نگهبان شب

به آرمان شهر دانش و فرهنگ خوش آمدید!

….

..

.

**********

 

نگهبان شب!

 

سلام! منم! نگهبان شاتل های اسقاطی!


 

راستش مردم اینا رو ماشینای  اوراقی می دونن ولی من، نه!

اگه با من بود، با هر کدومشون یک سفینه می ساختم و به هوا پر می دادم.

 

خیلی وقته می خوام باهاتون حرف بزنم. راجع به گذشته هامون، ماجراهامون، قصه هامون!

حالا فرصت خوبیه!

 

**********


ماجرا همون روزی شروع شد…نه! تموم شد که پرونده ی من به دستتون افتاد. همه ی اعضای هیات منصفه منو تبرئه کردن ولی …

من،  نورسیده ای  پر از شور و شوق  و شما … یادتونه!

یادتونه یه بار سربزنگا مچم و گرفتید.

 

 

 

 

داشتم کاریکاتوری ازتون می کشیدم. حس تون و دوست داشتم. قلمم رو کاغذ می دوید تا اونو به تصویر بکشه، که سر رسیدین. بی خبر!

اونقد منتظر شدید تا کار تموم شد. بعد کاغذو از زیر دستام بیرون کشیدین. هول شدم! گذشتین  … برگه مچاله شده رو باز کردین و… حدس می زنم هنوز توی قاب عکس بالای سرتون باشه.

 

 

**********

 

 

به عنوان یک نگهبان، تودار و قوی ولی، …  به عنوان یک عضو هیات منصفه سخت!

 

حتی اون روز که با بچه های بند دوی سه، مسابقه ی کبدی گذاشته بودیم، پشت پنجره بودید و خیره به من!

پنج نفر منو می کشیدن و من یکسر کبدی می کشیدم و زور می زدم.

کاری بود کارستون، که نوک پام به خط رسید و همه در شگفت. شاید شما بیشتر!

که گفتید:” آهای! تو نفس می کشی یا نفس تو را می کشه!؟”

 


 

**********

 

نفسم تموم شده بود! حضور شما منو جادو کرده بود!

 

 

منم! من! نگهبان شب!

گاهی با رادیوهای اسقاطی ماشین ها ور می رم. به یاد گذشته ها! یادتون هست! رادیوی امید!

 

 

وقتی رادیوی امیدو ساختم که تا شعاع تمام بندهای زندان میدون داشت، همه به شوق آمدند. هر روز برنامه داشتیم. گزارش، اطلاعیه، موسیقی، خبر، اخبار زندان!

 

 

 

یه بار پرسیدید: چرا زندان!؟ چرا بند!؟” پرسیدم:”اسم بهتری سراغ دارید؟”

 

 

 

ها! سلام ! منم! نگهبان شب!

شاعر شبهای تیره و تار! اهل مشاعره با آهن و شیشه و سنگ!

مشاعره رو یادتون هست و اون افتضاح!

مدت ها نقل زبون ها بود!

وقتی دهن به دهن پیچید که یکی، همه رو تو مشاعره پشت سر گذاشته، مدیر بند منو خواست. انجمنی گرد آمد از ادیبان، دبیران. کسی از پس این بندی بر نیومد! برای هر کلمه ای دو یا سه بیت جواب !

بندی حاضرجواب بود!

ادیبی پرسید: “چرا بندی؟”،

گفتم :”مگه توصیف بهتری سراغ دارین؟”

نه! نه اسم دیگه ای، نه توصیف دیگه ای، نه، نبود، لااقل تا امروز.

اما شعر! بر اومدن از پس مشاعره، نفس همه رو برید که یه دفه ادیبی پرسید

:” این بیت از کیه؟”

-:” نمی دونم!”

-:” حیف! چه شیرین و دل نشین بود! می شه یادداشت کنم؟”


ممکن نبود! بیت از خاطرم رفته بود. افتضاح! در تمام عمر هرگز نتونستم یه بیت شعر حفظ کنم.

حالا دیگه مهم نیست. دیگه مهم نیست! هیچ چی مهم نیست!

نگهبان شب اهل شعر باشه یا  مشاعره، مهمه!؟  یا حتی  نقاش، ورزش کار! مهمه؟ نه، دیگه نه!

