هال و نابغه ای به نام کوبریک

هال و نابغه ای به نام کوبریک

.

.


    در این درگیری های تازه که میان اپل و سامسونگ پیش آمد بامزه ای روی داد که شاید برای اولین بار پای یک فیلم سینمایی را به دادگاه باز نمود.

.

داستان این گونه بود که اپل از سامسونگ برای نسخه برداری از محصولات خود شکایت کرد و سامسونگ در پاسخ یک نما از فیلم “۲۰۰۱: اودیسه فضایی” (راز کیهان) را نشان داد.

.

.

سامسونگ، آی پد را نسخه برداری شده از این فیلم دانست.

در این فیلم دونفر از سرنشینان سفینه در حال خوردن خوراک، به تماشای دستگاهی همانند آی پد نشسته اند.

**********

**

به آرمان شهر دانش و فرهنگ خوش آمدید و دیدن این خبر بهانه ای شد تا نگاهی به دیدنی ترین و شگفت آورترین سکانس های اودیسه بیاندازم.

راستش همین یکی دو روزه فرصتی پیش آمد تا برای بار اول به تماشای این اثر خردمندانه بنشینم.

.

.

… و استنلی کوبریک یک نابغه است.

او برای تماشا فیلم نمی سازد، او برای به چالش کشیدن روح و روان می سازد.

این فیلم سرشار از ناگفته ها و نادیده هاست.

فیلم، امروز هم، همانند روز اول اکران، پر از اندیشه های ناب است و می توانم بگویم در فضای این فیلم، رگه هایی طلایی از اندیشه هایی که پس از آن کاپولا، اسپیلبرگ و کوبریک، سه ابرکارگردان سینما به آن پرداختند به روشنی دیده می شد.

.

پرتاب استخوان، نمادی از پرتاب سفینه های فضایی

پرتاب استخوان، نمادی از پرتاب سفینه های فضایی

.

کوبریک نمی خواهد شما را سرگرم کند، می خواهد شما را برآشوبد!

او ساختار امتحان پس داده و مشتری پسند را به کار نمی گیرد و برای همین است که به سراغ اندیشه ها و ساختارهای تازه می رود و همین برخی منتقدین سنت گرا را بر می آشوبد و به بدگویی وادار می نماید.

.

.

راستش استنلی دست ما را می گیرد و یک پله بالاتر می برد و نگاره های تازه ای را از انسان بود و زندگی به تماشا می نشاند.

استنلی کوبریک یک نمادساز است.

او آفریننده ی نمادهای بی شمار است و پدید آورنده ی جریان های تازه، پس محافظه کاران او را بر نمی تابند ولی او، برای نو اندیشان و کسانی که طرح نو در می اندازند، یک پدیده است.

**********

.

.

نماد چشم قرمز (کامپیوتر پیشرفته ای به نام هال)، چشمی که روح و وجدان ندارد اما خوب می فهمد و درک درستی از پیرامون خود دارد و چون مرگ و نابودی را برای خود نمی پسندد، دیگران را به نابودی می کشاند و چون آفریده ی دست انسان هایی رنگ و وارنگ است، رنگ به رنگ شدن را یاد می گیرد و به ناگاه، بسته به زمینه های پیش آمده، از قاتلی بی رحم به آوازه خوانی مهربان دگرگون می شود.

.

هال بدون آموزش قبلی یاد می گیرد که لب خوانی کند.

هال بدون آموزش قبلی یاد می گیرد که لب خوانی کند.

.

این آموزش پنهان است. هیچ کس به او آن را یاد نداده است اما او با تماشای آدم ها آن را یاد گرفته و به کار می بندد و برای تاکید بر روی این ماجرا، استنلی به ما نشان می دهد که او لب خوانی را چگونه آموخته است.

.

هال، ابرکامپیوتر فضاپیما دست به کشتار زده است. در این میانه یکی جان سالم به در برده است. محاسبه های پردازش گر هال نشان می دهد که او بدون کلاه نخواهد توانست به سفینه بازگردد و برای همین خیالی آسوده دارد!

دِیو، آخرین بازمانده ی انسانی، در یک حرکت بی باکانه، از دریچه ی هوا به داخل سفینه می پرد و حالا، روبروی هال قرار می گیرد.

.

.

یک تصویر سوپر ایمپوز، با در هم آمیختن دو تصویر هال و دِیو و نشان دادن نگاه انتقام جوی دِیو از مردمک چشم هال، سبب می شود که تماشاگر نفس اش را بیرون بدهد و آهی از سر خوشحالی بکشد.

زمان انتقام فرا رسیده است اما از کی؟

این دشمن ستمگر که دستش را به خون آلوده است، کیست؟

برادران دالتون؟ اسکندر؟ شیطان؟ یک گراز وحشی؟

نه، این دشمن، مجموعه ای از سیم و مدار و آی سی و کیت الکترونیکی است، باهوش اما بی وجدان! (ترمیناتور را به یاد بیاورید.)

.

.

هال به این سفر علاقه دارد چرا که تنها کسی است که موضوع سفر را می داند و نمی خواهد از این سفر کنار گذاشته شود.

“این کشتار تنها برای کار بود و بس!”

این جمله را در پدرخوانده به یاد دارید؟

پردازنده های هال رفتار او را عوض می کنند.

هال مهربان و دل سوز و آوازه خوان می شود. او اقرار می کند که اشتباه کرده است! او پیش از این می گفت این اشتباه عامل انسانی دارد!

-: “می دونم که کارکرد من خیلی … درست نبوده!”

