جای بازی اینجاست!

.

“یک نفر باز صدا زد : سهراب !”

.

*****

تماشای فیلم

دانلود فیلم

 

.

پارسال، شهریور ماه ۹۱ در جشنواره ی “تجربه های نوین مدرسه داری” پیشنهادی دادم.

در “کارگاه آشنایی با تولید محتوا” چند نمونه از راه کارهای فعال سازی کلاس درس را بیان کردم و از آن جمله گفتم:

.

“… توپ را به کلاس درس ببریم و به دیوار شوت کنیم و از بچه ها بخواهیم این جریان را رمزگشایی کنند.”

“پرورش نیوتون به جای تولید کارت حافظه ی جان دار!”

.

راستش دوران کودکی را با اختراعات کودکانه پشت سر گذاشتم و ساخت ماشین هایی که با کش و فنر راه می رفتند و تیر وکمان و هرچیزی که بشود پرتاب کرد و هر گجتی که بشود روی دوچرخه ی شاخ بلند هرکولسم نصب کنم.

.

هیچ ارتباطی بین این وسایل و گپ و گفت های کلاس علوم درباره ی اصطکاک و کشش و ماده و … پیدا نمی کردم. آن ها مشتی به یادسپردنی ها بودند که به درد برگه ی آزمون می خوردند و به کار اسباب بازی های من نمی آمدند.

.

در روزگار آموزگاری، همیشه این پرسش اندیشه ی مرا بر می آشفت:

آیا داریم نیوتون تربیت می کنیم یا نیوتون ها را از بین می بریم؟

و

نیوتون چگونه نیوتون شد؟

پاسخ ساده بود:

او دید و دیده هایش را پردازش کرد.

ما می خوانیم و خوانده هایمان را به یاد می سپاریم و آزمون می دهیم.

.

.

به آرمان شهر دانش و فرهنگ خوش آمدید و امسال یک فرصت خوب پدید آمد

بچه های کلاس دوم راهنمایی بی آموزگار مانده بودند.

دوربینم را برداشتم و سر کلاس رفتم.

نه آن ها مرا می شناختند و نه من آن ها را

در سه دقیقه گروه بندی اشان کردم و آن ها را به حیاط مدرسه بردم

روز گرمی بود!

.

.

پست های همیشگی کلاسم را به آن ها سپردم و شوت زن و دبیر و فیلم بردار و گزارش نویس و … برگزیده شدند.

این پست ها چرخشی بودند و در گذار از این یکی به دیگری.

به هر کی دم دستم می رسید سمتی می دادم و به کاری سرگرمشان می کردم.

از تفکر واگرا برای رسیدن به پاسخی که هنوز نمی دانستیم چیست، بهره بردم.

.

چنان به تکاپو افتاده بودند که نگو!

ساعت ورزش کلاس های دیگر بود و جایی برای ما پیدا نمی شد.

بچه ها را به جستجو فرستادم و آن گوشه، کنار تصویری از یک جنگل و علف زار، جای دنجی را یافتند.

.

برای هدف، نقش گلی را روی دیوار برگزیدیم و شوت زن ها یکی به یکی توپ را به هدف کوبیدند.

شور و شوقی برپا شده بود.

سفارش من این بود:

“خوبِ خوب ببینید!”

و بچه ها خوب می دیدند.

.

.

راهی کلاس شدیم.

گروه ها باید برای آن چه دیده بودند تعریفی پیدا می کردند.

یک تعریف از خودشان

هر گروه تعریفی داشت:

درست یا نادرست

درستی یا نادرستی مهم نبود،

مهم این بود که چیزی در وجودشان و از خودشان بجوشد.

“اگر کسی را وادار به اندیشیدن کنی دیگر نمی توانی جلوی جوشش اندیشه هایش را بگیری.”

چالش اصلی تازه شکل گرفته بود:

بیان تعریف و دفاع در کلاس و در برابر دیگر گروه ها

.

.

و چالش مهم تر توی راه بود:

نمره ی هر گروه دست گروه های کلاس بود

.

.

این یعنی این که باید تعریف شما از دید گروه ها، ارزش علمی داشته و مستند باشد تا نمره بگیرید.

حتی کتاب درسی هم به چالش کشیده شد:

آیا هر آن چیزی که در کتاب هست، درست است؟

.

.

کلاس به تکاپو افتاده بود و هرگروه می کوشید با همه ی توان و هر چیزی که دم دستش هست (تکنولوژی آموزشی) حرفش را به کرسی بنشاند.