 

 

 

**********

 

اون که همیشه پشت سرش زمزمه بود که

-:” این بندی معلوم نیست که چه کاره ست. شاعر! ادیب! نقاش! مهندس الکترونیک! ورزش کار!!!؟”

ولی من تنها یه آرزو داشتم! فیزیک

 

فیزیک! ای برابرِ ام سی دو؟

نه!

 

شستشوی اندیشه در چشمه ی زلال اتم.

جستجوی ریشه زمان در بستر شعر،

گذر از پنجره ی زمان تا طلوع انفجار بزرگ،

اینکه کدوم شاعری با سرانگشت  دانایی زمان رو در ساعت آفرینش کوک کرد!

کدوم هنرمندی خورشید رو پس پشت کوه، در غبار نارنجی، شستشو داد و ماه رو عین پنجره ای به قلب غزل باز کرد!

اینکه آفتاب آمد دلیل …


نه، نه، من کجا؟ فیزیک کجا؟

 

من فیزیک دان نیستم. من… من نگهبان شبم! شب! شب از پس روز…

 

 

روز محاکمه رسید. هر سال باید محاکمه تجدید می شد. سال قبل بد آورده بودم و امسال!

 

همه ی اعضای هیات منصفه مرا تبرئه کردند.

دبیر ادبیات، دبیر هنر، دبیر …، خبر داشتید که پارسال از درس ریاضی تک ماده زدم. راستی هیچوقت به نمره هایی که گرفته بودم،  نگاه کرده بودید. شاید به خودتون گفتید: بذار تا یه سال تو این بند بمونه و بنیه اش قوی بشه!

 

هوم!!!  بنیه ی قوی! اونوقت تکلیف ادبیات و هنر و جغرافی و … نه اونوقت تکلیف یکسال عمر هدر رفته چی می شد؟

 

به چشام خیره شدید. صدای قاضی بلند شد: مجرم و گناهکار می دونید یا بی گناه؟

 

_:”گناه کار”


**********

کار تموم شد.

آه از نهاد همه ی بندی ها بر اومد.

سرم گیچ رفت.  چیزی شروع شد، نه! چیزی تموم شد. آسمون دور سرم چرخید. زمین دهن وا کرد و یه صدا تو ذهنم زنگ زد. صدایی که همه ی وجودم و  لرزوند و بی هوشم کرد.

_:” به کدامین گناه!!!؟”


 

نمی دونم چند سال، کجا بودم؟ چهره های سفید و به خاطر دارم. آمپول، قرص، بند!

مثل همیشه بند! برای همیشه بند!

 

شعر تموم شده بود، کبدی، رادیوی امید، مشاعره، فیزیک تموم شده بود، من تموم شده بودم!


**********


 

سلام! دوباره سلام! منم نگهبان شاتل های اسقاطی! یادتون هست؟

 

گناهم و به خاطر دارین؟

گفتید:” این فیزیک که تو می خوای همه ش ریاضیه!” باشه!

گفتید: “ریاضی نبض علمه!” باشه!

 

معلم عزیز!

نمی شد ریاضی رو به جای حرف یا عدد! با کبدی! با شعر! با موسیقی! با نقاشی! با … با یک چیز دیگه به من یاد بدی؟

بی گچ، بی تخته! بی فیثاغورث!

نمی شد بجای پر کردن مغزم از ریاضی،  بند بند وجودم و با ریاضی به لرزه در بیاری و حضورم و از ریاضی پر کنی؟

 

**********


 

شبا مقابل صدها شاتل اسقاطی می شینم و به چیزایی که می تونستم بسازم و به آسمون بفرستم فکر میکنم.

به این که از اون بالا، از اون بالا بالاها با رادیوی امید به تمام جهان پیام می دادم که:

_ :” این صدای یک بندیه که دیگه تو بند نیست. اومده تا بندا رو باز کنه و راه های تازه رو نشون بده و… و این همه رو بندی، از همه ی معلمایی داره که نه نگهبان بودن و نه هیات منصفه! باغبون های باصفایی بودن که همه ی وجودشون و وقف غنچه های می کردند که قرار بود به  این باغ دعوت بشن  و سکوی پرتاب هر سفینه ای می شدن که قرار بود تو کهکشانهای دور سفر کنه .”


نه! معلم خوبم، به تصویر بالای سرت نگاه کن. به نقاشی من!  اگه ریاضی بلد نبودم، از کشیدنش  ناتوان بودم. اگه ریاضی بلد نبودم تو کبدی برنده نبودم، نمی تونستم رادیوی امید و بسازم. قدرت شعر گفتن نداشتم.


