نوشیدنِ آب، بی فلسفه

 ” از میان نوشته های قدیمی ۱۳۷۰/۱۰/۲″
“نوشیدن آب، بی فلسفه”

 

**********

 مهرداد (امروز):

“این داستان، بیست سال پیش در دوران گذر از نوجوانی به جوانی در ذهن من، شکل گرفته است. شاید برداشت امروز من متفاوت باشد، اما دست به ساختار آن نزدم. خواستم تا به دست و قلم دیگران، تجزیه تحلیل و ارزیابی شود. این پرسش، هنوز اندیشه ی مرا بر می آشوبد! این درگیری مرا لحظه ای به خود وانگذاشته است و زنجیری که گمان می کنم که بر تار و پود زندگی امان تنیده است و هنوز توان برداشتن مان و رها شدن مان نیست!

**********

 

 باز تو، من

 مرغ تنهاى امید و این شب بلند.

 شب رو به نیمه است. پنجره را باز مى‏کنم. سوز سردى ذرات برف را توى خانه پخش مى ‏کند.

 باز برف، باز همان شوریدگى عجیب شب هاى برفى، آشفتگى غریب،… .

باید آرام باشم. برگردم، کنار قلم و دفتر و دست نوشته های روزهای دور!

باید خاطرات مشترک مان را دوباره مرور کنم.

.

خوب شد رفتم بیرون، قدم زدم. راه رفتن خوب است، به خصوص زیر پوره‏ هاى برف، ذرات سرد و دل نوازى که لَختى شعله‏ هاى سرکش آشوب را فرو مى ‏نشاند.

.

 حق دارم نفس بکشم!

حق دارم به پرنده‏ ها و به پرواز فکر کنم!

حق دارم از پشت پنجره ی آبى، دانه های برف را تماشا کنم و باز سرم را فرو کنم لابلاى انبوه ورق و دفتر و کتاب!

حق دارم لحظه هایم را میان حقیقت و رویا و تنهایى تقسیم کنم.

حق دارم بال در بال امید تا کرانه‏ هاى خیال پر بکشم.

حق دارم به تو، به روزهاى حضور تو، به همان روزهاى پرشور و شعور … به همان روز اول که تو آمدى، براى اولین بار تو را دیدم، فکر کنم. به آن روز گرم که در کلاس سرد فلسفه نشسته بودیم و تو آمدى!

.

… دیرتر آمده بودى و مجبور شدى نگاه سرد استاد را تحمل کنى، پوزش بخواهى و بعد … نشسته بودم، عین همه، همه دیوارها و سنگ ها و ضبط صوت ها و … تند و تند مى‏ نوشتم:

– “بله، اگرچه علم به‏ مانند نورافکنى است که قسمتى از اجزاى هستى را به خوبى براى ما روشن مى‏ نماید لاکن فلسفه همانند نور سپیده دم، گرچه ضعیف، لاکن تمام هستى را براى ما روشن مى‏نماید و لاکن فلسفه از…”

دلم داشت از زورى که استاد مى‏ زد تا آش شله قلم کار فلسفه را با سپیده دم جفت و جور کند غنج مى‏ رفت… .

… که بناگاه حس کردم زنده ‏ام، نفس مى ‏کشم، آدمم، جان دارم، سنگ و آهک و سیمان نیستم، آدمَم!

.

یک دفعه از عمق آن کلوخ وارفته صدایى برخواست، از دل مرداب عَفَنِ مُرده موجى زد، موجى که تا انحناى ساحل مرده رفت و تمام رگ برگ هاى تنم را به رعشه درآورد. بدنم شروع به لرزش کرد. دلم مثل آفتاب شعله گرفت. ترس یکباره رخت بربست. هراس از من گریخت. یک دفعه دیدم استاد پیر، به کام شیرینم، زهر فلسفه مى‏ ریزد تا دوباره به همان لجن، به همان دنیاى عفن برگردم.

نتوانستم تحمل کنم. خون از قلبم به دستهایم، به صورتم، به احساسم، به عقل خشکیده‏ ام دوید و یک دفعه در عین ناباورى صدایم بلند شد که

  -: “استاد! به نظر شما شمشیرها بیشتر آدم کشته‏ اند یا فلاسفه؟”

.

 شاید اگر بمبى در کلاس منفجر مى‏شد، استاد اینقدر شُکِّه نمى‏ شد.

حس کردم کلاس به من خیره شده و زمزمه‏ ها و پشت سرش تک خنده ‏هاى تمسخر آمیز و بعد نگاه هاى تحسین آمیز بچه‏ ها! 

 استاد به کلاس خیره شد، حس کرد کسى آمده تا در یک بازى مسخره، او را از جایگاهش، پایین بکشد! حس کرد دشمن آمده تا اعتقاد سست و پوچ و مسخره ی او را به بازى بگیرد!

