مدرسه ی زندگی (دیروز)

… در روزگاری نه چندان دور، که دانش حرف اول را می زد و یافتن یک خبر، کاری پرفایده و اثربخش بود، مدرسه شکل گرفت.

 

نخستین زنگ مدرسه در ایران

 

در کوچه و بازار، آدمی که اندک دانشی داشت، بزرگ و ارجمند بود و کسی که شعرهای زیادی را از بر می خواند، در چشم مردمان گرامی و بزرگوار می نمود.

جهان گردان شگفتی مردمان را بر می انگیختند و چه بسا با درهم آمیختن افسانه و حقیقت، دانش و سطح اطلاعات خود را به رخ دیگران می کشیدند و در همه جا با آب و تاب از آنان یاد می شد.

در گردهم آیی، همین که سخنی را از بزرگی به مناسبتی در میان می آوردند، دیگر همه آن را پذیرفته و در تایید آن، از هر سو آفرینی بلند می شد و کافی بود با چیدن چند جمله در کنار هم و برانگیختن احساسات دیگران، دیدگاه خود را به کرسی بنشانید.

به آرمان شهر دانش و فرهنگ خوش آمدید و بیایید نگاهی تازه به آن روزگاران نه چندان دور بیافکنیم!

در آن دوران سواد کم بود. با سواد گرامی و ارزشمند بود و هر که می خواند و می نوشت، شعری را از بر می خواند و داستانی را از هزار و یک شب یا کلیله و دمنه نقل می کرد، دیگران سراپا گوش بودند و از هم صحبتی با یک آدم باسواد لذت می بردند.

در این هم نشینی ها بسیار بوده ام و پای گفت و گوی با سوادها، جهان گردها، دانشمندان و اندیشمندان بسیار نشسته ام و از نقل آن ها لذت فراوان برده ام. هم، این که دور کرسی، به شنیدن قصه های مادربزرگ و حکایت های شیرین پدربزرگ و شعرهایی که می خواندند و ما کودکان، می شنیدیم و به شکستن گوشه ی نان مشغول بودیم.

نه خبری از رادیو بود و نه تلویزیون، روزنامه و مجله، مشتری زیادی نداشت و این تنها پدربزرگ من بود که دانای دانایان بود، کتاب های بسیار خوانده بود و کارهای بسیار کرده، با دانش و فن الکترونیک آشنایی بسیار داشت و او، تنها دارنده ی رادیو و تلویزیون محله بود و اما، نشستن پای تلویزیون، آداب ویژه داشت، نه هر ساعتی و نه هر روزی!

سهم ما بیشتر همان کرسی بود و قصه های دور کرسی و کشمش و نخود و بادام و گردو، …

هفت ساله که می شدی، پدر تو را به مدرسه می برد، جای شگفت انگیزی بود! نه به خانه می مانست و نه به دکان! تخته سیاه بود و گچ و صف و نظم و نیمکت و شلاق!

… و پدر که در برابر پسر، شاید برای زهر چشم گرفتن، بلند بلند می گفت: “گوشتِ این بچه مال شما…!”

کار مدرسه این بود که علم محض را به خورد دانش آموز بدهد یا به نقلی، بچه را سواددار نماید!

پدر و مادر، از مدرسه سواد می خواستند و همین که فرزند بخواند و بنویسد و حساب و کتاب کند و کارنامه اش پر از نمره ی بیست باشد و در پایان مدرک داشته باشد، کافی بود.

قدیمی تر ها به یاد دارند که پدرها و مادرها دست کودک را که می گرفتند و به مدرسه می سپردند، به مدیر و آموزگار، سفارش می نمودند که:

-” گوشت این فرزند از شما و استخوانش از ما.”

 

 

اما داستان به همین جا پایان نمی یافت. بعد از ظهر، پدر دست فرزند را می گرفت و او را به یک کارآموز می سپرد.

“استخوان این فرزندمال کارآموز بود.”

 

گوشت یعنی نرم افزار شامل:

دانش، سواد، فرهنگ، ادب، هنر، اخلاق، …

استخوان یعنی سخت افزار شامل:

فن و تجربه ی لازم برای به دست آوردن سرمایه ی زندگی

 

این تقسیم بندی، ارزشمند بود و نتیجه ی آن:

دانش آموزی که هم سواد داشت و هم تجربه و فن لازم را برای سازگاری با زندگی، کارکردن، درآوردن پول و چرخاندن یک زندگی!

.