معلم عزیزم! به خدا فکر کن که چه طوری ریاضی رو به زیبایی به زنبور یاد داده،  به عنکبوت درس هندسه داده و به مورچه جمع و تفریق!  و تو این درس بزرگ هیچ مورچه ای، هیچ کبوتری، هیچ شهابی، هیچ کهکشانی مردود نشده .


 

منم

من!

نگهبان شب!

بندی شب!

همون بندی همیشگی، با همون بندهای همیشگی. آرزو می کنم که روزی برای من، برای شما، برای طبیعت، بند فقط بند دیو باشه و بس

…..

.

نوشته ی : مهرداد

کارتونیست: مرتضی قربانی

Edutopia.ir

“در بهره برداری از نگاره های آرمان شهر دانش و فرهنگ نام و پیوند به این پایگاه را از یاد نبرید!”

 

دیدگاه های خود را درج نمایید!

نام خود را بنویسید، نیازی به پست الکترونیک و سایت شما نیست!

سربلند و پیروز باشید!

 

 

468 ad

۲۱ دیدگاه‌ها

  1. نوشین says:

    مهرداد عزیز سلام

    واقعا نمیدونم چی باید بگم.اونقدر این مطلب جالب و خواندنی وقابل تامل بو د، که چند بار خواندمش. واقعا ما معلم ها بعضی وقت ها باید اسممون رو عوض کنیم و بذاریم ???. اتفاقا تازگی در مدرسه ما چند تا از بچه ها رو برای چند روزی اخراج کردند. دلایل زیادی داشت اما مهمترین دلیلش این بود که سر یکی از کلاس ها، با یکی از دبیران بحث کرده بودند. وقتی شنیدم خیلی متاسف شدم به همکارم گفتم ممکنه برای مدرسه مشکل زیادی پیش نیاد و این موضوع در حد یک تصمیم براشون باشه. اما برای این بچه ها مشکلات خانوادگی و اجتماعی زیادی پیش میاره و در سرنوشتشون تاثیر گذار خواهد بود. واقعا بعضی از ما مدرسه رو با زندان و بچه ها رو با زندانی اشتباه میگیرند.
    بسیار عالی بود، سپاسگزارم

    • ساجدی says:

      سلام هنوزم اخراج داریم واقعا مسخره است البته این اپیدمی در سازمانها و … هم هست ما تحمل یک نافرمانی رو نداریم … داره ریشه آموزش رو می خشکونه

  2. katayon says:

    سلام آقای آموزگار، خیلی قشنگ بود. امیدوارم نوشته هاتون تلنگری باشه برای همه.

    .

    مهرداد:
    با درود و سلام!
    به همین امید می نویسم تا شاید نگرش ما به یادگیری، هوش، خلاقیت، تکنولوژی و آموزش دگرگون شود!
    از شما سپاسگزارم!
    پیروز و سربلند باشید!

    • ساجدی says:

      دگرگونی اول برای تفکر متفکران آموزش لازمه ….شورای آموزش و پرورش کشور!!!!

  3. آشنا says:

    سلام.هر شب مشتاق تر و کنجکاوتر میشم تا مطالب بیشتری از سایت شمارو مطالعه کنم.امشب سه نوشته ی،” آن راننده آمد،این به اون در و نگهبان شب رو خوندم.حالم خیلی بده.فکر نکنم دیگه خوابم ببره.
    موفق باشید،”شازده کوچولو”

  4. ارمان says:

    سلام
    دوتانوشته ی نگهبان شب و حیاط قدیمی و خانه ی قدیمی را خواندم واقعا برایم جالب بود و هر کدام ذهنم را جوری مشغول کرد و واقعا از خواندن انها لذت بردم .

  5. محمّد اعمّی says:

    سلام.
    بی نظیر بود. از روزی؛ که، سوژه شو به طور شفاهی گفتید، مطمئن بودم کار زیبایی در می یاد.

    کاریکاتورها هم بی نظیر بود.

  6. س.م says:

    سلام نمی کنم چون از تعارف و مقدمه چینی بدم میاد
    شغل شما چیه؟
    مدرک تحصیلیتون چیه؟
    من خودم کتابای روان شناسی می خونم
    کتابای فلسفه مطالعه می کنم
    نقاش زبر دستی هستم
    با ی چشم بهم زدن می تونم اخم ادما رو تبدیل به خنده کنم
    و دنیای زشت و سیاهی که ادما برا خودشون ساختنو خراب می کنم و دنیای زیبایی تحویلشون میدم
    در عین حال رشته تحصیلیم شیمی
    من خودمو معرفی کردم تا شمام ا.اموزگار بگی چه کاره ای
    از ادمایی که دوس دارن راز باشن بدم میاد
    همین
    .
    ..

