ما “بچه مثبت”ها

به آرمان شهر دانش و فرهنگ خوش آمدید!

…..

**********

از دور که می آمدی سر و صدا و داد و هوارشان گوش فلک را پر کرده بود!

هر جایی که فرصتی پیدا می شد زمین خاکی را سوراخ می کردند، تیله هایشان را در می آوردند و به تیله بازی مشغول!

اگر گیر معاون یا مدیر و حتی آموزگاران می افتادند به حسابشان رسیده می شد. ما بچه های مثبت هم که از کنارشان می گذشتیم، تند رد می شدیم که با آنها بُر نخوریم.

ما اهل کتاب و خواندن بودیم و تفریحات سالم!

**********

از دور به این بچه های شرور نگاه می کردیم و سری به نشان آگاهی از نادانی آنها تکان می دادیم!

انگار یک چیزی از درون آنها را آزار می داد تا کنار هم جمع بشوند، داد بزنند، هوار بکشند، خودشان را به رخ بکشند، حق شان را بگیرند، از کرده اشان دفاع کنند.

مثل جوجه ای که دنبال دانه باشد همه جا را تُک می زدند و انگار چیزی در وجودشان پر می شد، همان چیزی که در ما بچه مثبت ها خالی بود و خالی ماند.

حالا که به آن خاطره های دور می اندیشم و حال و روزگار امروزشان را می بینم، موفق تر از همه ی ما بچه مثبت ها، آنهایند!

آنها دنیای بزرگ و حقیقی را در بازی های کودکانه تجربه کرده بودند و در فضایی که شامل چند سوراخ توی خاک و یک تیله بود، جریان یک زندگی را لمس کرده بودند و خودشان را در موقعیت هایی که بروز کرده بود، ساخته بودند.

آنها قادر بودند که از خود در شرایط گوناگون آینده دفاع کنند چرا که از حق خود و حق تیله ی خود در جریان بازی دفاع کرده بودند. برای آن داد زده بودند و در برابر دوستان شان حرف شان را زده بودند.

هیجان بازی باعث رشد توانمندی های آنها و ورزیده تر شدن رفتار و کردارشان شده بودند.

هوش هیجانی چنان  IQ ی آنها را به کار گرفته بود  که کمتر انسان هوشمندی توانسته بود به این گونه از هوش خود بهره برداری کند! 

گمان می کنم IQ همانند ماهیچه و عضله های بدن می تواند تقویت شده و ورزیده تر و کارآمدتر بشود و یا در صورت عدم بهره گیری، همانند یک نیروی بالقوه غیر  فعال شده و حتی از بین برود. بازی، بذر هوش را از منفعل بودن به حرکت و رشد وامی دارد و هیجان به آن پر و بال می دهد.

 

نگویید IQ این نیست و تو هوش را نمی شناسی! من همان چیزی را در نظر دارم که به شما کمک می کند تا سریع و درست تصمیم گیری نمایید، چیزی که فضای ذهنی شما و عمق درک و پهنای باند اندیشه های شماست! حالا شما هر نامی که می خواهید بر آن بگذارید. هوش از نگاه من همین فضا است که به کمک بازی و هیجان های ناشی از آن، عمق و پهنای بیشتری می یابد.

**********

به کودکانمان بیاندیشیم و برای آنها اسباب بی خطری را فراهم کنیم تا دنیای آینده را در خردسالی تجربه کنند، شکست ها، پیروزی ها، ناکامی ها، کامیابی ها، این ها چیزهایی است که اگر در کودکی تجربه شود، انسان را برای یک عمر واکسینه خواهد نمود.

**********

ما بچه مثبت ها، بیشتر به مجسمه هایی می مانیم که وسط میدان نصب شده ایم و کودکان بازی گوش ماشین های پرسرعتی که اگر مقررات را یاد بگیرند، به هر چه اراده کنند، خواهند رسید!

**********

مهرداد

Edutopia.ir

“در بهره برداری از نگاره های آرمان شهر دانش و فرهنگ © نام و پیوند به این پایگاه را از یاد نبرید!”

دیدگاه های خود را درج نمایید!

نام خود را بنویسید، نیازی به پست الکترونیک و سایت شما نیست!

سربلند و پیروز باشید!