مدرسه شکل گرفته بود که نرم افزار یک زندگی را، برنامه نویسی نماید و دانشِ آن، با فنی که دانش آموز در بازار می آموخت، در هم می آمیخت و یک پیکره ی توانمند از سخت افزار و نرم افزار را شکل می داد.

پدران ما چنین توانایی هایی را، در هم آمیخته و به هم جوش خورده، داشتند و در زندگی از آن بهره های فراوان برده اند.

.

پدران ما، کودکان را آدم های بزرگی می دانستند در قالبی کوچک!

انتظاراتی که از کودکان داشتند، کم از آدم های بزرگ نداشت و تنها بااین تفاوت که، چند نفر بالای سر تو بودند که کار را به درستی انجام دهی و چه بسا زمانی که کم می آوردی، از سرزنش و ناسزا،  کم نمی گذاشتند.

یک کودک، باید زود بزرگ می شد، مجبور بود! سطح توقع دیگران او را وادار می نمود که بزرگ تر از آن چه هست بیاندیشد و بزرگ تر از آن چه هست کار کند.

به کتاب هایشان که نگاه کنی، نه خبری از تصویر هست و نه جلوه های ویژه! گفتارهای سنگین و سخت و دانش های سطح فوق دیپلم در پایه ی ابتدایی! کلیله و دمنه، گلستان سعدی، مفاهیم پیچیده ی جغرافی و علوم و ریاضی و فیزیک!

و پیش بزرگان قوم که بودی، هریک به فراخور، تو را می آزمود تا بداند دانش تو به چه مرحله ای رسیده است و نتیجه، ستایش و درود برای آموزگار بود که این همه را در ذهن تو گنجانده است!

.

مدرسه، مدرسه بود و جای کتاب و دفتر و ورق و سواد!

 

 

دکان، جایی بود که در آن فن می آموختی و تجربه می گرفتی و مهارت به دست می آوردی! ساعاتی هم بود که مغازه داران کنار هم گرد می آمدند و از بحث و گفتگو، تجربه و حکایت و داستان و اندرز و حتی ماجراهایی که پیش آمده، گپ و گفت ها داشتند و رمز و رازها!

از خانه که بیرون می آمدی، تا به مدرسه یا مغازه برسی، آموزش می دیدی و واکسینه می شدی!

مدرسه ی کوچه، تجربه ی مدرسه ی زندگی بود!

این گونه نبود که کودکان، با سرویس ویژه و زیر کنترل دستگاه های الکترونیکی و دیجیتالی، دم به دم، مراقبت شده و هموژنیزه و پاستوریزه شوند.

(سقف خانه -> سقف ماشین -> سقف کلاس)

(دوباره)

(سقف خانه -> سقف ماشین -> سقف کلاس)

.

در مدرسه ی کوچه، کودکان، گاه گاه در پس یک ماجرا، درگیری و حادثه، باید راه و رسم کشیدن گلیم خود از آب را می جستند و  خودی نشان دادن و یافتن آن جایگاه در پیش دوستان و هم سن و سال ها و نمره گرفتن در کلاس کوچه، ارزشی داشت که سواد و درس نداشت! این درس زندگی بود!

.

بازی ها، عالی ترین و پیشرفته ترین جلوه های زندگی بودند. گروه بندی، رقابت، دفاع، حمله، گرفتن حق، همکاری،  سود، زیان، پیروزی، شکست، راه های جبران شکست، هم راهی، هم آهنگی، هم اندیشی برای کشف راه های نو، تجربه، درگیری، برنامه ریزی، مدیریت، سازمان دهی، سامان دهی، کشف توانمندی ها و به کار گیری آن، به کارگیری هوش های چندگانه، خلاقیت، … در بازی های قدیمی کم نبود!

نه خبری از MW3 بود و نه شطرنج و گیم پلی و ان اف اس، … بازی، بازی زندگی بود و زنده، کاربردی، با جستجو و کنکاش و کشف توانایی ها و توانمندی ها… و بارزترین نکته، نبودن مربی، داور و آموزگار بود! آخر در کجای زندگی شما مربی و داور و آموزگار دارید؟ در بازی هر کسی نظر می داد و دیدگاهی داشت، سر و صدا بلند می شد و دیدگاه ها و نقطه نظرها سر به آسمان می سود و این جمع بود که باید به نتیجه برسد تا بازی ادامه پیدا کند و همین گزینه بود که همگان را وادار می کرد تا به یک تصمیم دست یابند و پیش بروند. کودکان در بازی به سادگی به سازگاری دست پیدا می نمودند!

.