    مهرداد
    درود به شما س.م
    آفرین!
    توانایی های شما ستودنی است.
    امیدوارم این توانایی ها را در تدریس خود به کار بگیرید و تدریس خود را کاربردی نمایید.
    ***
    … رازی در کار نیست، بیشتر اندوه و بغض است!
    به گمانم در کلاس گفته بودم که من در چند رشته ی تحصیلی شروع به مطالعه کرده ام، اما هرگز به پایان نرساندم… .
    هر وقت آن دنیایی که از دانش و فرهنگ ساخته بودم به دست استادی از هم گسیخته می شد کلاس و درس را رها می کردم.
    چیزی در وجود من بود و بسیار ارزشمند بود که نباید به دست یک استاد نابود می شد.
    همان چیزی که امروز به دست همه ی دوستان و هم کلاسی هایم می سپارم.
    همان شوری که در وب سایت آرمان شهر دانش و فرهنگ موج می زند.
    شما باید مدرک داشته باشید و باید ادامه ی تحصیل دهید.
    من هم باید ادامه ی تحصیل می دادم.
    وارد رشته ای شدم که هیچ خوش نداشتم و و برای هر درسی یک ساعت بیشتر مطالعه نمی کردم و سر جلسه هر زمان حس می کردم به دوازده رسیده ام، جلسه را ترک می کردم.

    اما رشته ی اصلی من !
    بیست سال شاهنامه را خوانده ام
    ده سال مثنوی معنوی
    ده سال عکاسی، سینما، فیلم سازی و تدوین
    تمام رمان های ارنست همینگ وی و زاهاریا استانکو و اریش ماریا رمارک، دانته، سوفوکل، هومر، …
    چهار سال فرهنگ و ادب، عروض و قافیه و ردیف و صنایع ادبی
    سیزده سال کامپیوتر، نرم افزار، سیستم های عامل، گرافیک، تدوین و نرم افزارهای چندرسانه ای
    پنج سال تاریخ کامل ایران به خصوص هخامنشیان و پارتیان
    ده سال تاریخ معاصر جهان، جنگ های جهانی، ناپلئون، چنگیز، …
    ده سال تاریخ عرب و اسلام
    یک سال روانشناسی اجتماعی
    یک سال جامعه شناسی
    دو سال فلسفه
    سال های زیادی در مراکز تحقیقاتی و پژوهشی، گروه های آموزشی و پژوهشکده ها فعالیت کرده ام.
    ده سال است که روی پروژه ی کاربردی نمودن دانش محض (تکنولوژی آموزشی) مشغول به تحقیق و فعالیت هستم.
    … به انضمام دانشگاه گوگل که همواره تلاش می کنم تا با بهره گیری از آن به روز باشم.
    همه ی این ها را در مدت سی سال در کنار هم به شکلی کاربردی و قابل استفاده خوانده ام با حذف سال هایی که در مدرسه، دانشگاه و مراکز آموزش عالی تلف شد.
    هنوز هم فکر می کنید که مدرک، مهم است؟
    یا گمان می کنید که آموزش عالی کم ترین اثری در رشد من داشته است؟
    … هم اکنون نیز به عنوان یک آموزگار در یک مدرسه ی راهنمایی مشغول به تدریس می باشم. با یک نگاه به وب سایت، رشته هایی را نیز که در دوره های گوناگون تدریس می نمایم، پیدا خواهید نمود.

    • س.م says:

      حق با شماست اقای اموزگار
      مدرک ملاکی برای خوب بودن یا بد بودن ادما نیس
      منم تحت تاثیر افکار پوچ مدرک گرا شدم
      اشتباه ما ادما اینه که فک می کنیم هر کس تحصیلات عالیه داره خوب بقیه اخ وپیفن
      به معلم شدن فکر نمی کنم ولی اگه پیش بیاد فکر کنم موفق بشم
      موفق باشید استاد
      .
      .