وحشت بَرَش داشت. پرسید:

– “کى بود!!!؟”

 بازى خوبى را شروع نکرده بودم. شاید بى‏ احترامى بود. شاید…

 -: “من، من بودم استاد! پرسیدم شمشیرها…”

 امانم نداد!

یک باره از دل بازى مرا بیرون انداخت:

– “بیرون، بیرون آقا! کلاس جاى آدم هایى مثل تو نیست. برو بیرون! … مسخره!”

.

 از جایم بلند شدم. یکى از آن ته مزه‏ اى پراند:

– “خوب آقا سؤال کرد! بلد نیستى چرا …؟”

 حس کردم شلاق نگاه استاد، صدا را خفه کرد.

 بیرون رفتم.

.

ساعت بعد مرا به دفتر دانشکده خواستند!

رییس دانشکده پشت میزش نشسته بود و به کاغذهایش ور مى‏ رفت، سلام کردم.

مرا مى‏ شناخت، بیشتر و بهتر از خودم مى‏ شناخت. استاد تاریخ من هم بود.

از همان جلسه اول با هم اُنسى گرفته بودیم.

بچه‏ ها گفته بودند:

– “اخراجى! کارت تمومه، با بد کسى سر شاخ شدى!”

و استاد تاریخ مى‏ دانست که بد جورى گرفتار شده ‏ام.

 گفت:

– “خوب! حالا دانش خودت را به رخ اساتید ما مى‏ کشى. خیال مى‏ کنى که…”

 گفتم:

– “اشتباه شده، ببخشید! من سؤال کردم! عیبى داره؟”

 گفت:

– “نه، تو به بد چیزى توهین کردى، استاد فلسفه را دوست دارد. براى استادِ فلسفه، فلسفه عین یک بت مى ‏ماند، مى‏ فهمى؟…”

 گفتم:

– “پس چرا از بت خودش دفاع نکرد؟ سؤال کردم، جواب مى‏ داد! وگرنه از من مى‏ پرسید تا علتش را مى‏ گفتم. شاید او مرا قانع مى‏ کرد، شاید هم من او را…”

 گفت:

– “به هر حال او بد جورى سؤال تو را توهین به خودش گرفته و توى دفتر تمام اساتید را بر علیه تو تحریک کرده، باید کارى بکنى وگرنه…”

 گفتم:

– “وگرنه چى؟”

 گفت:

– “وگرنه مجبوریم …”

 گفتم:

– “استاد! بدجورى مرا ترساندید. من همین الان بدون نظر شما و … مى ‏روم… !”

 سکوت کرد، یک سکوت طولانى!

بعد یک دفعه لبخندى زد. برعکس لحظه‏ اى پیش توى نگاهش یک دنیا محبت ریخت!

 گفت:

– “مى‏ دانم که براى مدرک نیامده‏ اى، مى‏ دانم، … اصلاً من آدم هایى مثل تو را که همه چیز را با پرسش و کنکاش مى‏ پذیرند دوست دارم. اما …ببین! بگذار من کارها را درست کنم، ولى قول بده دیگر سر به سر کسى نگذارى!  ببین تو اگه مدرک داشته باشى، حرف هایت توى جامعه مقبول‏ تر است. من مى‏ فهمم، ولى براى جامعه، داشتن مدرکِ بالاتر یعنى مهم ‏تر بودن، یعنى عاقل ‏تر بودن، اگه قبول دارى بگذار تا…”

 گفتم:

– “استاد! شما حرف مرا مى‏ فهمید، ولى من باید … من باید حرفم را بزنم. آنوقت حتى اگر محکوم شدم یا نشدم معذرت خواهى مى‏ کنم وگرنه…”

 گفت:

– “خیلى جالب است! یعنى تو مى‏ گویى فلسفه از شمشیر بیشتر آدم کشته؟ حاضرى حرفت را ثابت کنى؟ حاضرى در کلاس من بحث کنى؟”

 گفتم:

– “چه بهتر! شما دیدگاه مرا بهتر مى‏ فهمید. من خیلى هم خوشحال مى‏ شوم…”

 حرف هاى زیادى زدیم. حس کردم که چقدر با من مهربان است. براى من، مدیر یا استاد نبود، دوست بود، دوست!

 به کلاس برگشتم.

نگاه بچه‏ ها، نگاه حاکى از افسوس آن ها وادارم کرد که نقشه‏ اى تازه برایشان بکشم. استاد که رفت نوبت من بود!

 دانشجوها دور و برم  جمع شدند. یکى پرسید :

– “خوب…؟”

 گفتم:

– “خوب که چى؟ به جرم اخلال در کلاس، … و …”

 یکى گفت:

– “و چى؟”

 گفتم:

– “و … خداحافظ”

 آه از نهاد همه برآمد.

 یکى گفت:

– “کِى؟”

 گفتم:

– “کِى چى؟”

 گفت:

– “اخراج!”

