ای ناخدا، ناخدای من!

“انجمن شاعران مرده”

**********

EDUTOPIA.IR-Dead-poets-society040

کتاب

انجمن شاعران مرده (Dead Poets Society)

نویسنده: ن.ه. کلاین‌بام

مترجم: حمید خادمى

 

فیلم:

انجمن شاعران مرده   Dead Poets Society

 کارگردان: پیتر ویرPeter Weir    

بازی: رابین ویلیامز Robin Williams   

 

بخشی از متن کتاب:

… مک آلیستر، که گویا تنها معلم لاتین با لهجه اسکاتلندی در تاریخ آموزش معاصر بود، بدون اتلاف وقت به موضوع درس پرداخت؛ کتاب ها را به دانش آموزان داد و مطلب را آغاز کرد:

–         “… اول صرف اسم: اگریکولا، اگریکوله، اگریکوله، اگریکولام، اگریکولا”

مک آلیستر در کلاس قدم می زد، کلمات لاتین را تکرار می کرد و پسرها هم تلاش می کردند از او عقب نیافتند.

چهل دقیقه ای گذشت که مک آلیستر دست از خواندن کشید، ایستاد، رو به کلاس کرد و گفت:

–         “… آقایون ، فردا اسم ها رو از شما می پرسم. مطالبی که باید حاضر کنید، براتون مشخص شده.”

مک آلیستر که برگشت و رو به تخته سیاه ایستاد، غرغری دسته جمعی در اتاق پیچید. پیش از آنکه دور دوم را شروع کند، صدای زنگ پسرها را نجات داد.

چارلی آه و ناله کرد که:

–         ” من عمراً نمی تونم این همه رو تا فردا یاد بگیرم.”

EDUTOPIA.IR-Dead-poets-society037

دیوارهای اتاق دکتر هیگر با نمودارهای ریاضی مزین شده و کتاب های بچه ها هم از قبل روی میزهای تحلیل قرارگرفته بودند. دکتر هیگر برای راهنمایی شاگردان گفت:

–              “یادگیری مثلثات نیاز به دقت کامل داره. هر کس در انجام تکالیف خونه کوتاهی کنه، با کم شدن یه نمره از نمره نهایی اش، جریمه می شه. بهتون توصیه می کنم که در این مورد من رو امتحان نکنید.”

در تمام مدت دکتر هیگر کلاس را با پرسش های ریاضی بمباران کرد. دست ها در هوا به پرواز در می آمدند، شاگردان مانند آدم آهنی بلند می شدند و می نشستند، گیج و منگ به پرسش ها پاسخ می دادند و بی وقفه هم برای اشتباهات خود زیاده سرزنش می شدند.

زنگ به صدا در آمد، ولی نه به موقع. تاد در حالی که کتاب هایش را جمع می کرد با ناله گفت:

–              “خداروشکر! فکر نمی کنم یه دقیقه دیگه هم دووم می آوردم.”

EDUTOPIA.IR-Dead-poets-society045

… معلم انگلیسی جدید با پیراهن و کراوات – اما بدون کت – در جلوی کلاس نشسته، از پنجره به بیرون خیره شده بود. پسرها در صندلی های خود جای گرفتند و منتظر ماندند؛ خوشحال بودند از اینکه توانسته اند لحظه ای استراحت کنند و خستگی و فشار چند ساعت گذشته را از تن به در آرند. کیتینگ همچنان به بیرون پنجره چشم دوخته بود.

پسرها با ناراحتی شروع کردند به جابجا شدن.

بالاخره کیتینگ ایستاد، تعلیمی ای چوبی برداشت و شروع به قدم زدن در راهروی بین صندلی ها کرد. ایستاد و به چهره ی یکی از پسرها خیره شد.

 به او که از شرم سرخ شده بود، با مهربانی گفت:

–              “خجالت نکش.”

به قدم زدن در اتاق ادامه داد و در همان حال با دقت به پسرها نگاه می کرد.

آنگاه با قدم های بلند، سریع به جلوی کلاس رفت. در حالی که نگاهش را در کلاس می چرخاند و با تعلیمی اشاره می کرد، به صدای بلند گفت:

–              “ذهن های هشیار جوان!”

EDUTOPIA.IR-Dead-poets-society041

با شور و هیجان به روی میز تحریرش پرید و برگشت رو به کلاس ایستاد. با حرارت چنین خواند:

–              “ای ناخدا، ناخدای من! کی می دونه این کلمات از کیه؟ کسی نمی دونه؟ نه!”

سپس نگاهش سرتاسر اتاق را پیمود. با نگاهی نافذ به پسرهای ساکت نگریست، هی چکس دست خود را بلند نکرد.

فرزانگان جوان من، این رو شاعری به نام والت ویتمن  برای آبراهام لینکن گفته.

و صبورانه گفت:

–              ” شما در این کلاس می تونید من رو یا آقای کیتینگ صدا کنید و یا ای ناخدا! ناخدای من!

از روی میز پایین پرید و باز به قدم زدن در راهروی بین صندلی ها پرداخت و در همین حال صحبت هم می کرد:

–              “برای اینکه منبع شایعات هر چه کمتری باشم، بگذارید به شما بگم که، بله، مدت ها پیش من شاگرد این مدرسه بودم. نه، اون موقع چنین شخصیت پر جاذبه ای نداشتم! به هر حال اگه رویه من رو پیش بگیرید، فقط می تونید نمره هاتون رو بالا ببرید. آقایون کتاب هاتون رو از ته کلاس بردارید تا بریم به تالار تشریفات.”

EDUTOPIA.IR-Dead-poets-society043

کیتینگ، در آن حال که از تعلیمی چوبی اش به عنوان راهنما استفاده می کرد، به طرف در رفت و از کلاس خارج شد.