      مهرداد
      با درود و سلام به شما همکار گرامی
      روزی که زال می خواست با رودابه ازدواج کند، همه نگران بودند.
      رودابه از نوادگان ضحاک بود!
      اما بزرگان قوم حرفی زدند که در شاهنامه نقل شده!
      این حرف دستورالعمل ایرانی بودنه!
      گفتند:
      ببینید خود رودابه کیه؟ طالعش چیه؟
      پدرش یا جدش یا هویتش، یا مقامش، یا به قول امروزی ها مدرکش، هیچ مهم نیست! هیچ!
      طالع رودابه سعد بود، رودابه دانا و آگاه بود. رودابه کودکی را پرورش داد که در دانایی و توانایی چیزی کم نداشت. رستم فرزند رودابه است. رستم کسی است که تا هست، پشت و پناه ایران است.
      حالا اگه یه مشت آدم ظاهر بین ظاهر پسند، رودابه را به خاطر چیزی غیر از خودش طرد می کردند، شاهنامه بی رستم می ماند.
      راز پشت پرده اینه!
      فقط به این فکر کنید که چه آدم هایی، همان هایی که بی شک، کم از رستم نبودند، به خاطر همین چیزهای سطحی و ظاهری، طرد شدند و همه، از توانایی های اونها بی نصیب موندند.
      من خیلی ها را می شناسم که بی مدرک و جاه، با کوهی از توانایی و دانایی به راحتی حذف شدند و هیچ چیزی در تمام آفرینش نیست که جایگزین آنها باشه، هیچ!
      اگه دبیر شدید یا اگه در هر جا و مکانی بودید و در هر جایگاهی، این نکته را هرگز فراموش نکنید:
      هیچ سند و مدرک و اصل و نصبی به اندازه ی خود فرد، خودِ خودش ارزش نداره، به خصوص شاگردان و فرزندان و آشنایانی که باید در کنار شما و در حضور شما و به لطف شما، خودشان را پیدا کنند و به اوج دانایی و توانایی هاشون برسند.
      این یکی از اصیل ترین رازهای ایرانی بودنه که در شاهنامه، در این “دستورالعمل ایرانی بودن” بارها و بارها به خوبی ثبت شده و به اثبات رسیده!
      پیروز باشید و سربلند!

      • س.م says:

        از بچگی از معلما بدم میومد
        بعدش از دبیرا
        حالام ازاستادا بدم میاد
        همیشه معتقدم مسولای اموزشی کار و مسایل زندگیشونو قاطی میکنن
        معتقد بودم عقده های زندگیشونو رو بچه ها خالی می کنن
        نوعی قدرت طلبی
        شایدم چون در کودکی این رفتارو شاهد بودن درضمیر نا خود اگاهشون شکل گرفته
        به نظر میاد معتقدا بخور تا خورده نشی
        پدرم دبیر مستبدی بود
        یکی از شاگرداشو خرد کرد سالها بعد با اینکه سنی ازش می رفت وقتی پدرمو دیده ماشینشو در غیابش از بین برد
        فهمیدم مسولای اموزشی گذشته سلامت روان بچه ها رو می گرفتن و وارد جامعه می کردن
        جالب اینجاس معلمای مستبد خودشون استادای مستبد داشتن
        اما هیچ وقت عبرت نگرفتن خودشونم شدن عین معلماشون که این ضریب هوش پایینشونو و عدم سلامت روانشونو نشون میده
        ادمایی مثل شما کم هستن یا خار چشم بقیه اند یا عادت های زشت بقیه رو بهم میزنند و ادمو به کنار رفتن تشویق میکنن
        بار ها شاهد این رفتار بودم
        شنا کردن خلاف جهت جریان قدرت و روحیه بالا می خواد
        گاهی موانع راه ادم کسایی میشن که حتی فکرشم نمی کنید
        به امید اینکه روزنه های کوچک انسانیت برای ساختن جامعه های سالم به هم وصل بشن
        موفق باشید استاد
        .
        ..