این همان لحظه ای است که دیکتاتورهای خودکامه، که دست خود را از همه جا کوتاه می بینند به آن روی می آورند.

_: “… اما می تونم بهت تضمین بدم … بدون هیچ شبهه ای که همه چی دوباره روبراه می شه.”

با این شیوه ی حرف زدن آشنا نیستید؟

آیا ما چاپلوسی و دروغ را به دست ساخته های خود نیز یاد خواهیم داد؟ یا خود آن ها به آن دست می یابند؟

دِیو شروع به از کارانداختن حافظه های هال می کند و هال به دنبال راه چاره به هر دری می زند!

_: ” من الان خیلی احساس بهتری دارم. راست می گم!

… ببین، دیو تو خیلی آشفته به نظر می رسی!

… گمون کنم بهتره که آروم بشینی و یه قرص آرام بخش بخوری!

می دونم این آخری ها … زیاد خوب عمل نکردم … اما می تونم به تو تضمین کامل بدم که برمی گردم به وضعیت نرمال من هنوز شوق و شور زیادی … برای ماموریت دارم و می خوام که به تو کمک کنم.

… دیو دست نگه دار دست نگه دار، ممکنه ؟ دست نگه دار، دیو! ممکنه دست نگه داری، دیو؟

من می ترسم! من می ترسم، دیو!

حافظه ام داره از بین میره. می تونم احساسش کنم. می تونم احساسش کنم. حافظه ام داره از بین میره.هیچ سوالی در این باره نیست. می تونم احساسش کنم!… من می …ترسم!… عصر بخیر!”

.

.

دیالوگ بسیار پخته و حساب شده است.

هال که آغاز به صحبت کرد با خودم گفتم:

-“کاش صدای زنانه ای برای او انتخاب می کرد.”

ولی کار که به اینجا رسید، اثری که صدا در پیش برد داستان داشت کار هیچ زن و مرد دیگری غیر از گوینده نمی توانست باشد.

لحن صدا، باهوش و وقت شناس بوده و در جای خود افت و خیزهای لازم را یافته است.

گمان می کنم خواهش کردن یک مرد، اینجا اثرگذارتر از خواهش یک زن ازکار در آمده است!

.

همه چیز برای هال به پایان رسیده است!

هال آخرین تلاش خود را می کند. او می داند که موسیقی بر روی آدم ها اثر می گذارد، پس برای آغاز یک نوستالژی، خودش را معرفی و سپس شروع به آواز خواندن می کند.

-: ” من کامپیوتر هال-۹۰۰۰ هستم! … من به کار انداخته شدم … در کارخانه هال … در ۱۲ ژانویه ۱۹۹۲٫ مربی من آقای لانگی بود و اون به من آواز خوندن رو یاد داد … اگر مایلید اون رو بشنوید می تونم براتون بخونم!

اسمش هست “گل آفتابگردون”

“گل آفتابگردون”

“جواب منو بده”

“… من نیمه … دیوانه شدم …”

“فقط بخاطر عشق تو”

“این یه عروسی مد روز نمی تونه باشه”

“من از پسش بر نمیام”

“اما تو ناز به نظر می رسی”

“روی صندلی”

“یه دوچرخه دو نفره

.

هال از کار می افتد و تازه داستان این سفر شوم از زبانِ یک گوینده در یک فیلمِ از پیش ضبط شده شنیده می شود.

قرار بوده این گروه سر از راز “اولین نشانه حیات هوشمند زمین” پرده بردارد و هیچکس از آن باخبر نبوده مگر کامپیوتر سفینه “هال”

.

آدم ها به دست ساخته های خودشان بیشتر اعتماد داشته اند تا آدم ها.

گمان می کرده اند که احساسات آن ها ممکن است راز نهفته را لو بدهد اما کامپیوتر چون بی احساس است، این راز را فاش نخواهد نمود!

.

.

ادامه ی سفر یک استحاله است، غرق شدن در ژرفای یک اندیشه که سرشار از نور و رنگ و ایهام و نماد است. مسافر بازمانده ی این جریان، رها شده از چنگ انسان و ماشین، به تنهایی راه به جایی می برد که دست و اندیشه ی هیچ کسی به آن نمی رسد!

.

.

همیشه این احساس را داشته ام که فیلم خوب را نمی شود تعریف کرد، همچنان که داستان خوب را نمی توان به تصویر کشید. این دو، دو دنیای جداگانه اند.

.

در دنیای اندیشه، تصویر، نمی از یمی است و در جهان تماشا، حرف!

… و اودیسه ی دوهزار و یک را باید دید و دید.

فیلم را تماشا کنید و اجازه بدهید تا تصویرها، شما را به هر کجا که می خواهند ببرند و هر احساسی که به آن دست یافتید، همان درست است و همان منظور فیلم ساز بوده است!

.

بیاندیشیم، بسیار هم!

*********

__________________________________________________________________________

…..

همچنین در کافه کلاسیک

cafeclassic4.ir/thread-115-post-11723.html#pid11723

.


..

.

مهرداد

Edutopia.ir

“در بهره برداری از نگاره های آرمان شهر دانش و فرهنگ نام و پیوند به این پایگاه را از یاد نبرید!”

برای چاپ و نشر، اجازه ی کتبی لازم است.

دیدگاه های خود را درج نمایید!

نام خود را بنویسید، نیازی به پست الکترونیک و سایت شما نیست!

سربلند و پیروز باشید!

468 ad

نوشتن دیدگاه