنایه ها و کینه ها و عقده ها و خودخواهی ها و خودپرستی ها و بیگانه پرستی ها و خوار شدن ها، رها کردم، بناگاه معنا و مفهوم زندگی در همه ی وجودم جوشش گرفت و دانستم که آن چه این همه ی عمر به دنبالش، هرچیزی و هرجایی را جستجو کردم در رگبرگ واژه به واژه ی رباعیات حکیم، می درخشد!

.

حکیم کاری کرد که نگاهی دیگربار به آفرینش داشته باشم و سرنوشت خود را دوباره به دست خود بنویسم اما این بار، در راستا و همسو با آفرینش.

.

برتر زسپهر، خاطرم، روز نخست

لوح و قلم و بهشت و دوزخ، می جست

پس گفت مرا، معلم از رای درست

لوح و قلم و بهشت و دوزخ با توست

.

حکیم به من یاد داد که در لحظه زندگی کنم و همین حال را با همه ی سخت و سست آن از دست ندهم.

.

مگذار که غصه در کنارت گیرد

واندوه و ملال، روزگارت گیرد

مگذار کتاب و لب جوی و لب کشت

زان پیش که خاک در کنارت گیرد

.

حکیم چشیدن را به جای خواندن و لمس کردن را به جای نوشتن به من آموخت و به من یاد داد که به جای سر کردن زندگی، باری به هر جهت، زندگی را همچون شهد شیرین و گوارایی بِچِشم و جرعه جرعه ی آن را با همه وجودم بنوشم و از چنین بودنی سیراب شوم.

.

این قافله ی عمر عجب می گذرد

دریاب دمی که با طرب می گذرد

ساقی غم فردای حریفان چه خوری

پیش آر پیاله را که شب می گذرد

.

حکیم به من آموخت که هرچه بند بر زندگی آویخته ام پاره کنم و زلال زندگی را بی فلسفه و عرفان و اندیشه و کلام بنوشم و شربت نغز هستی و نوشداروی موسیقای آفرینش را بنیوشم.

.

اسرار ازل را نه تو دانی و نه من

وین حل معما نه تو دانی و نه من

هست از پس پرده گفت و گوی من و تو

چون پرده برافتد نه تو مانی و نه من

.

حکیم عمر خیام، آموزگار بزرگی است.

همو که مرا از بند تعصب رها کرد و همه ی قیدها که در طول تاریخ به هر نامی و هر عنوانی، گوهر مرا به بند کشیده بود و مرا به زنجیر کینه ها و عقده ها و  درآویخته بود را شکست و مرا از سایه رها کرد.

حکیم را که دانا و خردمند است و نوشداروی زخم مرا و ما را با خود دارد آموزگاری می دانم که:

امروز بیش از هر روز به دانش او و تجربه ی او و اندیشه ی او برای بازپروری روح و جسم مان

و رها کردن خود از همه ی بیگانگی ها با آفرینش

و کینه توزی ها با هستی

و عقده ها و تعصب ها و بردگی ها و ستم کشی ها از خودمان

به او

با همه ی وجود

نیازمندیم.

.

**********

و شبانگاه که بعد از یک روز کاری سنگین، دیروقت به خوابگاه رسیدیم و به خواب رفتیم.

تازه سپیده سرزده بود که صدای زمزمه ای فراتر از زمان و مکان مرا بیدار کرد:

.

هنگام سپیده دم خروس سحری

دانی زچه رو همی کند نوحه گری

یعنی که نمودند در آیینه ی صبح

کز عمر شبی گذشت و تو بی خبری

.

از پنجره که به بیرون نگاه می کنم در می یابم که دیشب میهمان آموزگار بزرگ خویش بوده ام!

و آرامگاهی بزرگ و با شکوه که با دستان استادی بزرگ همانند سیحون شکل گرفته و ترسیم شده است. نقاشی اندیشه های خیام در دل بنایی که هر گوشه اش چشم را می نوازد و اندیشه را به تکاپو وا می دارد.

باید مثلثات را بشناسی تا بدانی که استاد بزرگ، معمار گرانقدر این بنا چه برپا کرده است!

.

.

باید با تک تک واژه هایی که اندیشه های خیام را جاری کرده است را بنوشی تا بتوانی ذره ای از آبشخور این چشمه را مزمزه کنی.

و چه شوقی بالاتر از این که  شبی را در کنار سراینده ی زندگی و جاودانگی به صبح رسانده باشی.

