حیاط قدیمی، هوای قدیمی

به آرمان شهر دانش و فرهنگ خوش آمدید!

…..

.

“حیاط قدیمی، هوای قدیمی”

Edutopia.ir

۱۳۷۰/۹/۲

**********

سلام!

فرصتى ندارم، زود باید بروم!

آمدم چند خطى برایت بنویسم. مى ‏دانم، نیستى. ولى مگر مى‏ شود ننوشت! شاید یک روزى حضور مهربانت از این کوچه‏ ها گذشت. پاى این پنجره یک لحظه آرام گرفتى! شاید یک لحظه این کتاب را گشودى! ورق زدى، بعد نگاه نگرانت از کوچه پس کوچه‏ هاى این کلمات گذشت. همین امید است که قلم مرا بر صفحه این کاغذ مى‏ دواند.
خسته بودم! دانشگاه را رها کردم، آمدم به ولایت. راستش دانشگاه آزارم مى‏ دهد:

بحث هاى کسل کننده، استقراهای ناقص، قالب بندى کردن هنر، تاریخ، ادبیات، تحمیل اظهار نظرهاى شخصى…بدجورى زجر مى‏کشم. خدا مى‏داند چند ساعت به کلاس نرفته ‏ام. خدا مى ‏داند چقدر پله ‏هاى دانشگاه را یکى به دو کرده ‏ام و گریخته‏ ام!

و امروز، صبح بیدار که شدم از پنجره نگاهم به حیاط افتاد. مادرم مشغول جارو کردن راهرو بود. بیرون آمدم. اول صبحى افتادم به جان باغچه‏ ها و همه را کولیدم.

خانه قدیمى‏ امان را دیده‏اى. اینجا زمانى باغ کوچکى بود. باغى پر از درختهاى هلو، سیب لبنانى، سیب زمستانى، به، بوته‏هاى گوجه فرنگى و خیار که از قد من مى‏ گذشت.

حالا توى خانه ما یک درخت قامت شکسته پشه زده آفت دیده نمور مانده که یادگار آن ایام است.

در عالم بچگى، وقتى دلم تنگ بود، مى‏ رفتم به سراغ آخرین درخت خانه، درخت هلو، در عالم تنهایى، زیر درخت هلو، زنج‏ ها را به تماشا مى‏ نشستم. لب باغچه در حالى که یک هلوى رسیده را از درخت جدا کرده بودم در خنکاى سایه درخت مى‏ نشستم و در عالم خیال، حالى بود!

توى دنیاى رؤیاهاى من، هلو، شیرین‏ ترین و بهترین میوه‏ ها بود.

از روزى که درخت هلو شکوفه مى‏زد تا روزى که میوه شیرین و آبدارش مى ‏رسید، هر روز از درخت سرکشى مى ‏کردم.

روزها را شماره مى‏ کردم تا زمانى که برسند. من اولین درس را پاى درخت هلو آموختم، درس شکیبایی و بعد پاداش شکیبایی من عالى بود. یاد مى‏ گرفتم که هرچه بیشتر صبر کنم مزد کارم بیشتر است، شیرین ‏تر است و این براى من یک دنیا معنى داشت.

بعد، یک روز پشه‏ ها به جان درخت افتادند. نمى‏ دانستم چکار باید کرد. پاى درختم مى‏ سوختم و درختم مى‏ سوخت. درخت باصفاى هلو خیلى زود رنگ باخت و پژمرد. پشت سر درخت سیب کنارش، درخت سیب لبنانى و آخر از همه به، که جلوه دیگرى از معنى بود… خانه ما دیگر رنگى از بهار را تجربه نکرد.

**********

بهار، هر سال که مى ‏آمد باغبان همسایه خانه را برایش آراسته بود. زیادى شاخه‏ ها را زده بود. باغچه ‏ها شخم خورده و حیات آب و جارو شده بود. هیچ اثرى از مرگ پیدا نبود! برگ هاى پوسیده به زندگی برگشته بودند.

حیاط خانه طعم زندگى را مزمزه مى‏ کرد. باغ در ذوق شکفتن مى‏ تپید. شاخه در خیال برگ نفس مى‏ زد و رنگ در ناپیداى حضور، عین باد خودش را بر تن شاخه‏ ها مى‏ کشید تا کى قلم موى آفرینش او را در طرح تازه‏اى از حیات پیاده کند. آنوقت، از آن گوشه باغ از آن پنجره‏اى که فقط من مى‏ شناختم، عروس بهار سرک مى‏ کشید!