از سطل زباله گرفته تا کچ و تخته و توپ و میز و پنکه و لامپ و کتاب و … .

تفکر واگرا جلوه گر شده بود

تخته سیاه شده بود دروازه

گچ شده بود توپ

پنکه شده بود جانشین سنگی که روی کوه ایستاده

و کلید برق شده بود دستی که توپ را روی هوا نگه داشته

خلاصه هر چیزی، کاربرد راستین خودش را از دست داده بود

.

و من که با دوربین از این سوی کلاس به آن سو می دویدم تا این صحنه های ناب را از دست ندهم.

از نور پردازی و اکشن و کات و سه پایه و قاب بستن و … خبری نبود.

صحنه ها خبری بود.

.

یک وقت دیدم که خود بچه ها کتابِ درس شده اند و توی دل تخته سیاه جا گرفته اند.

.

.

دو تا از هنرجویان کلاس “میکس رایانه” آمده بودند به دیدنم که دعوت کردم تا به کلاس بیایند.

آن ها بیشتر از من شگفت زده شده بودند.

می گفتند: “در دوره ی راهنمایی دو کلمه هم این جوری حرف نزده اند.”

گفتم:

“این ها نیوتون های آینده اند.

همین یک جلسه برای جوشش اندیشه هایشان کافی است.”

.

.

همین طور که درگیر دوربین و شوت و توپ و کلاس و گفت و گوها بودیم نمی دانم چرا ناخودآگاه سروده ی زیبای سهراب سپهری در ذهنم جاری شد

“ندای آغاز”

سهراب سپهری است شاعری است با هوش سرشار دیداری فضایی

شعرهایش از صحنه های ناب پر است.

.

داشتم درک تازه ای از سروده اش پیدا می کردم.

کوشش کردم تا پشت صحنه ی نماهای شوت زدن را با نقاشی جنگل و گل و علفزار پر کنم.

.

.

گفت و گوها جدی، پر انرژی، شیرین و آموزنده بودند و مرا به یاد بازی های محلی و گپ و گفت بچه ها برای جا انداختن دیدگاهشان می انداخت.

دوست داشتم که کلاس پس از این همه گفت و گو به یک تعریف یکسان برسد که همه ی هم کلاسی ها آن را بپذیرند که زنگ خورد و زمان به پایان رسید.

.

اردیبهشت رو به پایان بود و هرگز فرصت نشد تا از آن ها قدردانی کنم و سپاس و درودهایم را بهشان برسانم.

همین جا از تک تک این شیربچه های کلاس دوم یک و نیز کلاس اول پنج مدرسه ی راهنمایی شهید حسین دلشاد در سال تحصیلی ۹۰-۹۱ سپاسگزاری می کنم و آرزو می کنم که ایده پردازان و کارآفرینان آینده ی این مرز و بوم باشند.

 **********

.

.

کار تدوین سخت بود.

زدودن پرش ها بیشتر به معنی از دست دادن صحنه های ناب تکرار نشدنی بود.

از جلوه های ویژه ی زیادی، پرهیز کردم.

پیدا کردن سرخط و گره زدن بند بند نماها به یکدیگر هم ساده نبود.

نه فیلم نامه داشتیم و نه دکوپاژ

فیلم نامه توی تدوین باید در می آمد.

محور داستان هم مشکل دیگری بود.

زمان طولانی را هم نمی پسندیدم.

خود فیلم باید گویا می شد و هیچ نوشته یا گفت و گویِ رویِ فیلم را هم درست نمی دانستم.

در کل چالشی بزرگ بود.

 **********

هرچه بود به پایان رسید و نامش را گذاشتم:

“جای بازی اینجاست!”

به گمانم بشود در زبان انگلیسی هم به آن گفت:

“Play Station”

هر چه بود تجربه بود، تجربه ای که هر آموزگاری باید با خود داشته باشد.

.

اگر در پایان درس به آن چیزی رسیدی که در آغاز آن مشخص شده بود، این آموزش است.

اگر در پایان درس به آن چیزی رسیدیم که هیچ  کس گمان نمی برد، این پرورش است.

 

یکی از استادان من پرسید:

–          ” توی فیلم دنبال چی بودی؟”

گفتم:

–          “یک چالش برای تک تک آموزگاران این سرزمین!
این که با دیدن آن از خود بپرسیم:

آیا شیوه ی تدریس ما به کار آینده ی این بچه ها می آید؟

آیا آن ها را مانند جویبار جاری می کنیم یا توی قوطی های آب یک بار مصرف برای همیشه زندانی می کنیم؟”

.

