پشت دیوار سکوت!

سکوتم را می شنوی؟

فریادی است در رگ هایش پنهان!

فریاد تلخ تنهایی

و تو با من می آیی

و تو همچنان در تنهایی،

با من می آیی!

 

دستهایم در نوسان نگاهت، گل لحظه ها را پرپر می کرد

و لبهایم، سرد و خاموش

و گام هایی که پیش می رفت،

قدم به قدم با تو

اما بی تو!

 

با تو بودم در طلوع تلخ شب

با تو بودم پشت تاریکی هزاران خورشید

رهگذار کوچه های بی باغ،

باغ های بی برگ،

برگ های بی رنگ

 

با تو بودم

با تو، اما بی تو

پشت دیوار سکوت

پشت دیوار نامرئی سکوت

با تو بودم که تنهایم گذاشتی!

 

جدایی ات را درماندم که چه بود

آخر بودن هامان هم تنهایی بود

 

رنگ شب را در دیدگانت دیدم که برق می زد

و حلاوت دوستی هامان را که نرم نرم با انگشت می زدودی اشان

و لغزش رسوب وار عشقی که در من فرو می ریخت

 

و تو

باز،

خاموش،

درتنهایی

با من می رفتی!

 

مهرداد، تیر ۱۳۶۹

در سایت شعر نو

 

..
.

مهرداد

Edutopia.ir

“در بهره برداری از نگاره های آرمان شهر دانش و فرهنگ نام و پیوند به این پایگاه را از یاد نبرید!”

برای چاپ و نشر، اجازه ی کتبی لازم است.

دیدگاه های خود را درج نمایید!

سربلند و پیروز باشید!

468 ad

نوشتن دیدگاه