دور کرسی نشستن یک سنت بود و جایگاه فرهنگ سازی و ادب اندوزی! پسِ پُشت قصه ها، رازها بود و رمزها، که چون پا به زندگی می نهادی، شیرینی آن ها هنوز زیر زبان ات بود و چه بسا، هر نسلی، چیزی به آن افزوده بود و چیزی از آن کم کرده، چه به فراخور و چه به فراموشی!

این افسانه ها بودند که در ناخودآگاه شما جای می گرفتند و زیرساخت های زندگی شما را می پرداخنتند. هم ذات پنداری با یک شخصیت داستان، پرورش توانایی های هم ساز شما با او را سبب می شد و نیز پیدا کردن حسی که از آن لذت می بردید و دوست داشتید به آن برسید!

.

و خانواده که چه استوار و در هم تنیده بود! به یاد دارم سال های آغازین آموزگار بودن را در روستا، که کهن سال های ده، به همراه نوادگان خود به “شب چراغِ” من می آمدند و ما درباره ی مشکلات ده، مراسم، سنت ها، دیدگاه ها گفت و گو می نمودیم و کم نبود که کودکی شش ساله، با صدایی بلند و رسا، حرف می زد و نظر می داد.

مردان کهن سال ده، سراپا گوش می شدند و نظرش را زیر و رو می کردند و به بحث می گذاشتند.

وقتی در مدرسه برای اجرای نمایش، حاضر نشدند تمرین کنند و تنها دیالوگ هایشان را از من گرفتند، دیدم که این نوجوانان، به راحتی در قالب نقش های خود جا گرفتند و به خوبی از پس نقش برآمدند.

 

 

این شگفت انگیز بود!

آن ها، آدم هایی بزرگ در قالبی کوچک بودند و فراتر از یک آدم عادی، نرم افزار و سخت افزاری بنیادی و اساسی در سرشت آن ها شکل گرفته بود.

برای اولین بار از این دیدگاه نوین که کودکان کودک اند و باید با آن ها همانند کودک رفتار نمود، شاید به این معنی که کودک را باید کودک نگاه داشت در حیرت شدم. کودکی که بزرگی نکند، کودک می ماند و این را بزرگان ما هزاران سال دانسته بودند. نام  پسران پارسی رونویسی کننده‌ی متون‌ بر دیوار نوشته های باستانی را می خوانیم و در می یابیم که کودکان، از همان کودکی در متن جامعه بزرگ می شده اند و رشد می نموده اند.

.

امروز، حال و روز به گونه ای دیگر است.

امروز زندگی و راه کارهای آن، دگرگون شده است.

از سویی، پدر و مادر، بهبود و کارآمدی سخت افزار و نرم افزار فرزند خود را به آموزگاران سپرده اند و با تکیه به این که این، دستور کار مدرسه است، فرزندان را به مدرسه واگذاشته اند!

از سویی دیگر، هنوز کارِ مدرسه در ساخت و بهبود حال نرم افزاری دانش آموزان است، یعنی بالا بردن سطح سواد و دانشِ فرزندان این مرز و بوم!

از سه دیگر سو، دگرگونی ژرفی در جهان امروز پدید آمده و با پر شدن پیرامون زندگی ما با انبوه رسانه ها و بمباران رسانه ها، آن چه دانش آموز می آموزد، نَمی از یَمی است. چه بسا، چیزی که هم اکنون فراگیر می آموزد و تا روز چاپ کتاب درسی، سند بود، امروز از رده خارج شده باشد!

هجوم بی امان دانش و اطلاعات، ثانیه ها را نشانه گرفته است، حال آن که مدرسه در این کشاکش دانش، طغیان اطلاعات و بمبارانِ فکری اندیشه ها، همچون قایقی آرام و جدا از همه ی جهان پیرامون به پیش شاید هم به پس، می رود!

 

گستره ی دانشی که یک کودک در بدو ورود به مدرسه دارد با کودکی در بیست سال، پیش قابل مقایسه نیست.

از انبوه ابزارهای الکترونیکی و دیجیتالی که در دست کودک امروز است و کار با آن را بلد است، حتی یکی هم در دست کودک دیروز نبود.

و این دانش آموز به مدرسه که پا می گذارد، راه بُردی که برای او تدوین شده است، همان راه برد بیست سال پیش است و دستور همان دستور است، گیرم که دیتا پروژکتور و قلم نوری جای تخته سیاه را گرفته باشد و دانش آموز کتابش را در لپ تاپ، در قالب PDF ورق بزند!

.

این دانش آموز، از دانش آموز دیروز چیزی کم دارد!

سخت افزار!