        مهرداد
        “به امید اینکه روزنه های کوچک انسانیت برای ساختن جامعه های سالم به هم وصل بشن”
        این جمله ی شما یک دنیا ارزش دارد.
        .
        درود و سلام به شما!
        من آموزگارانی داشته ام که زندگی مرا به شکل ارزشمندی زیر و رو کرده اند. اما این ها رقم زیادی را تشکیل نمی دهند. با یک گل هم بهار نمی شود. این “وصل شدن” برای ساختن جامعه ی سالم خیلی ارزشمند است.
        کلاس های زیادی را برگزار کرده ایم و هیچکس جز این فکر نمی کرده است.
        باید دنبال راه کارهای اجرایی و ارزشمند برای این کار باشیم.
        یکیش همین دگرگون کردن “طرز تفکر” تک تک آدم هاست. همین موج که باید پدید آید و خانواده ها و آموزگاران را به سمت به روز بودن و فعال نمودن فرزندان این مرز و بوم و شکوفایی و توانمند نمودن استعدادهای آنان سوق دهد.
        این دگرگونی باید رقم بخورد و تا انجام نشود، جامعه در جا خواهد زد.
        عقده ها و احساسات ناجور و دل شکستگی را رها کنید و تمام انرژی اش را در راه گشودن همین روزنه های کوچک به کار بگیرید.
        درود بر شما
        خوشحالم از این که خوب می فهمید و خوب می اندیشید.
        پیروز باشید و سربلند!

  7. elfish says:

    من تازه این سایت رو پیدا کردم و با همین مطلب شما هم عاشق این سایت شدم واقعا به وصف بود!

  8. یه دانش آموز says:

    سلام استاد خسته نباشید
    نمی خواستم امروز شکه تون کنم با اون سلام کردن فقط حس تشکرم بود حس سپاس گذاری بود انگار آشنایی رو بعد سال ها میدیدم و از دیدنش خوشحال میشدم
    خودم بعد که از شما دور شدم از طرز برخوردم با شما ناراحت شدم
    (از دیدن دوباره شما آنقدر خوشحال شدم که نتوانستم جلو خودم رو بگیرم و بابت نوشته هایتان که خواندم تشکر نکنم و به شما خسته نباشید نگویم)
    من دانشجوی ریاضی ای هستم که کارشناسی رو دو سال پیش تمام کردم و بعد از آن به دلایلی و البته یکی از آن دلایل عشق به کار و مفید بودن در بیرون و در جامعه مرا به آن واداشت که در شرکتی خصوصی مشقول شوم اما بعد از یک سال و نیم در آن جا بودن فهمیدم که دیگر چیزی برای یادگیری در انجا انتظار مرا نمیکشد و برایم خسته کننده شده بود دلم یادگیری می خواست و چیزی مرا اذیت میکرد این که تمام روز و ساعت مفیدم در آنجا می گذشت و ساعتی برای خودم نمی ماند این وضع را دوست نداشتم تصمیم گرفتم از شرکت بیام بیرون و به دنبال کاری بروم که دوست داشته باشم من دوست دارم در رشته ای که ریاضی در ان به صورت کاربردی استفاده میشه و می توان قوانین محض آن را در زندگی بکار برد تجربه کنم دلم می خواهد اقتصاد بخوانم
    دوست دارم شغلی که من رو راضی کنه پیدا کنم و به همین دلیل می خوام معلمی رو تجربه کنم هر چند کار سختی است و وظیفه سنگینی است ولی شاید بتونم از پسش بربیام
    خالی از لطف نیست فک می کنم در معلمی زندگی جریان داره و همیشه در همه وقت می توان یاد گرفت
    باز هم تشکر هر چند این کلمات نمی تواند ذره ای شکر کار ارزشمندتون رو به جا بیاره خوشحالم که خداوند مرا با شما آشنا کرد.
    .
    ..

    مهرداد
    سپاسگزارم و برای شما آرزوهای خوب و آینده ای سرشار از دانایی و توانایی خواهانم.
    این تنها کسانی همانند شما هستند که مرا برای ادامه دادن راه امیدوار می نمایند.
    آموزگارانی همانند شما هستند که باید به کلاس بروند و همانند رودخانه ای خروشان، همواره خود و فراگیرانشان در تکاپو باشند و به سوی دریا، کنچکاو و جستجوگر و اندیشه مند به پیش بروند.
    هر کجا که باشید و در هر جایگاهی که باشید، روحیه و حال و هوای شما بر خود و آدم های پیرامون تان اثر خواهد گذارد و نقش خود را اجرا خواهید نمود.
    پیروز و سربلند باشید.

  9. یه دانش آموز says:

    به نظر شما چه رشته ای برای من مناسبه
    من واقعا ریاضی رو دوست دارم
    .
    ..