دانش آموزان ساکت نشسته بودند و نمی دانستند که چه باید بکنند. نیل که شاگردان را به پشت اتاق هدایت می کرد، گفت:

–              ” بهتره باهاش بریم.”

 هر کدام از آن ها کتاب درسی شان را برداشتند، کتاب های دیگر را جمع کردند و به تالار تشریفات ولتون که با چوب بلوط تزئین شده بود – همان جا که آخر بار منتظر دیدن مدیر نولان بودند – روانه شدند.

شاگردان که به داخل می آمدند، کیتینگ گرد تالار قدم می زد و به دیوارها که پر از عکس کلاس های سال ۱۸۰۰ بود به دقت نگاه می کرد. انواع و اقسام جوایز و نشان های افتخار، قفس هها و ویترین ها را پر کرده بود.

به فهرست اسامی نگاه کرد، کیتینگ وقتی حس کرد که همه نشسته اند، رو به کلاس کرد و گفت:

–              “… آقای، آقای پیتس!  چه اسم بد بیاری! بایستید » : و افزود « پیتس!»

پیتس ایستاد.

“صفحه ۵۴۲ کتابتون رو باز کنید و بند اول شعر رو برامون بخونید.”

پیتس کتاب خود را ورق زد و پرسید:

–              ” … تا بیشترین بهره را از زمان ببرند.”

کیتینگ گفت:

–              “بله همون.”

 پسرها در کلاس با صدای بلند می خندیدند.

پیتش گفت:

–              ” چشم آقا!”

EDUTOPIA.IR-Dead-poets-society038

و سینه خود را صاف کرد:

–              “گلْ غنچه های سرخ را کنون که می توانی، برچین

 اما باز زمان سالخورده درگذر است

و همین گلی که امروز لبخند می زند،

فردا خواهد مرد.”

پیتس دست از خواندن کشید. کیتینگ تکرار کرد:

–         “دم رو غنیمت بشمار، چرا شاعر این ابیات رو سروده؟”

یکی از شاگردان بلند گفت:

–         “لابد چون عجله داشته!”

  دیگر شاگردان زیر لب خندیدند .

EDUTOPIA.IR-Dead-poets-society036

کیتینگ به صدای بلند گفت:

–              “نه نه نه! به این دلیل که ما خوراک کرم ها هستیم، بچه ها. چون ما انسان ها تعداد محدودی بهار و تابستان و خزان رو تجربه می کنیم. گو اینکه باور کردنش دشواره، اما یه روزی هیچ کدوم از ما دیگه نفس نخواهیم کشید؛ جسممون سرد خواهد شد و خواهیم مرد.”

مکثی عمدی کرد و با تاکید، چنین ادامه داد:

–              “بایستید و به چهره ی جوون هایی که شصت هفتاد سال پیش به این مدرسه می اومده اند به دقت نگاه کنید. نترسید؛ برید و به اونا نگاه کنید.”

پسرها برخاستند و به سمت عکس هایی که دیوارهای تالار تشریفات را پوشانده بود رفتند و به چهره های مردان جوانی که از ورای گذشته به آنها می نگریستند، نگاه کردند.

–              “اون ها چندان تفاوتی با تک تک شما ندارند، نه؟ در چشم هاشون امید هست، درست عین چشم های شما. درست

مانند خیلی از شما بر این باورند که به سوی مقصدی زیبا و شگفت انگیز روان اند. خب، اون لبخندها الآن کجاست؟

امیدها چی شد؟”

پسرها خیره به عکس می نگریستند، چهره های شان با وقار و اندیشناک بود.

کیتینگ سریع گرد سالن می گشت و از عکسی به عکس دیگر اشاره می کرد:

–              “آن ها بیشترشون تا زمانی که دیگه برای بهره گیری از آخرین فرصت ناچیز زندگی هم دیر شده بود، منتظر نموندند؟ آیا در تعقیب الهه ی توانای موفقیت، رویای کودکی شون رو بر باد ندادند؟ الآن بیشتر اون ها خاک گل های نرگس رو باور می کنند! به هر حال اگه نزدیک تر برید، م یتونید زمزمه های او نها رو بشنوید. برید جلو خم شید. برید جلو. می شنوید؟ می تونید بشنوید؟”

پسرها آرام بودند. بعضی از آ نها نیز با تردید به سوی عکس ها خم شده بودند.

کیتینگ با لحنی ملایم اما بلند گفت:

–              “دم رو غنیمت بشمارید. زندگی تون رو خارق العاده کنید!”

EDUTOPIA.IR-Dead-poets-society039

 تاد، نیل، ناکس، چارلی، کامرون، میکس و پیتس و دیگر جوان ها، همگی غرق و گم در اندیشه هاشان به تصاویر روی دیوار خیره شده بودند که صدای زنگ، گستاخانه رشته افکارشان را از هم گسیخت… .

..

**********

 

**********

…..
..

.

مهرداد

Edutopia.ir

“در بهره برداری از نگاره های آرمان شهر دانش و فرهنگ © نام و پیوند به این پایگاه را از یاد نبرید!”

برای چاپ و نشر، اجازه ی کتبی لازم است.

دیدگاه های خود را درج نمایید!

نام خود را بنویسید، نیازی به پست الکترونیک و سایت شما نیست!

سربلند و پیروز باشید!

468 ad

۲ دیدگاه‌ها

  1. شاگرد says:

    مثل همیشه عالی و تکان دهنده.سپاس
    البته موفق نشدم فیلم رو ببینم.

    • مهرداد says:

      سپاسگزارم.
      باید نرم افزار Flash Player ویژه ی مرورگرتان نصب شده باشد.
      پیروز باشید.

نوشتن دیدگاه