نگهبان شب

به آرمان شهر دانش و فرهنگ خوش آمدید!

….

..

.

**********

 

نگهبان شب!

 

سلام! منم! نگهبان شاتل های اسقاطی!


 

راستش مردم اینا رو ماشینای  اوراقی می دونن ولی من، نه!

اگه با من بود، با هر کدومشون یک سفینه می ساختم و به هوا پر می دادم.

 

خیلی وقته می خوام باهاتون حرف بزنم. راجع به گذشته هامون، ماجراهامون، قصه هامون!

حالا فرصت خوبیه!

 

**********


ماجرا همون روزی شروع شد…نه! تموم شد که پرونده ی من به دستتون افتاد. همه ی اعضای هیات منصفه منو تبرئه کردن ولی …

من،  نورسیده ای  پر از شور و شوق  و شما … یادتونه!

یادتونه یه بار سربزنگا مچم و گرفتید.

 

 

 

 

داشتم کاریکاتوری ازتون می کشیدم. حس تون و دوست داشتم. قلمم رو کاغذ می دوید تا اونو به تصویر بکشه، که سر رسیدین. بی خبر!

اونقد منتظر شدید تا کار تموم شد. بعد کاغذو از زیر دستام بیرون کشیدین. هول شدم! گذشتین  … برگه مچاله شده رو باز کردین و… حدس می زنم هنوز توی قاب عکس بالای سرتون باشه.

 

 

**********

 

 

به عنوان یک نگهبان، تودار و قوی ولی، …  به عنوان یک عضو هیات منصفه سخت!

 

حتی اون روز که با بچه های بند دوی سه، مسابقه ی کبدی گذاشته بودیم، پشت پنجره بودید و خیره به من!

پنج نفر منو می کشیدن و من یکسر کبدی می کشیدم و زور می زدم.

کاری بود کارستون، که نوک پام به خط رسید و همه در شگفت. شاید شما بیشتر!

که گفتید:” آهای! تو نفس می کشی یا نفس تو را می کشه!؟”

 


 

**********

 

نفسم تموم شده بود! حضور شما منو جادو کرده بود!

 

 

منم! من! نگهبان شب!

گاهی با رادیوهای اسقاطی ماشین ها ور می رم. به یاد گذشته ها! یادتون هست! رادیوی امید!

 

 

وقتی رادیوی امیدو ساختم که تا شعاع تمام بندهای زندان میدون داشت، همه به شوق آمدند. هر روز برنامه داشتیم. گزارش، اطلاعیه، موسیقی، خبر، اخبار زندان!

 

 

 

یه بار پرسیدید: چرا زندان!؟ چرا بند!؟” پرسیدم:”اسم بهتری سراغ دارید؟”

 

 

 

ها! سلام ! منم! نگهبان شب!

شاعر شبهای تیره و تار! اهل مشاعره با آهن و شیشه و سنگ!

مشاعره رو یادتون هست و اون افتضاح!

مدت ها نقل زبون ها بود!

وقتی دهن به دهن پیچید که یکی، همه رو تو مشاعره پشت سر گذاشته، مدیر بند منو خواست. انجمنی گرد آمد از ادیبان، دبیران. کسی از پس این بندی بر نیومد! برای هر کلمه ای دو یا سه بیت جواب !

بندی حاضرجواب بود!

ادیبی پرسید: “چرا بندی؟”،

گفتم :”مگه توصیف بهتری سراغ دارین؟”

نه! نه اسم دیگه ای، نه توصیف دیگه ای، نه، نبود، لااقل تا امروز.

اما شعر! بر اومدن از پس مشاعره، نفس همه رو برید که یه دفه ادیبی پرسید

:” این بیت از کیه؟”

-:” نمی دونم!”

-:” حیف! چه شیرین و دل نشین بود! می شه یادداشت کنم؟”


ممکن نبود! بیت از خاطرم رفته بود. افتضاح! در تمام عمر هرگز نتونستم یه بیت شعر حفظ کنم.

حالا دیگه مهم نیست. دیگه مهم نیست! هیچ چی مهم نیست!

نگهبان شب اهل شعر باشه یا  مشاعره، مهمه!؟  یا حتی  نقاش، ورزش کار! مهمه؟ نه، دیگه نه!

