شعر بگو!

شعر بگو!

>>><<<

EDUTOPIA.IR-SherBego

**********

–          :”خوب بچه ها! ما تا حالا با برخی از گونه های شعر زبان فارسی آشنا شده ایم. شعر های زیادی خوانده ایم و ساختمان آن ها را شناخته ایم. مشق امروز ما این است:

یک شعر بگویید!

… نگرانی از “دست به کار تازه زدن” هول به جانشان انداخت.

همه ی ما در پی کارهای تکراری هستیم و دست زدن به کاری نو برایمان دغدغه آفرین است ولی گفتگوها، دلگرمی ها و شوقی که در دلشان نشاندم به یک باره بر کوره ی آتش خشم آن ها آبی سرد ریخت و سرودن را آغاز کردند.

در این میان تنها یکی بود که تن به کار نمی داد. پسری که همه کس و همه چیز برایش دشمن بودند. نه این که کینه توز باشد، همه را با خود کینه توز می دید. هر کاری، حتی خوب از دیگران را نشانه ای بر دشمنی و آزار خود می دید و خودخوری و آزار به خود را در پیش می گرفت.

تیره ترین آدمی بود که دیده بودم.

کودکی سیزده ساله و سرشار از خشم و نفرت.

پدر و مادر و همه ی آموزگاران خسته از سر و کله زدن با او و بیشتر ترجیح می دادند که با او کاری نداشته باشند و او در کنج نفرت خود خزیده و از همه کس بریده و این بار شعر سرودن را بهانه ای می دید برای آزار دیدن.

پافشاری مرا که دید، لجبازی را آغاز کرد و گفت:

–          “آقا اجازه! شعری برایتان بگویم که … .”

… این همه نفرت و کینه تا به حال ریخته شده بر دامن کاغذ ندیده بودم. کاغذی بود به تمامی پر شده از سیاهی و سیاهی و سیاهی.از  او خواستم تا سروده اش را در کلاس بخواند.

از این همه کدورت و تیرگی، داد همه در آمد.

گفتم:

–          :”این خودش یک سبک شعر است و حتی یک سبک سینمایی به این شیوه داریم، تاریک و سیاه.”

یک آفرین و یک نمره ی بیست انگیزه ای شد تا سروده ای دیگر بر کاغذ بنگارد و سروده ای دیگر و سروده ای دیگر.

همانند یک رگزن با تیغ رگ اندیشه اش را زدم و چرک و خون و عفونت بیرون زد. هر بار سروده ای می آورد و هر بار آفرین می گرفت. شعرهایش را نقد می کردم و بعضی از ظرافت های سروده هایش را به رخش می کشیدم.

هر روز در آغاز کلاس شعری تازه داشت و ما همه سروده هایش را می شنیدیم.

اما آنچه در این میان خودنمایی می کرد برون ریختن هر چه کدروت و کینه بود در زلال واژگان و کم کم اندیشه اش از آلودگی پاک شد. سروده هایش هر بار کم تر، بارِ تیرگی داشت و من هر بار بر روی نقطه های روشن شعرهایش تاکید می کردم.

دو هفته پس از آن از آسمان تیره ای که غول های سرخ چشم با نیزه های سیاهشان برای تکه پاره کردن آدم ها می آمدند به توصیف گنجشکی رسیده بود که روی تک درخت بیابان، زیر آسمان آبی و در بالادست یک دشت پر از برف،  برای آمدن بهار جیک جیک می کرد.

سروده هایش چنان زلال شده بود که می توانستی روح آرام، مهربان و شاد او را در آن ببینی که در فضایی زیبا و چشم نواز غوطه می خورد.

… و در پایان سال تحصیلی او، نوجوانی آرام و مهربان بود که دوستان بسیار داشت و همه از او خوشنود.

edutopia.ir-2-SherBego

.

من نمی دانم شعر با او چه کرد یا زمانی که قلم را بر کاغذ می گذاشت چه جریانی در هستی اش شکل می گرفت و یا چطور شد که از آن کدورت به این زلالی رسید اما یاد گرفتم که هر زمان کینه ای و کدورتی در دل دارم بهترین و نزدیک ترین و ساده ترین راه ممکن گرفتن قلم در دست و ریختن همه ی آن کدورت ها بر برگه ی کاغذ است.

کاغذها آنقدر سفید و پاکند که همه کدورت ها را از روان بشر می مکند و هنوز پاک و سفید می مانند.

به کودکانمان یاد بدهیم که با کاغذ و قلم دوست شوند و همه ی نگرانی ها و دغدغه هایشان را پیش از هر کس با این دو در میان بگذارند و باور داشته باشیم که بسیاری از مشکلات ما با نوشتن و نوشتن و نوشتن به پایان خواهند رسید.

 

 

..

**********

 

**********

…..
..

.

مهرداد

Edutopia.ir

“در بهره برداری از نگاره های آرمان شهر دانش و فرهنگ © نام و پیوند به این پایگاه را از یاد نبرید!”

برای چاپ و نشر، اجازه ی کتبی لازم است.

دیدگاه های خود را درج نمایید!

نام خود را بنویسید، نیازی به پست الکترونیک و سایت شما نیست!

سربلند و پیروز باشید!

 

468 ad

۲ دیدگاه‌ها

  1. آشنا says:

    درود بر تو آموزگار دانا و توانا…
    واقعن،چه لذتی داره انسان سازی و یادآوری انسانیت به برخی آدمها…
    الهی صد ساله شید…

  2. نسیم حوالی دریا says:

    سلام و هزاران درود جناب آقای آموزگار.
    چه وبسایت پرباری!
    دست مریزاد …!
    آدرس این وب سایت را از پروفایل شما در سایت شعر نو یافتم.

    این روش را من هم بارها بر روی شاگردانم امتحان کردم و همین نتیجه را گرفتم.

    زنده و تابنده باشید همیشه.

نوشتن دیدگاه