توس در تندیس

 

توس در تندیس

توس در تندیس

توس در تندیس

 

دانلود فیلم با حجم ۵۹ مگابایت

تماشای فیلم

 

زمان: پنج دقیقه و یازده ثانیه

^^^^^^^^

برای کسی که از نوجوانی شاهنامه را می خوانده و با آن همدم بوده است چه چیزی بهتر از آن که به دیدار سراینده ی این نامه ی شاهانه بشتابد و سر بر آستان مردی بساید که بار یک دنیا ایرانی بودن بر دوش اوست.

… و همین بود که در سفر آغازین زندگی ام، دفتر خاطراتم را برداشتم و برای اولین بار به تنهایی راهی سفر توس شدم.

 

دیدار استاد بزرگ سخن و سر نهادن در آستان مردی که زبان و فرهنگ پارسی را زنده نگاه داشت و شاهنامه را نگاشت تا گوهر ایرانی، همانند بسیاری از تمدن های فراموش شده ی دیگر در زیر خاک، از یادها پاک نشود، برای من بسیار گران بها بود اما  …

… اما زود دانستم که در کنار استاد خویش تنها نیستم.

 

استاد، میهمانی داشت ارجمند و گران مایه، که آمده بود تا در کنار او برای همیشه آرام بگیرد و پنجره ای تازه را بر باغ اندیشه های ناب فردوسی بگشاید؛ مهدی اخوان ثالث.

م.امید همان” لولی وش مغمومی” که آمده بود تا میهمان “مسیحای جوان مرد” خویش باشد.

همو که از خراسان دیروز به مازندران امروز آمده و اکنون می خواست تا از مازندران امروز، به ایران فردا پا بگذارد.

همو که همه ی آرزویش این بود که  “اعصاب و رگ و ریشه‌های سالم و درستِ  زبانی پاکیزه و مجهز به امکانات قدیم و آنچه مربوط به هنر کلامی است را به احساسات و عواطف و افکار امروز پیوند دهد.

 و چنین نیز شد.

   

 برای جوانان امروز شعر نو، شاخه ای تازه رسته از باغ ادب و فرهنگ ایران زمین است، نه از آن جداست و نه در برابر آن ایستاده است.

شعر نو به باور نسل امروز،  برگی تازه از کتاب کهن فارسی است که می باید تا “نو به نو” شود و جلوه های تازه ی آن شکوفه بدهد و این اندیشه نیست مگر به تلاش “م. امید” که هم، از ساختار شعر کهن سررشته دارد و هم تازگی و نوشدن را می پسندد.

م. امید همان معماری است که پنجره ای تازه بر بنای بلند شاهنامه گشوده است و رنگ و رخی تازه به اندیشه های خردمندانه ی فرهنگ ایرانی داده است.

   

او در پردیس ادب ایران،  شادابی و سرزندگی شعر نو را، درآمیخته با پختگی اندیشه ی کهن پارسی، جاری کرده است.

 هر زمان که بیتی از م.امید را می خوانم همان شکوه و درخشش حماسی شاهنامه را به شایستگی در آن می یابم و امید دارم روزی او  به آن جایگاه شایسته و در خور، در ادب و فرهنگ ایران زمین برسد.

     

         

… و امروز پس از بیست سال دوباره پا به آستان ادب و فرهنگ ایران زمین نهادم اما این بار با یک دوربین و بیش از هر چیز تشنه ی آن هستم که آن “پیوند جاودانه میان دو استاد” را به تصویر بکشم پس، دوربین را آزاد گذاشتم تا بی نگرانی از قاب بندی و نور و صدا، در پی وصل باشد و به جستجوی پیوند جاودانه ی این دو بزرگ “فردوسی خردمند” و “م.امید” بپردازد.

و پی آمد این داستان “توس در تندیس” شد.

تندیس هایی که نه توس، که گویی تاریخ ما را از پس اسطوره های کهن به رخ ما می کشند.

         
آه از نهادم بر می آید وقتی که نادر را و امیر کبیر را و مهد علیا و سورنا و … همه ی تاریخ سازان این مرز و بوم را در آیینه ی شاهنامه می بینم و گاهی از ته دل آرزو می کنم کاش یک بار خودمان را در دفتر شاهنامه ورق می زدیم.

ای کاش یک بار نادر، خود را در آینه ی جمشید می دید! آن زمان می دیدی که تاریخ ایران به گونه ای دیگر رقم می خورد.

و یا چه نسبت شگفت آوری میان سیاوش و امیرکبیر و قائم مقام فراهانی و سورنا است! نخبه هایی بی همانند که دوست و دشمن دست به دست هم می دهند تا آن ها را از پای در آورند.