 گفتم:

– “بعد از همین … همین…”

 یکى گفت:

– “دِ جون بکن، کى؟”

 گفتم:

– “…بعد از گرفتن یک مدرک شش دانگ لیسانس!”

 داد همه در آمد!

یک پس گردنى محکم و بعد خوشحالى بچه‏ ها که:

– “ها! ناقلا چکار کردى که از دم تیغ در رفتى؟”

 گفتم:

– “اونو دیگه گفتن نگین!”

 یکى گفت:

– “هى لوس نشو که یکى دیگه آماده ‏س!”

 دیدم دستش را به علامت زدن بالا برده که گفتم:

– “قول میدین که به کسى نگین!”

 بچه‏ ها گفتند:

– “باشه ولى واى به حالت اگه …”

 گفتم:

– “نه، جدى میگم. فقط به این شرط که توى کلاس تاریخ یک کنفرانس فلسفی بذاریم.”

 یکى گفت:

– “کنفرانس چى؟”

 گفتم:

“کنفرانسِ “آدم کشى، فلسفه، شمشیر”

**********

 شاید زمانش رسیده بود تا خودم را نشان بدهم. از کنج انزوایى که سال ها در آن آرام گرفته بودم بیرون بیایم و حرف بزنم، … شاید مى‏ خواستم مبارزه کنم، مبارزه کنم تا بفهمم که هستم، وجود دارم و دلى دارم که مى‏ تپد!

اول بار بود که داشتم در یک مبارزه خودم را احساس مى‏ کردم ولى  چیزى ته دلم آشوب مى‏ کرد. حس غریبى بود، شاید حس پروانه شدن یک کرم پیله، حس رسیدن یک انجیر، حس…

 …و بعد آن روزِ دیگر که قرارِ من بود با استاد و آن کنفرانس!

استاد که آمد توضیح داد:

– “یکى از دانشجویان دیدگاهى در باب فلسفه دارند که امروز درباره آن به گفتگو مى‏ پردازیم.”

… بلند شدم، پشت تریبون رفتم و شروع کردم

 -: ” … شاید تا امروز به شما گفته باشند که فیلسوف خوب است و کار او بر اساس منطق و استدلال!

شاید هیچکس تا به حال فکر نکرده باشد و یا از خود سؤال نکرده باشد که از کجا معلوم؟

چرا فیلسوف خوب است؟

ما آنچه شنیده‏ ایم از طرفداران فلسفه بوده که خود را حاکمان بلامنازع حکمت مى‏ دانند.

فیلسوفان با آن دیدگاه کلى و به اصطلاح جهان شمول خود جاى هر گونه ایراد و اعتراض و نقد را گرفته‏ اند و مدعىِ به سرمنزل مقصود رساندن آدمى‏ اند!

آیا در این راه موفق بوده ‏اند…؟”

 سر و صدا بلند شد. یکى گفت:

– “آقا دارد سفسطه مى‏کند!”

 دستم را بلند کردم و از استاد اجازه خواستم.

لبخند گرمى بر لبانش بود. 

 استاد دانشجوها را دعوت به آرامش کرد و گفت:

– “اجازه بدهید تا حرفش را بزند و بعد، اظهار نظر کنید.”

 تشکر کردم و بحث را ادامه دادم:

– “اما بعد!” 

 -: “… اجازه بدهید مقطع بین نباشیم، همه زوایا، همه گوشه کنارها را ببینیم و همه نظرها را بشنویم و بفهمیم، آنوقت دل به حقیقت بدهیم، حقیقتى که خودمان به آن رسیده ایم! 

اجازه بدهید تا نگاه کوتاهی به تاریخ داشته باشیم.

دوست عزیز!

چون از سفسطه سخن گفتی، بگذار تا در گام اول اصول و ارکان اعتقادى یک سوفیست، که از نظر تو طرد شده است را بررسى کنیم!

 بر خلاف دیدگاه ما، مردم به دو دلیل به سوفیست ها بدبین شدند.

اول آنکه به عقیده عوام سوفیست ها اخلاق جوانان را با آمیختن به شک فاسد مى‏ کردند،

دوم برای اینکه علماى برجسته ‏اى همچون افلاطون به خاطر گرفتن مزد آنها را سرزنش مى‏ کردند.

.

 اما درباره ی  دیدگاه اول بایستى گفت که:

منظور عوام از اخلاق اعتقاد به وجود خدایانی بود که دیگر به زوالشان چیزى نمانده بود. چنانکه مى‏ بینیم در طى زمان فساد و بى بند و بارى که دامن گیر یونان شده بود، به مرور در میان افسانه‏ هاى خدایان نیز راه یافت.

 از سوى دیگر خودِ شک به شرط آنکه به عنوان محرکى در ایجاد انگیزه و جستجو و برطرف نمودن نقص ها و ناکامی ها، مورد بهره بردارى قرار گیرد، مى‏ تواند مفید باشد.