مگر غیر از این است که هنوز در مدرسه، نرم افزار کودکان شکل می گیرد و خانواده از مدرسه انتظار شکل گیری سخت افزار و فوت و فن کار و کسب درآمد را دارد؟

مگر غیر از این است که همه ی آزمون ها و آموزش ها و ارزیابی ها، پیرامون کتابی دور می زند که ملاک رفتن به پایه ی بالاتر و یا درجا زدن است؟

و این کودکان نرم افزاری، با دانش ناپویا و مبتنی بر کتاب، در بازار پویا و پیش رونده ی سخت افزاری شکست خواهند خورد چرا که تجربه و فن لازم را برای زندگی به دست نیاورده اند.

تمامی کوشش ها برای رفع این معضل راه به جایی نبرد!

طرح کاد شکست خورد، هنرستان ها، رو به آزمون چهارجوابی آوردند و دبیرستان شدند، کارورزی نتیجه ی خوبی به دست نداد و در کل، تغییر ساختار نرم افزاری مدرسه به سخت افزار، سودمند نشد.

به همین دلیل، از مدرسه و دانشگاه، انسان هایی بیرون می روند که انبوهی از داده ها و اطلاعات را  با خود حمل می کنند. آن ها باید پشت میز نشین باشند تا بتوانند از این داده های محض بهره بگیرند و سود ببرند چرا که این داده ها، به کار بازار نمی آید.

 

 

چه بسیار فوق لیسانس های کامپیوتر که از پس کاری که یک شاگرد شرکت کامپیوتری با مدرکی پایین تر و با سخت افزاری محکم تر از تجربه و فن، برنمی آیند و چه بسیار متخصصین فن، که تازه با بالاترین درجه های آموزشگاهی فارغ التحصیل شده اند اما به زودی در می یابند که برای رسیدن به حرفه ی مورد نظر خود باید از صفر آغاز کنند چرا که مسیری که آن ها پیموده اند و چیزی که یاد گرفته اند مدت زمانی است که با پیشرفت تکنولوژی، از رده خارج شده است.

در مدرسه و دانشگاه، تجربه و فن بازار کار آموزش داده نمی شود. دانشگاه و مدرسه، انبان داده های بسیار، بدون توانایی پردازش و ویرایش این داده ها و به کار بستن آن ها به دست فراگیر است.

دانشجویان دانشگاه های فنی باید با من هم عقیده باشند که زمانی که به بازار کار وارد می شوند، داده هایی که یاد گرفته اند، دیگر کهنه شده است و تا دانشگاه این داده های نو را مستندسازی نموده و به آموزش تزریق نماید، همین داده های نو هم کهنه خواهند شد!

اگر با من همراه هستید و به این نتیجه رسیده اید، بیایید از خودمان بپرسیم:

– “چه باید کرد؟”

 

 

بیاندیشیم، 

بسیار هم!

**********

 

..
.

مهرداد

Edutopia.ir

“در بهره برداری از نگاره های آرمان شهر دانش و فرهنگ نام و پیوند به این پایگاه را از یاد نبرید!”

برای چاپ و نشر، اجازه ی کتبی لازم است.

دیدگاه های خود را درج نمایید!

سربلند و پیروز باشید!

 

468 ad

۲ دیدگاه‌ها

  1. روزگاری دانش‎آموز says:

    ارتباط مدام و بی وقفه ی دانشگاه و صنعت، دانشگاه و جامعه، دانشگاه و بازار کار، دانشگاه و دنیا! به زعم من این است چاره ی کار.
    چند مورد را سراغ دارید که کارخانه ای برای دانشگاهی طرح مسأله و مشکل کند و چاره ی مشکلاتش را از ذهن پویا و جوان و کنجکاو دانشجویان بخواهد؟
    کتاب نشت نشای رضا امیرخانی را خوانده اید. کتاب نفحات نفت را چه؟
    درد ماست آنچه در این دو کتاب به زبان خودمانی آمده است.

  2. جمشید says:

    درود بر شما…!
    اگه ابن همه محدودیت ها نبود خیلی خوب می شد… و همچنین شرکت ها از ارائه محصولات ضعیف و ناکارآمد خود داری کنند.

    الان میری یک آموزش افتر افکت میگیری که کلا ۲ تا سی دی به قیمت ۷ هزار تومان میدن ولی اندازه ی یک فلاپی آموزشی که در سایت های خارجی پیدا می شه ارزش نداره…! D:
    در هر صورت من به مشکلات آموزش اشاره کردم.
    بدرود

نوشتن دیدگاه