و یا با کمی کنکاش در شاهنامه، ترکان خاتون و مهد علیا را می بینید که در قالبی اسطوره ای جان گرفته و همان نقشی را بازی می کنند که بدل ایشان، سودابه، در شاهنامه به آن آلوده است.

شاهنامه تاریخ به اسطوره کشیده شده ی سرزمین ماست.

باید یک بار دیگر شاهنامه را بخوانم و خودم را و تاریخ آینده ی این مرز و بوم را در آن پیدا کنم.

 من و هر که مانند من می تواند نقشی از شاهنامه را بپذیرد و بازی کند و خوبی شاهنامه این است که سرنوشتِ بازی در این نقش را، نشان می دهد.

و ای کاش بر سردفتر شاهنامه می نگاشتند:

” ای که این کتاب را گشوده ای! خویش را در لابلای برگ های این کتاب جستجو کن و نیز سرنوشت خویش را.”

 و “م.امید” در این میان، نقش خود فردوسی را پی گرفت، راه سخت و سهمگین او را پیمود و با آرمیدن در کنار او، به زیبایی این نقش را به پایان رسانید.

او، شاهنامه را یک گام  به پیش برد و ما را با جلوه هایی تازه از فرهنگ و خرد ایرانی همدم و همراه ساخت و اکنون من و دوربینی که بی هیچ دغدغه ای، پی همان چیزی می گردد که گم شده ی زندگی ماست، بی بند و دام، …  و گمان کنم همین رها شدن از دام و بندِ نور و صدا و قاب بوده که به گونه ای، پیوندی ساده و بی پروا به فیلم بخشیده است تا … بیینده ی این نگاره چه ببیند!

دانلود فیلم با حجم ۴۰ مگابایت

تماشای فیلم

زمان: پنج دقیقه و یازده ثانیه

^^^^^^^^

و بیایید تا زمزمه کنیم این سروده ی ارزشمند را که تاریخ به نظم کشیده شده ی ماست:

زمستان – مهدی اخوان ثالث

——————–

سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت
سرها در گریبان است
کسی سربر نیارد کرد پاسخ گفتن و دیدار یاران را
نگه جز پیش پا را دید نتواند
که ره تاریک و لغزان است
وگر دست محبت سوی کس یازی
به اکراه آورد دست از بغل بیرون
که سرما سخت سوزان است
نفس کز گرمگاه سینه می آید برون ابری شود تاریک
چو دیوار ایستد در پیش چشمانت
نفس کاین است پس دیگر چه داری چشم
زچشم دوستان دور یا نزدیک
مسیحای جوان مرد من ای ترسای پیر پیرهن چرکین
هوا بس ناحوانمردانه سرد است…آی
دمت گرم و سرت خوش باد
سلامم را تو پاسخ گوی در بگشای
منم من میهمان هر شبت، لولی وش مغموم
منم من سنگ تیپا خورده رنجور
منم دشنام پست آفرینش نغمه ناجور
نه از رومم نه از زنگم همان بیرنگ بیرنگم
بیا بگشای در بگشای دلتنگم
حریفا میزبانا میهمان سال و ماهت پشت در چون موج می لرزد
تگرگی نیست مرگی نیست
صدایی گر شنیدی صحبت سرما و دندان است
من امشب آمدستم وام بگذارم
حسابت را کنار جام بگذارم
چه می گویی که بیگه شد سحر شد بامداد آمد
فریبت می دهد برآسمان این سرخی بعد از سحرگه نیست
حریفا! گوش سرما برده است این یادگار سیلی سرد زمستان است
و قندیل سپهر تنگ میدان مرده یا زنده
به تابوت ستبر ظلمت نه توی مرگ اندود پنهان است
حریفا! رو چراغ باده را بفروز شب با روز یکسان است
سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت
هوا دلگیر درها بسته سرها در گریبان دستها پنهان
نفس ها ابر دل ها خسته و غمگین
درختان اسکلت های بلور آجین
زمین دلمرده سقف آسمان کوتاه
غبار آلوده مهروماه
زمستان است

——————–

 

 

 

 

**********

 

**********

…..
..

.

مهرداد

Edutopia.ir

“در بهره برداری از نگاره های آرمان شهر دانش و فرهنگ © نام و پیوند به این پایگاه را از یاد نبرید!”

برای چاپ و نشر، اجازه ی کتبی لازم است.

دیدگاه های خود را درج نمایید!

نام خود را بنویسید، نیازی به پست الکترونیک و سایت شما نیست!

سربلند و پیروز باشید!

468 ad

نوشتن دیدگاه