 **********

این فیلم با وجود تنها بودن و نبود کمترین ابزار حرفه ای و خبری بودن ساختار آن، تنها امید من در ساخت آن، به وجود آمدن انگیزه های نو در رویکردهای آموزشی و پرورشی و پی جستن راه کارهایی برای شکوفایی اندیشه و رشد بدن و روان کودکان امروز برای زندگی در جهان سایبری فرداست.

.

  ——————————————————————————————————————————

 از شاگرد خوبم، ارسلان گلمکانی که چهره ای فتوژنیک دارد و نقش خود را در آزمون به خوبی ایفا کرد و از فیلم بردارانی که صحنه های اضافی را برداشت کردند و فرصت نشد تا نامشان را جویا شوم و مدیر آموزشگاه و معاونین مدرسه ی راهنمایی شهید حسین دلشاد و همه ی کسانی که در این کار همراهی نمودند و همه ی استادانی که این کار را به نقد کشیدند سپاسگزارم.

 ——————————————————————————————————————————

متن تعریف گروه ها:

(به یاد داشته باشید که این اولین تعریف – و شاید آخرینِ آن- باشد و درستی یا نادرستی آن در این گام، ملاک ما نیست.)

.

–          پارسیان: همان طور که پشت توپ می ایستیم و پس از ضربه زدن به توپ نیروی زیادی وارد می کنیم و بر اثر برخورد به دیوار، دیوار نیز نیروی زیادی وارد می کند و باعث برگرداندن توپ می شود، مانند ضربه زدن دست به دیوار و از این مطلب نتیجه می گیریم که انرژی مکانیکی، هم به شکل انرژی جنبشی و هم به شکل انرژی ذخیره شده.

–          کیان: … آن اتفاق بر اثر آزاد شدن انرژی پتانسیل به وجود می آید.

–          کهکشانی ها: وقتی شخصی به توپ نیرو وارد می کند، توپ راه افتاده و به دیوار می خورد و مقداری از انرژی خود را از دست می دهد و همان طور دیوار هم به توپ نیرو وارد کرده و توپ بر می گردد. طبق قانون فیزیک هر عملی عکس العملی دارد.

–          کورش: وقتی توپ را به دیوار می زنیم نیروی اصطکاک وارد می شود و توپ بر می گردد.

–          اپل: همه ی کارها بدون استثنا نیاز به انرژی دارد و چیزی که بخواهد آن را آزاد کند مثل پا که انرژی توپ را آزاد کرده.

–          جنگجویان قدیم: وقتی ما به توپ ضربه می زنیم انرژی داده شده به توپ، انرژی پتانسیل آن را به انرژی جنبشی تبدیل کرده و به دیوار برخورد می کند و انرژی وارد شده به دیوار آن را بر می گرداند و مقداری از انرژی آن به انرژی گرمایی تبدیل می شود.

–          پیروزی: … در نتیجه وقتی ما به توپ نیرو وارد می کنیم توپ نیز به ما نیرو وارد می کند و پای ما درد می گیرد و در نتیجه توپ به حرکت در می آید.

 

  ——————————————————————————————————————————

متن سروده ی زیبای سهراب سپهری:

“ندای آغاز”

  

کفش هایم کو ،

چه کسی بود صدا زد : سهراب ؟

آشنا بود صدا مثل هوا با تن برگ.

مادرم در خواب است.

و منوچهر و پروانه، و شاید همه ی مردم شهر .

شب خرداد به آرامی یک مرثیه از روی سر ثانیه ها می گذرد

و نسیمی خنک از حاشیه ی سبز پتو خواب مرا می روبد.

بوی هجرت می آید:

بالش من پر آواز پر چلچله هاست.

 

صبح خواهد شد

و به این کاسه ی آب

آسمان هجرت خواهد کرد.

 

باید امشب بروم.

 

من که از بازترین پنجره با مردم این ناحیه صحبت کردم

حرفی از جنس زمان نشنیدم.

هیچ چشمی، عاشقانه به زمین خیره نبود.

کسی از دیدن یک باغچه مجذوب نشد.

هیچکس زاغچه ای را سر یک مزرعه جدی نگرفت .

من به اندازه ی یک ابر دلم می گیرد

وقتی از پنجره می بینم حوری

– دختر بالغ همسایه –

پای کمیاب ترین نارون روی زمین

فقه می خواند.