    مهرداد
    مهم این نیست که وارد چه رشته ای بشوید.
    مهم آن است که آن رشته بتواند پتانسیل ها و توانمندی های شما را پدیدار کند و راه ها و راهکارهای نوی را در پیش شما قرار دهد.
    گاهی هم می شود همان گونه که خود را با کلاس و استاد سازگار می کنیم، بر کلاس درس و محتوا و دیدگاه های استاد هم اثر بگذاریم و آن را به سمت و سوی توانایی های خودمان سوق دهیم.

  10. فاطمه says:

    واقعا جالبه هر کدوم از متناتون یه عالمه خاطره زنده میکنن ولی چه قدر تلخ .من معلمای … انگیزی تو دبیرستان داشتم (البته نه همشون )همیشه به این فکر می کنم که … ” ای که دستت می رسد کاری بکن”… اونا حق نداشتن … از اون به بعد تو دبیرستان که نمی شد ولی تو دانشگاه هیچ وقت به حرفای … گوش ندادم. استادام میدیدن من قبولش ندارم خدارا شکر غیر از نمره برگه های امتحانی هیچ نمره ای از استاد ندارم از میان ترم و عملی و … به خاطر همینم معدل دانشگاهم ۱۵ است حالا برای ارشد شرکت کردم می بینم معدل هم مهمه .ولی من توانا ترم و موفق می شم ولی مثل اونا نمی شم
    .
    ..

    مهرداد
    درود بر شما
    ببخشید که بخشی از جمله های شما را … گذاشتم.
    همه ی حرف های شما از نگاه من درست و دردناک است. چقدر خوب است که چنین رفتار و برخوردی را با فراگیران و فرزندان خود نداشته باشیم.
    به موفقیت شما باور دارم و با پشتکاری که در شما دیدم آینده ای روشن را پیش روی شما می بینم.
    سربلند و سرافراز باشید.

  11. س.م says:

    خوشحالم که بعد از یک سال فرصت این رو دارم که دوباره به استاد آقای م.آ سلامی مجدد عرض کنم
    سلام
    از جامعه ی کوچک معلمان و شاگردان چه خبر؟
    آسمانش ابری یا فرصتی برای آفتابی شدن پیدا کرده؟

    شگفت آوره و شغلی بی اندازه دوس داشتنی

    • مهرداد says:

      سلام و درود به شما
      خوشحالم که به کارآموزی مشغول شده اید و برایتان آرزوی بهروزی و سربلندی دارم.
      آسمان دانش و فرهنگ همیشه آفتابی و گرم و دلنشین است اگر با ابرهای وهم و اندیشه های کهنه و ناکارآمدمان آن را تیره و تار نکنیم.
      درباره ی آن دو دانش آموز
      در آغاز از خود بپرسید چرا به چنین رفتاری گرفتار شده اند؟
      آیا هوش سرکش و بسیار بالایی دارند؟
      آیا تماشاگر درگیری ها و دعواهای خانوادگی و همسالان خود بوده اند و آسیب روانی دیده اند؟
      آیا مشکلات جسمی دارند؟
      شوربختانه این جمله ی سعدی همیشه پایه ی کار ما درباره ی ایشان بوده است: “تربیت نا اهل را چون گردکان بر گنبد است” سعدی می گوید همانگونه که نمی توان یک توپ را روی گنید نگاه داشت نمی توان یک آدم ناهل را همیشه در فضای تربیت نگاه داشت.
      سعدی یک روانشناس نیست، او با روش های پرورشی سر و کار نداشته و با این مصرع صورت مساله را برای همیشه پاک کرده است.
      یک آموزگار این باور را ندارد. او در پی ریشه های این ناهلی است تا آن را بخشکاند.
      از بین بردن این رفتار نیاز به زمان و همکاری و هماهنگی میان کسانی که در این داستان همدست هستند را دارد. آرامش و برخوردی همراه با صبر و خونسردی و تحریک نشدن در برابر پاسخ های تند خیلی کمک می کند. به کار گرفتن این دانش آموزان در کارهایی هر چند کوچک نیز می تواند اثرگذار باشد. در کلاس من بیشتر دانش آموزان پست هایی دارند و باید در آن پست کار نموده و در برابر کار خود به کلاس پاسخگو باشند. این پست ها گاهی در حد نگه داشتن زمان کلاس و یا وارد کردن نمره و حتی بایگانی کردن مقاله های همکلاسی هاست ولی حس هویت و ارزشمند بودن را به دانش آموزان می دهد و بسیاری از رفتارهای نادرست را ترک می کنند تنها به یک دلیل: آن ها کاری را بر دوش گرفته اند و باید در برابر آن به کلاس پاسخگو باشند. این داستان بر می گردد به این که شما بتوانید با دعوت والدین و صحبت با خود آن ها و همکاران دیگر ریشه ی این نابهنجاری را پیدا و آن را خشک نمایید.
      اما باور دارم که شیفتگی و علاقه ی شما به آموزش و پرورش راه های زیادی را برای حل این و مشکل و مشکلات دیگر به دست خواهد داد.
      سرزنده و پیروز باشید.