 دلیل دوم نیز که از جانب خواص مطرح شده بود قابل توجیه است:

در یونان علاوه بر سوفیست ها، نقاشان، هنرمندان، شاعران، پیکر تراشان و…نیز مزد مى‏ گرفتند. بنابراین نمى‏ شود سوفیست را مزدبگیر نامید!

سوفسطاییان  به شهرها و روستاها سفر می نمودند و آزادانه به مردم آموزش مى ‏دادند.

پیوند سوفیست با مردمان جامعه بیشتر بود تا فیلسوف.

شکل و محتواى آموزش فیلسوف بیشتر جنبه اجتماعى داشت در حالى که آموزش هاى فلسفى افلاطون و… بیشتر گزینش نخبگان براى فلسفه بود.

 سوفیست ها برای اولین بار، ابزارهای آموزشی را طراحی و از آن برای آموزش بهره گرفتند. شاید بتوان گفت که آن ها اولین تکنولوژیست های دنیا بوده اند.

هنوز هم مدرسه و دانشگاه، دانش را تنها دانش محض می داند و بس، از تکنولوژی بریده است و حال آن که فردای جامعه را دانشی می سازد که کاربردی شده باشد نه علم محض!

و آموزش عمومی و برنامه ریزی برای مردم برای هر دولت مردی یک اصل است.  بزرگ‏ ترین ضربه‏ اى که  بر پیکر جامعه می تواند فرود بیاید این است که براى متن مردم برنامه‏ ریزى نشود.

 یک فیلسوف حاضر نیست مانند یک سوفیست پا به میان مردم بگذارد و با آن ها باشد. او برمى‏ گزیند و براى برگزیده ‏هایی که مطابق با معیارهاى او انتخاب شده ‏اند در یک فضاى بسته، طرح و برنامه مى‏ ریزد و دیگران، … هیچ!

 سوفیست همیشه مى‏ پرسید که:

چگونه باید زیست؟

فضیلت در چه چیزى نهفته است و زندگى فردى و اجتماعى انسان را چگونه مى ‏توان سامان داد؟

آن ها کوشیدند که جوانان هوشمند و توانا را با قانون ها و اصول زندگى فردى و اجتماعى آشنا کنند و ایشان را براى شرکت در فعالیت هاى سیاسى و اجتماعى نظام دموکراسى آتن و دولت شهرهاى دیگر یونانى پرورش دهند.

اما، در هر حال سوفیست ها را به دو دسته تقسیم بندى کرده‏ اند:

–  نسل اول که با آموزش دانش های کاربردی خود به مردم، از احترام بسزایى برخوردار بودند.

–  نسل دوم که از راه آموختن شیوه هاى مجادله و سخنورى نان مى‏ خوردند. این دسته به تردست ها و جادوگران شبیه ترند تا دانشمند!

 هیچکس در پى دفاع از اندیشه به کج راهه رفته سوفیست نیست!

 این، تنها، مقایسه‏ اى است بین هدف های کلی یک فیلسوف و سوفیستی که حتى اگر اندیشه ‏اى موهوم داشت خوب مى‏ دانست که از کجا و با کی شروع کند.

او از متن آغاز مى‏ کرد و با متن جلو مى‏رفت در حالى که براى فیلسوف متن جلوه ‏اى ندارد. براى او واژگان جلوه انگیز مهم است و سرصفحه‏ ها و پاورقی ها.

.

 در بین فلاسفه سقراطِ دانا تنها فیلسوف خردمندی است.

سقراط چنانکه مشهور است، خود را سوفیست یا حکیم ننامید.

او باور داشت از آنجا که بر نادانى خویش آگاه است از سایر اندیشمندان که نمى ‏دانند به چه اندازه نادان‏ اند، آگاه ‏تر است، بنابراین خود را (فیلو سوفیا “دوستدار دانش“) نامید.

سقراط به خداى یگانه معتقد بود.

وى به دلیل مبارزه با خدایان و اعتقادات منسوخ، بزرگانِ شهر را با خود دشمن کرد و آن ها، او را محکوم به مرگ کردند.

 ساده زیستى و نیز جلوه‏ هاى عمیق فلسفى استاد، افلاطون را شیفته او کرد.

.

شاید اولین گام هاى کج رفت در فلسفه با افلاطون شروع مى‏ شود.

 جمهوریت کتاب اوست که مابعدالطبیعه، خداشناسى، اخلاق، روان‏شناسى، فن تربیت و سیاست در آن مندرج است.

 نکته هایی همانند: سوسیالیسم، کمونیسم، پاک نمودن نسل، …  در آن گفته شده است.

همه مى‏ دانیم که این اصول منجر به چه خونریزی ها که در طول تاریخ نشده است!

 بر اساس دیدگاه او، رفتار انسان از سه منشاء، سرچشمه مى‏گیرد:

 میل، هیجان و عقل

 در باز سازى تربیت در دیدگاه افلاطون کار باید از نو شروع شود.