و این شب و روزها که با گرمای خیال خیام، جانی دوباره گرفته ام تا دوباره بنویسم و خوب می دانم که در هر گوشه و کناری از خاک پاک این سرزمینِ رنج کشیده، آشوب دیده و خاکی که بسیار ادیب و اندیشمند و تاریخ ساز در آن آرمیده اند و باز خیام است که در گوشم زمزمه می کند:

.

هر سبزه که در کنار جویی رسته است

گویی زلب فرشته خویی رسته است

پا بر سر هر سبزه به خواری ننهی

کان سبزه زخاک لاله رویی رسته است

.

شب آخری است که میهمان حکیم هستم، فردا باز خواهیم گشت، نیمه شب پس از پایان جشنواره، دوربین را بر می دارم و بی خبر از دوستان، راهی آرامگاه می شوم.

نیمه شب است. کنار آرامگاه و خیره به سنگی که گور او را در خود گرفته است. تنها چیزی که بیش از هر چیز نظرم را به خود جلب می کند، طاق زیبای آرامگاه است و طلوع ماه از پسِ پشت آن!

.

.

در پی شکار نمایی هستم تا از ترکیب ماه و آرامگاه، معنایی از شعر خیام را به تصویر بکشم. چیزی که بیش از همه جالب توجه است، حضور جوان هایی است که دوربین به دست، همانند من دنبال همان معنایی هستند که من در پی آنم، شاید دنبال همان چیزی که به رباعیات خیام جان داده و آن را جاویدان ساخته است. چون همدل هستیم، خیلی زود دوست می شویم. سوی نگاهشان را به سمت ماه می کشانم.

.

چون عهد نمی شود کسی فردا را

حالی خوش کن تو این دل شیدا را

می نوش به نور ماه، ای ماه، که ماه

بسیار بتابد و نیابد ما را

.

.

لبخندی از یافتن یک کلید، بر لبان همه می نشیند، لبخندی شیرین، جستجوگر همان گم شده ای که این همه سال، ازشان دریغ شده است. صدای شکار لحظه ها از دوربین هایشان و برق تند فلاش ها همه جا را پر می کند.

من هم از زوایای گونه گون از صفحه ی ال سی دی و گاهی از درون ویزور دوربین، قاب بندی می کنم، اما چیزی هست که حواس مرا پرت می کند. سایه ی شب، نسیم خوش اواخر تابستان، برگ های آماده ی گذر، نور تند نورافکن های پیرامون سنگ آرامگاه، یا نه!

شاید نمی شود این همه را در یک قاب بست و در یک عکس به تصویر کشید.

شاید نشود این همه مفهوم را فشرد و افشره ی آن را در شکنج یک نما ریخت و نوشید.

فن آوری پیچیده ی این دوربین در برابر واژگان کم آورده است، به راستی کم آورده است.

.

… و شعری که برگ برگ، همه تصویرها را در خویش کشیده و همانند غنچه ای در خود پیچیده است و رباعی او را از هزار هزار تصویر، تماشایی تر کرده است،

چنین سروده ای اگر در یک قاب بگنجد، ماندگار نخواهد شد.

 نه، صفحه ی ال سی دی، ویزور، قاب بندی، … همه چیز درست است.

و اگر باور دارم که یک تصویر برابر هزاران واژه است، باور نادرستی نیست، نمی تواند نادرست باشد،

اما آن چه در دل حروف این رباعیات می پیچد و می درخشد و بر سیمای چندهزار اینچی مغز می تابد را، هزار هزار تصویر بر نمی تابد.

این تصویرسازی ذهنی است، دیدن است بی چشم و شنیدن است بی گوش!

 این پیوندی است جاودانه میان روان من و روان او، که در قالب تصویر و صدا و گوش و چشم نمی گنجد، پس می گذارم تا همان گونه که هست بماند و جاودانه و همیشگی بماند.

عکس می گیرم و بیهوده به دنبال آن چیزی می گردم که می بینم ولی در تصویر نیست، هست ولی در ویزور دوربین نمی گنجد.

 

همانند مرغی در افق های سیمرغ پر می کشم و جسمم را و دوربین را رها می گذارم و می روم.

می روم تا با سیمرغ یکی شوم.

درگیر دغدغه ها نیستم!

این که کدام رباعی از اوست و کدام رباعی از او نیست، مهم است؟

او پایه گذار این افق است و هر مرغی که در این افق پر گشوده و شعری سروده، چون در افق حکیم سروده، پس شعر او خیامی است. هر که حضور سیمرغ را درک کرده و پر در پر او نهاده و با احساس او سروده، شعرش، شعر حکیم و از سروده های حکیم جدایی ناپذیر است.