همه جا مرتب بود. فقط جاى او خالى بود. در باغ را مى‏ گشود!

حس مى‏ کردم که چه زیباست!

تنش با هزار هزار شکوفه آراسته بود. به من لبخند مى ‏زد. عین کوه در وسعت خورشید گرم مى ‏شدم. عین پنجره با نگاهم در مى‏ آمیخت. کنارم زیر شاخه ‏هاى خشکیده باغ مى ‏نشست.

-: “تنهایى!!؟”
-: “چقدر هم!”
-: “…و ناشکیب!”
-: ” آه… !”
-: “بیا…بلند شو!”

با هم به راه مى‏ افتادیم. اول مى‏ رفتیم آن گوشه باغ، لب باغچه مى‏ نشست. هُرم نگاهش سرماى تن باغچه را مى ‏شکست. باغ کم‏ کم گرم مى‏شد. باغ نفس مى‏ کشید. بعد بناگاه صداى ذوق بهار توى فضا مى‏ پیچید.

-: “ببین!”

کنارش مى‏نشستم. سبزه سر زده بود. رنگ جارى شده بود. بهار مى‏خندید. با هر دمیدنى بهار مى‏خندید. شادى مى‏کرد. از شوق پرپر مى‏زد.

بهار عاشق بود. عاشق شکفتن، رستن، دمیدن،…عاشق حضور!

گاهى قلم موى خلقت را بر مى‏داشت. آن دورها، آنجا که چشم هیچ جاندارى، حتى یک بار هم به خود نمى‏دید، مى‏نشست. ساعت ها طرح مى‏زد، قلم مى‏زد، شب و روز کار مى‏کرد، نقاشى مى‏کرد، خستگى را نمى‏فهمید، خواب نداشت. ذوق هنر، لذت خواب را زدوده بود: باید کار کرد. وقت کم است. وقت خوابیدن هست، حالا نه! حالا باید با سر انگشت ظریف عشق، قلم زد. حالا باید… !

گاهى نیمه شب از خواب بیدارم مى‏کرد. انگشتان ظریف بهارى‏اش را که با عطر گل آمیخته بود به پشت پلک هایم مى‏کشید.

-: ” بیا…!”

با هم به باغ مى‏رفتیم. آن گوشه گل کوچکى به اندازه عدسى شکفته بود. بهار گرد گل مى‏خندید و مى‏چرخید. چه آواز قشنگى زمزمه مى‏کرد:

-: “گل دونه نمى‏ دونه، توى باغ چى پنهونه، غیر من کى مى‏ بینه، هر گوشه‏اى آذینه،…،

من ذوق بهارانم، توى دل بارانم، من نور گلستانم، من مادر بستانم،

گل دونه نمى‏ دونه، توى باغ چى پنهونه

من شور بهارستم، من رنگ و نگارستم، با بوته و خارستم، با زنجره یارستم

گل دونه نمى‏ دونه، توى باغ چى پنهونه

من پنجره‏اى بازم، من عاشق پروازم، من شاپرکى نازم، با مرگ نمى‏سازم

گل دونه نمى‏ دونه، توى باغ چى پنهونه

من سبزى احساسم، نقاش گل و یاسم، من در دل هر شبنم، چون دانه الماسم

گل دونه نمى ‏دونه توى باغ چى پنهونه – …”


…بهار زود مى‏آمد، زود مى‏رفت. یک شب، شب آخر، آرام کنارم مى‏نشست. سکوت مى‏کرد. چه سکوت عمیقى! آن ذوق همیشگى ‏اش نبود.

-: “مى‏ دونى من مادر طبیعتم. اما ثمره طبیعت توى دستان پدر شکل مى‏گیرد. من،… باید بروم تا پدر بیاید!”
آن لحظه بغض بد جورى گلویم را مى‏ فشرد. اشک پهناى چشمم را مى‏ پوشاند.

-: “تو نباید بروى…مى ‏فهمى! نرو…نرو!”

انگار نمى‏ شنود. باز بناگاه ذوقش مى‏ شکفد!

-: “نگاه کن! آن گوشه…ببین، یکى دیگه…یک گل تازه، بلند شو…خدایا! چه زیبا! چه باشکوه!”