      • ناشناس says:

        متشکرم حرف های شما ایده های زیادی رو به ذهنم اورد
        من رفتار های ناشی از مشکلات درونی رو برای کودکان و نوجوانان و نیازهای عاطفی ورشدی آنها رو مطالعه کردم
        خوشبختانه حضور در کلاس به عنوان کار آموز نه به عنوان معلم و نه به عنوان دانش آموز فرصت همزاد پنداری با معلم و دانش آموز رو به من داده اما برای الگو دادن به رفتارم به شکلی درست و دور از آسیب احتیاج به تجربه ای درست دارم
        من باز هم برای راهنمایی و کمک به مطالب آموزنده این سایت مراجعه و به استادی شما اعتماد می کنم.
        پی نوشت:مطالعات روانشناسی من در حد تشخیص تیک های عصبی و رفتارهای ناشی از نیازهای عاطفی ونیازهای متفاوت رده های سنی مختلف و بازخورد برآورده نشدن این نیاز هاست
        در حد رفع احتیاج نه بیشتر
        معتقدم هیچ چیز جای تجربه رو نمی گیره.

  12. ناشناس says:

    من همون س.م هستم اسمم رو به ناشناس تغییر دادم
    تشکر از طرف من بود.

  13. ناشناس says:

    ناشناس(س.م)

  14. س.م says:

    سلام آقای آموزگار من امسال معلم کار و فناوری و دبیر حرفه و فن سوم راهنمایی شدم
    آقای آموزگار امسال سال اول تدریس جدی من است پارسال کاراموز بودم
    بر خلاف آنچه فکر می کردم به مشکل بر خوردم
    بچه های سوم راهنمایی بسیاز شلوغ و پر جنب و جوش هستند به همین دلیل مجبورم از کار گروهی محرومشون کنم تا کلاس تحت کنترلم باشد برای آرام نگه داشتن کلاس دو راه دارم یکی اینکه مثه سیستم آموزشی قدیم با تهدید به اخراج از کلاس یا تنبیه استفاده کنم راه دوم نسبت به شلوغی کلاس بی اهمیت رفتار کنم که هر دو راه غلط است
    لطفا سومین راه که درسترین راهه رو به من نشون بدین
    من نمی خوام یک معلم عصبانی و پرخاشگر باشم
    لطفا به من راهکار پیشنهاد بدین

    • مهرداد says:

      سلام و درود
      در بخش های گوناگون آرمان شهر راه های زیادی را پیدا می کنید اما مهم ترین کار در هر کلاسی داشتن برنامه و مدیریت درست کلاس است.
      دلیل اصلی شلوغی کلاس چیزی نیست جز این که آموزگار برای کار برنامه ی تدوین شده ای ندارد.
      بچه های ما همانند رودهایی پرجوش و خروش هستند که از هر راهی برای فرونشاندن احساسات خود بهره می گیرند. شما چه راهی دارید که بتوانید این حس و حال را در کانال ویژه ای ریخته و از آن در راستای اهداف درسی کمک بگیرید؟
      من در آغاز هر کلاس برای بچه ها هدف های ویژه ای را تعریف می کنم و این هدف ها به گونه ای است که تمام وقت دانش آموز را پر می کند.
      کارگاه لذت بخش ترین بخش مدرسه بعد از ساعت ورزش است. می توانید مدل هایی را بر اساس سرفصل کتاب ساخته و با نمایش فیلم یا نشان دادن شیوه ه ای ساخت آن، تشکیل گروه و ایجاد رقابت بین گروه ها، تعریف کردن از گروه های پیشرو و به چالش کشدن ساخته های آنان، ساعت کار در کارگاه را سودهی نمایید و چنان بچه ها را درگیر کار نمایید که گذر زمان را از یاد ببرند.
      در زیرمنوی “مدرسه ی نو” و “هوش های چندگانه” راه کارهای بسیاری را پیدا خواهید نمود.
      پیروز و سربلند باشید.

نوشتن دیدگاه