468 ad

۲ دیدگاه‌ها

  1. همسايه says:

    * نه! ربطی به امروز نداره. من از همون بچگی، شنبه رو دوست نداشتم. یادم میاد هفته‌هایی که توی مدرسه صبحی بودم، وقت تعطیلی ظهر پنج‌شنبه، به قول کتابای درسی: «از خوشحالی در پوست خود نمی‌گنجیدم». و از این‌که هفته آینده بعدازظهری می‌شدم، به خود می‌بالیدم! چرا؟ چون شنبه هفته بعد به جای صبح، ظهر به مدرسه می‌رفتم! با هزار ذوق و شوق ساعت‌ها رو می‌شمردم تا بدونم چقدر به مدرسه می‌رم! تو چشم من هر ساعت تأخیر، تیری بود که به قلب مدرسه می‌کوبیدم! یادم هست که آخرش ۶ داشت، ۳۶ یا ۴۶ ساعت تعطیلی. با گذشت هر ساعت انگار چیزی از انبار مهماتم کم می‌شد. جمعه به خودی خود یک گردان کمکی بود که بعد از یک‌هفته مبارزه، تو مدرسه به کمک می‌اومد و من رو از محاصره نجات می‌داد. شاید به همین علت بود که از همون دوران، هرچقدر از ریخت شنبه بیزار بودم به پنج‌شنبه علاقه داشتم. پنج‌شنبه نوید رسیدن جمعه و رنگش زرد بود. البته همه روزا برای خودشون رنگی داشتن به جز شنبه که ذاتا سیاه بود. اصلا از اولش با شنبه پدرکشتگی داشتم. دلم می‌خواست روز شنبه تمام کلاغ‌ها از سر صبح تا بوق سگ، قارقار کنن و مردم پرچم‌های سیاه روی خونه‌هاشون بزنن! هرچند از صدای کلاغ‌ها خیلی بدم می‌اومد، حاضر بودم با تحمل این صدا، شنبه رو چنین تنبیه سختی بکنم. خوب حالا می‌دونی بهترین اتفاقی که می‌تونست بیفته چی بود؟ بله، اگه شنبه به تعطیلی می‌خورد بی‌شک قلبم از شدت خوشحالی و هیجان منفجر می‌شد…

    * خوب این بخشی از کتاب «بچه مثبت مدرسه» نوشته «یاسر عرب» بود. حالا اگر توانستید مقاومت کنید و دنبال این کتاب نگردید و آن را نخرید!؟ اگر توانستید به طرح جلد زیبای کتاب نگاه کنید و از کنارش بی‌تفاوت رد شوید! من که بعید می‌دانم آدم، نسبت به قصه‌ای که قهرمان داستانش خودش باشد و در مدرسه خودش اتفاق بیفتد و آدم‌های داستانش هم همان‌هایی باشند که هر روز در مدرسه و در راه مدرسه با ایشان مواجه می‌شود، بی‌تفاوت بگذرد! این داستان هیچ کشف ویژه‌ای ندارد که به دنبال آن بگردیم اما همان‌گونه که می‌بینید قلمی ساده وصمیمی دارد؛ آن‌قدر که پس از معرفی مجبور شدم به سختی تمام «ه»های آخر افعال را به «د» تبدیل کنم. به همین راحتی قلمش بر روی قلم نویسنده بزرگی چون من(!) تأثیر گذاشت. پس بهتر دیدم که کتاب خودش، خودش را معرفی کند.

  2. جی5لاین says:

    سلام دوست خوبم
    فکر نمیکنم کسی باشه که از مزایای مثبت اندیشی بی خبر باشه
    ولی ما سایت های کمی در مورد مثبت اندیشی داریم

    سایتی ایجاد کردیم که مطالب مختلف رو با ذکر منبع از سایت ها و کتاب های دیگه جمع آوری میکنه و هر روز ساعت هفت صبح یک داستان مثبت منتشر میکنه
    البته خاطره مثبت هم داره، داستان صوتی و پاسخگویی به سوالات ارسالی از طرف افراد
    از دی ماه ۹۰ فعالیتش شروع شده
    شما میتونی هر روز به این وبسایت سر زده و انرژی مثبت بگیری و البته می تونی یه لطف بزرگتر هم بکنی
    اونم اینکه این سایت رو با عنوان “داستان ها و پرسش های موفقیت” در وبلاگ خودت لینک بدی
    البته اگر فکر میکنی خواندن مطالبش برای همه مفیده

    در ضمن لطفا خاطرات مثبت خودت رو هم برای ما ارسال کن، خوشحال می شیم!

    g5line.com داستان ها و پرسش های موفقیت

    متشکرم از شما
    .
    ..

    سلام
    بهترین درود های من به شما و تلاشی که در راستای بهبود امید در زندگی انسان دارید.
    برایتان آرزوی بهروزی و سربلندی دارم.

نوشتن دیدگاه