 فرزندان باید به دهى تبعید شوند و تحت تعلیم و تربیت واحدى قرار بگیرند!

 کودک به سنین بیست سالگى مى‏ رسد. افلاطون در اینجا پیشنهاد برگزارى یک شبه کنکور مى‏ دهد.

امور وحشت زا و شهوات دو عاملى هستند که باید مورد ارزیابى قرار گیرند.

رد شدگان در این طبقه باقى مى‏مانند و بر مبناى امتیاز:

 بازرگانان، مستخدمین، کارگران و برزگران

را تشکیل مى‏دهند.

 آن چه قبول شدگان در این مرحله آن را پى مى‏ گیرند شامل یک دوره ده ساله دیگر است که در آن به

تمرینات تربیت بدنى، تقویت ذهن و آموزش مفاهیم اخلاقى

 مى‏ پردازند.

 سن سى سالگى  آغاز یک امتحان دوباره است که شکست خوردگان در آن به سِمت معاونین و دستیاران قوه اجراییه مشخص خواهند شد.

 طبقات برگزیده حکمت و فلسفه را فرا مى‏ گیرند.

 گروه برگزیده، فکر کردن با صراحت و حکومت کردن با عقل و سیاست را خواهند آموخت.

.

آنها با دنیاى مُثل آشنا خواهند شد.

 عالم مثل شامل سه مرحله است:

۱ – شهوت و غرض ۲- باور ۳- تعقل

 انسان در غار شهوات و غرایز اسیر است.

آنچه او از دنیا بهره دارد سایه ‏اى موهوم است که بر ته غار افتاده است و دیگر هیچ.

کسى که از بند شهوات و غرایز بگریزد و خورشید را درک کند به مرحله باور رسیده است.

او حالا حس مى‏ کند که چطور هم بندانش در غار شهوات اسیرند.

در مرحله سوم مى‏ تواند چیزها آن گونه که در واقعیت خود هستند ببیند.

 پس از پنج سال سیر و سلوک در این مرحله، برگزیدگان با مردم مى ‏آمیزند و پانزده سال با جنگجویان و مردم عادى با عرق جبین و کد یمین زندگى مى‏ کنند تا در پنجاه و پنج سالگى در راه رسیدن به ارزش برتر لیاقت لازم را پیدا کنند.

.

توجه نمایید:

 این طبقه بندى وحشتناک آدم ها را از ارزش هاى راستین خودشان دور مى‏ کند.

بدتر آن که هوش عاطفى را که جایگاه ارزشمندی دارد از در بیرون مى‏ راند، عاطفه‏ ها را مى‏ کشد و عقده‏ ها را پدید مى‏ آورد.

فیلسوف، آدم ها را با خط کش خود اندازه گرفته، خط کشى که مبناى آن ایده ها و اندیشه های خود اوست، یعنى معلوم نیست که این دنیاى خیالى او چقدر با واقعیت سازگار است، آنوقت هر که را با ملاک او سازگار نیست، پس مى‏ زد.

 و بعد مى‏ بینیم که از بین همین وازده‏ ها چه طغیان ها که سر نمى ‏زند.

هیتلر که در این طبقه ‏بندى جایى ندارد طغیان مى‏کند و در وادى فلسفه و با الگو از همین طبقه‏ بندى‏ ها و استفاده از همین ابزارى که فلاسفه در اختیار او گذاشته‏ اند خط کش جدیدى در دست مى‏ گیرد و اندازه ‏هاى خود را مى‏ جوید تا گروهى به اربابى برسند و دیگران یا قبول بردگى کنند، یا تن به کوره‏ هاى آدم سوزى بسپارند و یا در اردوگاه هاى کار اجبارى جان بکنند تا بمیرند.

اساس کار او جمله فیلسوف بزرگ، ارسطو است که تایید مى‏ کند گروهى براى اربابى و گروهى براى بردگى پا به دنیا مى‏ گذارند و بردگان چون عقل ندارند، لازم است تا برده بودن خود را بپذیرند. حالا این هیتلر است که آمده با خط کش خودش، تکلیف ارباب، رعیتى را مشخص کند. ارسطوی بزرگ ابزار لازم را برای این کار در اختیار هیتلر نهاده است!

 نمونه آرمان شهر افلاطون نیز در قرون وسطى پدید آمد. جمعیت ممالک مسیحى در آن دوران به سه طبقه تقسیم مى‏ شدند:

 کارگران، سربازان، روحانیان

 گروه اخیر مانند حکام افلاطون براى بدست گرفتن قدرت تعیین شده بودند و به همان شکل، کشیشان حق ازدواج نداشتند. بارزترین ثمره این آرمان شهر را در تفتیش عقاید و زنده زنده سوزاندن ارزشمندترین مردم، یعنى دانشمندان و اندیشمندان مى ‏توان جست.