 

چیزهایی هم هست ، لحظه هایی پر اوج

(مثلا شاعره ای را دیدم

آنچنان محو تماشای فضا بود که در چشمانش

آسمان تخم گذاشت .

و شبی از شبها

مردی از من پرسید

تا طلوع انگور ، چند ساعت راه است؟)

باید امشب بروم .

 

باید امشب چمدانی را

که به اندازه ی پیراهن تنهایی من جا دارد ، بردارم

و به سمتی بروم

که درختان حماسی پیداست ،

رو به آن وسعت بی واژه که همواره مرا می خواند.

یک نفر باز صدا زد: سهراب!

کفش هایم کو؟

 ___________________________________________________________________________________

 

*****

تماشای فیلم

دانلود فیلم

 ——————————————————————————————————————————

 

 

بیاندیشیم، بسیار هم!

**********

…..
..

.

مهرداد

Edutopia.ir

“در بهره برداری از نگاره های آرمان شهر دانش و فرهنگ نام و پیوند به این پایگاه را از یاد نبرید!”

برای چاپ و نشر، اجازه ی کتبی لازم است.

دیدگاه های خود را درج نمایید!

نام خود را بنویسید، نیازی به پست الکترونیک و سایت شما نیست!

سربلند و پیروز باشید!

 

468 ad

۶ دیدگاه‌ها

  1. مهرداد says:

    نکته:
    یکی از بچه ها در پایان کار می گفت:”اگر بخواهیم همین طوری به پیش برویم کتاب هیچوقت به پایان نمی رسد.”
    راست می گفت. اگر کلاس ما باید هوشمند باشد و قرار است اندیشیدن بیاموزیم و نه اندیشه ها را باید حجم کتاب به یک سوم کاهش پیدا کند. چه بسا تدریس یه درس یک ماه طول بکشد و آموزگار تشخیص بدهد که هنوز نباید به سروقت درس دیگری رفت.

    • امین says:

      کارتان واقعا لذت بخش است ای کاش تمامی مدارس ایران اینگونه باشند موفق باشید.
      .
      ..

      مهرداد
      سپاس و درود
      این آرزوی قلبی من است. شاید روزی نگاهمان را به مدرسه و به فردا تغییر دهیم و جلوه ی تازه ای به زندگی ببخشیم.

  2. امیرعلی says:

    دست شمادردنکنه که فیلم های سال پیش را در سایت گذاشته اید ولی چرافقط یک کلاس راهمجنین کاری کردید ؟
    ولی خیلی جالب نیست و از خیلی جیزهای بیاد اورنده استفاده نکرده اید.

  3. س.م says:

    قایقی خواهم ساخت
    خواهم انداخت به آب
    دور خواهم شد از این شهر غریب
    که در آن هیچ کسی نیس که در بیشه عشق قهرمانان را بیدار کند

    قایق از تور تهی
    دل از آرزوی مروارید
    همچنان خواهم راند

    در آن تابش تنهایی ماهی گیران
    می فشانند فسون از سر گیوهاشان

    دور باید شد دور
    شب سرودش را خواند
    نوبت پنجره هاست
    همچنان خواهم خواند
    همچنان خواهم راند
    پشت دریا ها شهری است
    که در آن پنجره ها رو به تجلی باز است
    بام ها جای کبوترهایی است که به فواره هوش بشری می نگرند
    دست هر کودک ده ساله شهر شاخه معرفتیست
    مردم شهر به یک چینه چنان می نگرند
    که به یک شعله به یک خواب لطیف
    خاک موسیقی احساس ترا می شنود
    و صدای پر مرغان اساطیر می اید در باد
    پشت دریاها شهری است
    که در آن وسعت خورشید به اندازه چشمان سحرخیزان است
    شاعران وارث آب و خرد و روشنی اند
    پشت دریا ها شهری است(آرمان شهر دانش و فرهنگ)
    قایقی باید ساخت
    سهراب

    • مهرداد says:

      درود بر شما و این شعر ستودنی و زیبا
      زنده باشید.

  4. بهروز says:

    باسلام خدمت معلم بزرگوار:
    از تجربیات ارزشمند شما می شود در بسیاری از دروس بهره برد ولی یک نکته که درتمامی مدارس به عنوان اصل پذیرفته شده اصل سکوت و بدون جنب وجوش بودن دانش آموزان یک کلاس است که با توجه به روش تدریس شما این اصل را نمی شود رعایت کرد ومعمولا موجب نارضایتی مدیر ومعاونین مدرسه می شوداین اصل را چگونه باید رعایت بکنیم.

نوشتن دیدگاه