آرام، ای همیشه مسافر!

آرام، 
فصل از میان پنجره هامان گذشت 
آرام و بی نقاب
   .
آن کورسوی خاطره ها 
در کوره راه خسته ی امید 
ناگاه سو گرفت 
شب ازنگاه عاشق خورشید رو گرفت 
   .
لب، 
در جستجوی چشمه ی لبخند، 
جوشید و در هلال ماه روان شد 

  .
نبض نگاه باز تپید! 
   .
آرام، 
دل از غبار سینه رها شد 
نهر از هجوم زمزمه لبریز، 
از انحنای چشمه جدا شد 
  .
سرریز بود و رفت،
 تا کوچه باغ صنوبر 
  .
شهر از همیشه پر تک و تا تَر 
شوق از همیشه بی سر و پا تَر 
پروانه از همیشه رهاتر 
فریاد از همیشه رساتر 
  .
من در میان وسعتمان چشم می شدم، 
آرام،
 سربزیر، 
جاری تر از طراوت مهتاب، 
تنهاتر از کویر 

                                           .
لبریز بوده ام، 
همواره از سکوت تو لبریز بوده ام 
همواره از خیال تو ای تا ابد حضور، 
لبریز بوده ام 

  .
سرشار بوده ام، 
من با تو و طراوت دل یار بوده ام 
من با قدم زدن ته آشوب این غزل، 
با لحظه های خوب تو بسیار بوده ام 

  .
بازآی ای همیشه مسافر! 
این راه با نگاه تو پیوند خورده است 

  .
با من بیا که فاصله ها را رها کنیم، 
هر چه گره زدیم به هر سبزه وا کنیم 
با هرچه کودکی است، خود را صدا کنیم 
از هرچه وسوسه است خود را جدا کنیم  

  .
من در حضور خسته ی پاییز، 
در انحنای رفتن وماندن، 
آرام، 
پرواز را زچشم تو آغاز کرده ام 
تا منتهای شوق، 
 پر باز کرده ام  

  .
آرام،
 فصلی گذشت،
 فصلی پر از غروب قناری 
 فصلی پر از خسوف چکاوک
  .
ناگاه در میان کمین گاه پنجره 
در ناز و در نیاز
 چشمان من میان تو و عشق باز شد 
این دستهای وا شده در وسعت حضور، 
. غرق نیاز شد!

سروده ی: محمد آموزگار (مهرداد)
مهرماه ۱۳۷۰
پیوند در سایت شعر نو


 

..
.

مهرداد

Edutopia.ir

“در بهره برداری از نگاره های آرمان شهر دانش و فرهنگ نام و پیوند به این پایگاه را از یاد نبرید!”

برای چاپ و نشر، اجازه ی کتبی لازم است.

دیدگاه های خود را درج نمایید!

سربلند و پیروز باشید!


																				
						
468 ad

نوشتن دیدگاه