 سیاست مذهب کاتولیک بیشتر از اندیشه های آرمان گرایانه ی افلاطون سرچشمه مى ‏گرفت.

 حزب کمونیست مدتى به شکلى اداره مى‏ شد که به جمهوریت افلاطون شباهت داشت.

این دسته نیز اقلیت محدودى بودند که به عقاید خود سخت پاى‏ بند بودند و بر نیمى از دنیا حکم مى‏ راندند و محصول کارشان قتل عام هاى پنهان و آشکارى است که شماره ی آن از ده ‏ها میلیون تن فراتر مى‏ رود.

.

تقسیم بندی های افلاطون گاهی تکان دهنده و شگفت آور است:

او خدا را شکر می کند که:

یونانی زاییده شده نه بربر (غیر یونانی)، آزاد به دنیا آمده نه برده، مرد آفریده شده، نه زن!

این ها همه، آموزه های پنهان فلسفه ی افلاطون است و شوربختانه کاربردی ترین آن ها هم هست!

این همان شمشیری است که می توانی به دست بگیری و بر اساس آن دهان هر که را خواستی ببندی و هر که را با خط کش تو، تَراز نبود، بکشی!

.

 ارسطو نیز این راه و رسم تکان دهنده را پی گرفت. دیدگاه های کاربردی او هم گاهى تکان دهنده و خارج از خرد انسانی است:

کودکان را در اثر ازدیاد نسل نباید به قتل رساند بلکه باید به سقط جنین پرداخت.

افزایش جمعیت از ده هزار نفر به بالا مطلوب نیست.

تربیت باید با طرز حکومت توافق داشته باشد. افرادباید اطاعت از قانون را فراگیرند. (کدام قانون؟)

مدینه کثرتى است که بواسطه تربیت به وحدت بدل مى‏شود. (چه  تربیتی؟)

عنصر اصلی حکومت عقل است و چون کودکان و بردگان عقل ندارند، بایستی فرمان برداری نمایند! (چه عقلی؟)

ابزار جداکننده ی ارسطو خرد و عقل است، اما به راستی تعریف او از خردمند چه کسی است؟

.

این ها همان حفره های امنیتی است که هر شمشیر به دستی می تواند از آن نفوذ کند و به نام فلسفه، به کام خویش برسد چنان که اسکندر رسید!

ارسطو تعصب یونانی بودن و آقا بودن را در برابر بربر بودن و غیر یونانی بودن به اسکندر یاد داد و اسکندر با این فلسفه دنیا را از تبای (یک شهر یونانی که شش هزار نفر را در آن کشت و سی هزار نفر را به بردگی فروخت!) تا دورترین شهرها و روستاهایی که دستش رسید و بدان چنگ انداخت و از هیچ قتل و غارتی کوتاهی نکرد.

فلسفه، همواره پشت سر اسکندر، وجدان او و آیین او بود!

.

 در سال ۱۲۶۰ میلادى آموزش کتاب های ارسطو در مدارس مسیحى اجبارى گردید.

مجامع مسیحى مخالفان  ارسطو را شکنجه می نمودند.

منطقى که مسیحیان  از ارسطو وام گرفتند مکتب قیاسى بود:

دیدن کلیات، مجردات، علوم عقلی و ذهنی

 منطق او نوعى منطق جمودى بیگانه با واقعیت است.

ارسطو همچنین نظریه غیر علمى و غیر انسانى خود را اینگونه ارائه مى‏ کند که:

یونانیان نژاد برتر و غیر یونانیان به صورت برده پا به عرصه وجود گذاشته ‏اند.

بدین گونه ارسطو تفکر مسیحیت را از قرن دوازدهم تا قرن هفدهم تحت تأثیر قرار داد و پیوست آن:

 بدبینى نسبت به دین، انگیزاسیون، قتل، آدم سوزى، مبارزه با علم و اندیشه

 و خدا مى ‏داند که چه آفات دیگرى است که در تاریخ نیامده است.

 آنچه در این دوران موجب عقب ماندگى علم شد متد ناکارآمد ارسطویى است.

متد او بیشتر از حمله چنگیز و مغول به بشریت صدمه زده است.

.

اگر فیلسوفی به جنایت کاری  بگوید :”برده ابزار کار زنده است.” تنها چیزی که باقی می ماند، این که جنایت کار بتواند دشمنان خود را برده کند، آن وقت با ابزارکار خود هر چه بخواهد می کند!

و شوربختانه این جمله ی سنگدلانه از ارسطو بر جای مانده است!

و این که اسکندر که خود را یونانی می داند اما سی هزار تن از مردم تبایِ یونان را به عنوان برده می فروشد و ده هزار کیلوگرم نقره به دست می آورد، با داشتن چنان استادی دور از ذهن نیست!

.