با هم مى ‏چرخیم. با هم مى‏ خندیم، مى‏ خواندیم: “گل دونه نمى‏ دونه، توى باغ چى پنهونه، غیر ما کى مى‏بینه…”

**********

از خواب مى‏پرم. حالا فصل تابستان است. تابستان پدر فصل‏ هاست. تابستان فصل به بار نشستن رنج هاى بهار است. شب بیداری هاى بهار، لالایی هاى بهار، ترانه‏ هاى بهار حالا ثمر مى‏ دهد.

تابستان دست هایش پینه بسته است، رنج مى‏کشد، عرق مى‏ ریزد، کمتر مى‏ خندد، کمتر مى‏ سراید، کمتر مى‏ گرید، کار و کار و کار. تابستان فصل تلاش است و پشتکار!

و بعد آن آخر کار، خسته، دم دماى غروب زیر درختى مى‏نشیند. چاى مى‏نوشد و به وزش نخستین بادهاى پاییزى مى‏نگرد که گندم‏زار طلایى‏اش را موج موج به هر سو مى‏ رماند.

تابستان، گوشه باغ خیمه مى‏ زدیم. خیمه ما پنجره هم داشت. پنجره‏ایش رو به باغ باز مى ‏شد، صفایى بود!

حالا،…حالا بجاى خیمه برایم دوتا اتاق ساخته‏ اند. این بار که آمدم، دیدم مشغول کارند. دیدم درخت خشکیده هلو را کنده ‏اند. چهار ستون اتاقهاى من روى  چهار گوشه باغچه آخرى قرار گرفته است.

یک دفعه احساس کردم چقدر از آجر بدم مى‏آید، چقدر از دیدن سیمان و شن و ریگ متنفرم، چقدر از دیدن این دو تا پنجره بزرگ بى‏ قواره که تازه روى استخوان بندى باریکش را هم آبى بدرنگى پوشانده نفرت دارم.

حالا جاى درخت هلو به ستون آجرى تکیه داده ‏ام، خسته‏ ام! نه هلویى، نه درختى، نه احساسى، نه صفایى…خسته‏ ام و دلتنگ!

**********

کجایى پنجره احساس من! کجایى بهار من!؟ آبى احساس من! کاش مى‏بودى تا باز هم بجاى این درختان خشکیده، نهال تازه بکاریم!

بیا تا کنار باغچه تازه‏اى که مى‏ سازیم بنشینیم و زیر سایه صدها درخت هلو و گلابى و سیب، بنشینیم به انتظار، تاکى برگى از دفتر معرفت، سبزینه‏ اى از حضور، از دل خاک سر بکشد و ما باز با هم، کنار هم، از ذوق پر بکشیم. فریاد بزنیم. بخندیم و اشک بریزیم و آواز بخوانیم

-: ” گل دونه نمى‏ دونه، توى باغ چى پنهونه، غیر ما کى مى‏ بینه، هر گوشه‏ اى…،…،…”

” از میان نوشته های قدیمی ۱۳۷۰/۹/۲″
…..

….

..

.

مهرداد

آرمان شهر دانش و فرهنگ

Edutopia.ir

“در بهره برداری از نگاره های آرمان شهر دانش و فرهنگ © نام و پیوند به این پایگاه را از یاد نبرید!”

دیدگاه های خود را درج نمایید!

نام خود را بنویسید، نیازی به پست الکترونیک و سایت شما نیست!

سربلند و پیروز باشید!

468 ad

۴ دیدگاه‌ها

  1. یکی از دانش اموختگان شما در کلاس های محتوای الکترونیک says:

    استاد گرانقدر و گرامی از زحمات بیدریغ و راهنماییهای شما کمال تشکر را دارم امیدوارم عذر خواهی مرا بابت تاخیر در تشکر و قدردانی پذیرا باشید .

  2. یکی از دانش اموختگان شما در کلاس های محتوای الکترونیک says:

    متن بسیار جالبی بود انقدر برایم جالب بود که ان را بی اجازه یادداشت کردم.

  3. robi says:

    یکی از دانش اموختگان شما در کلاس های محتوای الکترونیک says:
    استاد گرانقدر و گرامی از زحمات بیدریغ و راهنماییهای شما کمال تشکر را دارم امیدوارم عذر خواهی مرا بابت تاخیر در تشکر و قدردانی پذیرا باشید

  4. دانلود says:

    از استاد گرانقدر کمال تشکر رو دارم

نوشتن دیدگاه