پس بیایید که دیوان شعری تازه از او گرد آوریم و نامش را بگذاریم:

“رباعیات خیامی”

و زود خواهیم فهمید که باید بسیاری از غزل ها و قصیده ها و سروده های نو و کهنه را در این دیوان جای دهیم.

و برای همین است که برای من آن شعله ای مهم است که از همان تک مصرع حکیم “انگار که نیستی، چو هستی، خوش باش” در هر بیتی و غزلی و قصیده ای و شعر نوی درگرفته است و هیچکس نمی تواند این شعله را از جنس شعله ی آغازین نداند.

بی گمان، جستجوی گاهنامه ی باستانی ایرانی، خیام را با گوهر ایرانی آشنا ساخته است. “خوش باش” یِ او، از جنس بی قید و بندی و بی خیال بودن نیست. “خوش باشی”، رمز بر جای مانده از هزاران سال ایرانی بودن است که ریشه در روان و اندیشه های خداییِ ایرانیان دارد.

اگر “جشن” را با “یَسنَ” از یک ریشه بدانیم، در می یابیم که جشن و شادی در فرهنگ ایرانی، پرستش است و ستایش!

و خوش بودن در نگاه خیام که بر بسیاری از فرهنگ های جهان اثر گذاشته و در ادبیات جهان سریان کرده، پاسخی است به آفرینش و جهان هستی، که هدف آن و مقصد آن خوشی و خوشبختی از جنس بهشت است، چنان که مزد پرستش و ستایش نیز بهشت است.

حال اگر پرستش را برخلاف معنای امروزین آن و به شکل مفهوم گذشته اش، چنان که در شاه نامه آمده، پرستاری بدانیم، بی راه نیست که با پرستاری از آفرینش و نگهبانی و پاس داشت دست آوردهای آفرینش، به همان چیزی خواهیم رسید که در معنا بهشت است و جمع همه ی خوشی ها و شادی ها!

با این معنا، “خوش باش” چه صورتی دارد؟

“انگار که نیستی، چو هستی، خوش باش!”

می بینید که حتی گشودن یک برگ از برگه های بی شمار یک واژگان در یک رباعی، می تواند آفرینش را به آن صورتی که باید به تصویر بکشد و هر چه در ژرفای این معانی بیشتر غوطه بخوریم، صورت های بی شمار دیگری به دست می آید که چینش آن ها در کنار هم دنیا را زیباتر و شیواتر و شکوفاتر به شما نشان خواهد داد.

 **********


دیرزمانی است که در کنار آرمگاهش و در خیال او، اندیشه هایش را جستجو می کنم و اکنون زمان آن است که بازگردم.

روستای بوژان

به دوستان خود خواهم گفت که چیزی که به کف آورده ام بیش از آن چیزی است که “مارکوپولو” نگاشته است. سفری داشته ام به دورترین کرانه های هستی، همان جایی که هر انسانی را نیز راه نیست، همان جایی که بر بلندای قله ی قاف آن، دانا مردی از ایرانِ همیشه سربلند ایستاده و با همه ی وجود آفرینش را به خود می خواند:

گویند بهشت و حور و کوثر باشد

جوی می و شیر و شهد و شکر باشد

پرکن قدح باده و بر دستم نه

نقدی ز هزار نسیه بهتر باشد

 

 اندیشه ها را دریابیم!

بیاندیشیم، بسیار هم!

**********

…..

..

.

مهرداد

Edutopia.ir

“در بهره برداری از نگاره های آرمان شهر دانش و فرهنگ نام و پیوند به این پایگاه را از یاد نبرید!”

برای چاپ و نشر، اجازه ی کتبی لازم است.

دیدگاه های خود را درج نمایید!

سربلند و پیروز باشید!

468 ad

۳ دیدگاه‌ها

  1. روزگاری دانش‎آموز says:

    سلام
    گوشه و کنار درون سفری می‌طلبد که از دبستان تا گور به درازا می‎انجامد. نگران سفرهای بیرون از تن نباشیم. خطا می‎گویم؟
    آنچه من از شما سر کلاس‌هایتان دیدم و شنیدم و آموختم، گمانم رفت که چه سفرها رفته‎اید…
    پیروز باشید و همچنان آموزگار

  2. محمد مرادزاده says:

    احساس قشنگی داری

  3. محمد مرادزاده says:

    احساس زیبایی داری

نوشتن دیدگاه