متأسفانه شرق نیز از این حمله در امان نمانده است:

رازى و امثال او بدن و کاسه سر را تشریح مى‏ کردند، الکل مى‏ ساختند و تفکر ارسطویى در نهایت به کلیات و مجردات و علل اولى صرف مى شد و مردمان مشرق زمین با آلوده شدن به این دیدگاه، به کلیات و مجردات و … بسنده کردند و  علم تجربی به قهقرا رفت!

.

فرمول به کار رفته در آرمان شهر فلاسفه، ابزار دست زورمداران شد که از قواعدى که حتى خود آنها سر در نمى‏ آوردند سوء استفاده کنند، جنگ ها به راه بیندازند و خون مردمان بریزند و فتنه و فساد کنند.

کلى‏ گویی ها، استفاده از حرف هاى قلمبه و پوچ و بى‏ مصرف و عوام‏ فریب از بدترین نوع میراثى است که از همین ساختار براى ما به جاى مانده است.

 هنوز هم در کتاب هاى ما، سخنرانی هاى ما، تبلیغات ما، مطبوعات ما، گنده گویى حرف اول را مى ‏زند. حرف هاى مزخرف و دهان پر کن، اهداف کلی که به هیچ وجه نمی توان آن ها را به اهداف جزیی بدل نمود و کاربردی ساخت و هیچ نقشى و هیچ تأثیرى به جاى نگذاشته و جز ادعا هیچ نیستند! سیاست مدارانی همچون گوبلز یاد گرفتند که دروغ های بزرگ تر بگویند تا حرف هایشان باورپذیرتر باشد.

**********

 اما امروز ما بیش از هر روز به حرف نیازمندیم. امروز باید به متن مردم برگردیم و با آن ها حرف بزنیم.

نگوییم که وقت عمل است، وقت عمل هست ولى در کنار سخن و زمان گفتگو است در دل نقد و زمان نقد است با اندیشه و خرد! این که نقد را بپذیریم و تن به سنگ محک دیگران بسپاریم و از خرد و اندیشه ی دیگر مردمان استفاده نماییم!

آن چه به بیرون کشیدن مردمان از جهان انتزاعی و کلیات و علوم عقلی کمک می نماید، روی کرد کاربردی و تکنولوژی اندیشه ها و آرمان هاست و در این میان، نگاهی بازخوردگرایانه به آن چه گذشته است، راه کار مناسبی است:

گذشتگان ما، به چه می اندیشیده اند و چه آرمان هایی داشته اند… و به کجا رسیده اند.

آری، گذشته چراغ راه آینده است!

باید به مسیری که پشت سر گذاشته ایم، بیاندیشیم.

باید، بی غرض، خودمان را به بوته ی نقد بسپاریم.

باید فرهنگ خودمان را از هر چیزی که ما را از جاری بودن و روان بودن باز داشته است، تهی کنیم.

باید خودمان باشیم!

پناه بردن به اندیشه هایی که برای هر چیزی و هر پیش آمدی بهانه ای می تراشند، برای هر جنایت و خیانتی سند می سازند و ابزاری است برای هوس های هر حکمران خودکامه، که با آن به هدف های شوم خود برسد، آن هم به نام فلسفه، روا نیست!

اگر فیلسوف گفت: “من می اندیشم، پس هستم.” همین که شیرینی این کلام ذهنی و انتزاعی فرونشست، به یک باره می بینی که هر کسی دست به این ابزار برده و از آن، سودِ خویش را برده است.

– :”من ….، پس، هستم!”

– :”من می خندم، پس، هستم!”

– :”من می نوشم، پس، هستم!”

– :”من پیکان دارم، پس، هستم!”

– :”من می نویسم، پس، هستم!”

– :”من …، پس هستم!”

و بعد سربازی که به قتل عام روستاهای ویت کنگ می پردازد و صدها نفر زن و مرد و کوچک و جوان را به کام مرگ می فرستد و چون بپرسی می گوید: “من می کُشم، پس هستم!”

 

**********

… باید که ساده باشیم و حرف هاى ساده بزنیم و به متن فرهنگ مردم بازگردیم و از آن الگو بگیریم و برای حال و آینده،  راه کارها و راه بردهای اجرایی پیدا نماییم.

آن کشاورز کهن سال را که در دل کشت زار درو مى‏ کند از یاد نبریم، او هم جایگاهی دارد.

مثل آب روان، بین درخت بید و گل نرگس و علفى که خوراک دام است و بین لبان تشنه کودکى یتیم با برنامه ریزان و بزرگان و سران اقتصادى و سیاسى فرقى نگذاریم. “…آب باشیم! و به هر خوب و بدى، مژده زندگى تازه دهیم/ نگذاریم که خار سر جو تشنه بماند/ نگذاریم گل سرخى در کوچه باغى پژمرده شود/ گاه‏ گاهى در رگستان علف سیر کنیم/ راه دریا را به مسافرها یاد دهیم…”

 در تار عنکبوتِ تعقل و فلسفه و ایسم و رسم و حرف هاى بزرگِ دهان پر کنِ شیرین، اما بى‏ مصرف، خودمان را پنهان نکنیم.

با بهره گیری از تکنولوژی، آنچه را که از علوم قدیم، اجرایی، کاربردی و ارزشمند است برداریم و آنچه در طول تاریخ بازخوردِ مفسده انگیز داشته است را رها نماییم.

 پشت کوه بلند استدلال براى کودک پابرهنه و گرسنه ی کوره ده دور دست، فلسفه نبافیم.

و بعد، اگر قرار است که گزینشى باشد، اگر مى‏ خواهیم گلچین کنیم، خیلى چیزها هست که باید یادمان باشد.

 اگر ذهنى طراح است و مى‏ تواند طرح هاى بزرگى پیاده کند، مى‏ تواند جامعه را نجات دهد، نباید تنها با زدن چند گزینه ظاهر شود، این شور و شوق و ذوق و استعداد باید کشف شود، باید از متن مردم کشف شود.

.

هوش عاطفى هرگز و هرگز با پرسش هاى  چهار گزینه ای و حتی تشریحی آشکار نمى ‏شود!

هوش عاطفى در متن کار جان مى‏ گیرد و رشد پیدا مى‏ کند و به شکوفایی می رسد.

.

به جامعه بیاندیشیم و نیازهایش، راه کارها را بیابیم، بشناسیم، ارزش گذاری کنیم و از بهترین آن ها برای بهتر شدن روند رشد و شکوفایی اندیشه های انسان، استفاده نماییم.

.

نگذاریم شمشیرها، دوباره، با نیروی فلسفه بالا برود و بر سر و دوش مردم فرود آید.

فلسفه را در جایگاه خود و به دست فیلسوفِ بازخوردنگر، برای رسیدن به اهداف والای عقل و اندیشه، نگاهبانی نماییم تا در دست غیر، تبدیل به ابزاری برای جرم و جنایت نشود.

و یادمان باشد:

اسکندر، هلاکو، چنگیز، هیتلر، … برای قتل عام بشر بهانه ای به رنگ فلسفه داشته اند.

آن اندیشه که هر کاری  را برای رسیدن به ایده آل هایش شایسته بشناسد، بدون شک، در دست یک جنایتکار، مرگ می آفریند و جهان هرگز از چنین اندیشه هایی خالی نبوده است. …”

**********

… سکوت سردى حکم فرما شده بود. 

…  بر جاى خود نشستم و صداى شادباش و آفرین بچه‏ ها را پاسخ دادم و حس کردم که آفتاب مرا به خانه خود پذیرفت.

…حیف!

 حیفِ آن لحظه‏ ها و روزها که زود گذشت… .

 باید بلند شوم و باز قدم بزنم.

کوچه تنهاست و من تنهاتر!

 باید با تنهایى کوچه همراه و در سکوت عمیق اش غرقه شوم.

همه چیز هست، تو نیستى که در کوچه باغ خاطره با من باشى و به آن روزهاى خوب لبخند بزنى. حیف…

.

**********

 مهرداد (امروز):

این داستان، بیست سال پیش در دوران گذر از نوجوانی … اما این سوال هنوز برای خودم بی پاسخ مانده است:

– “آیا فلسفه بود که علم را دو هزار سال ماندگار کرد و تمدن را در جهان، به طور عمده در شرق و به خصوص خاورمیانه، به کج راه کشاند؟”،

– “آیا فلسفه ی آموزش و پرورش امروز، ما را در شکل سخت، خشک، ذهنی و ناکارآمد نگاه داشته است؟”،

– ” چه باید کرد؟”

.

شما چه می گویید؟

بیاندیشیم،

بسیار هم!

پی نویس:

– در نوشتن این مجموعه از نوشته ها و کتاب های زیادی بهره برده ام که شوربختانه، برگه ی عنوان منابع و مآخذ آن از دست رفته است.

آپولوژی اثر افلاطون ، تاریخ فلسفه و لذات فلسفه، از ویل دورانت، یونانیان و بربرها از امیر مهدی بدیع، تاریخ تمدن، ویل دورانت، … برخی از این مآخذ هستند.

…..
..

.

 

مهرداد

Edutopia.ir

“در بهره برداری از نگاره های آرمان شهر دانش و فرهنگ نام و پیوند به این پایگاه را از یاد نبرید!”

 

دیدگاه های خود را درج نمایید!

نام خود را بنویسید، نیازی به پست الکترونیک و سایت شما نیست!

سربلند و پیروز باشید!

…..

….

..

.

468 ad

۲ دیدگاه‌ها

  1. مهدوی says:

    این که خودش شرح یک فلسفه ورزی بود؟

    • مهرداد says:

      بلـــــــــــــــــه،
      خود زندگی هم یک فلسفه است، اسمش فلسفه ی چگونه زیستن است.

نوشتن دیدگاه