 

 

 

**********

 

اون که همیشه پشت سرش زمزمه بود که

-:” این بندی معلوم نیست که چه کاره ست. شاعر! ادیب! نقاش! مهندس الکترونیک! ورزش کار!!!؟”

ولی من تنها یه آرزو داشتم! فیزیک

 

فیزیک! ای برابرِ ام سی دو؟

نه!

 

شستشوی اندیشه در چشمه ی زلال اتم.

جستجوی ریشه زمان در بستر شعر،

گذر از پنجره ی زمان تا طلوع انفجار بزرگ،

اینکه کدوم شاعری با سرانگشت  دانایی زمان رو در ساعت آفرینش کوک کرد!

کدوم هنرمندی خورشید رو پس پشت کوه، در غبار نارنجی، شستشو داد و ماه رو عین پنجره ای به قلب غزل باز کرد!

اینکه آفتاب آمد دلیل …


نه، نه، من کجا؟ فیزیک کجا؟

 

من فیزیک دان نیستم. من… من نگهبان شبم! شب! شب از پس روز…

 

 

روز محاکمه رسید. هر سال باید محاکمه تجدید می شد. سال قبل بد آورده بودم و امسال!

 

همه ی اعضای هیات منصفه مرا تبرئه کردند.

دبیر ادبیات، دبیر هنر، دبیر …، خبر داشتید که پارسال از درس ریاضی تک ماده زدم. راستی هیچوقت به نمره هایی که گرفته بودم،  نگاه کرده بودید. شاید به خودتون گفتید: بذار تا یه سال تو این بند بمونه و بنیه اش قوی بشه!

 

هوم!!!  بنیه ی قوی! اونوقت تکلیف ادبیات و هنر و جغرافی و … نه اونوقت تکلیف یکسال عمر هدر رفته چی می شد؟

 

به چشام خیره شدید. صدای قاضی بلند شد: مجرم و گناهکار می دونید یا بی گناه؟

 

_:”گناه کار”


**********

کار تموم شد.

آه از نهاد همه ی بندی ها بر اومد.

سرم گیچ رفت.  چیزی شروع شد، نه! چیزی تموم شد. آسمون دور سرم چرخید. زمین دهن وا کرد و یه صدا تو ذهنم زنگ زد. صدایی که همه ی وجودم و  لرزوند و بی هوشم کرد.

_:” به کدامین گناه!!!؟”


 

نمی دونم چند سال، کجا بودم؟ چهره های سفید و به خاطر دارم. آمپول، قرص، بند!

مثل همیشه بند! برای همیشه بند!

 

شعر تموم شده بود، کبدی، رادیوی امید، مشاعره، فیزیک تموم شده بود، من تموم شده بودم!


**********


 

سلام! دوباره سلام! منم نگهبان شاتل های اسقاطی! یادتون هست؟

 

گناهم و به خاطر دارین؟

گفتید:” این فیزیک که تو می خوای همه ش ریاضیه!” باشه!

گفتید: “ریاضی نبض علمه!” باشه!

 

معلم عزیز!

نمی شد ریاضی رو به جای حرف یا عدد! با کبدی! با شعر! با موسیقی! با نقاشی! با … با یک چیز دیگه به من یاد بدی؟

بی گچ، بی تخته! بی فیثاغورث!

نمی شد بجای پر کردن مغزم از ریاضی،  بند بند وجودم و با ریاضی به لرزه در بیاری و حضورم و از ریاضی پر کنی؟

 

**********


 

شبا مقابل صدها شاتل اسقاطی می شینم و به چیزایی که می تونستم بسازم و به آسمون بفرستم فکر میکنم.

به این که از اون بالا، از اون بالا بالاها با رادیوی امید به تمام جهان پیام می دادم که:

_ :” این صدای یک بندیه که دیگه تو بند نیست. اومده تا بندا رو باز کنه و راه های تازه رو نشون بده و… و این همه رو بندی، از همه ی معلمایی داره که نه نگهبان بودن و نه هیات منصفه! باغبون های باصفایی بودن که همه ی وجودشون و وقف غنچه های می کردند که قرار بود به  این باغ دعوت بشن  و سکوی پرتاب هر سفینه ای می شدن که قرار بود تو کهکشانهای دور سفر کنه .”


نه! معلم خوبم، به تصویر بالای سرت نگاه کن. به نقاشی من!  اگه ریاضی بلد نبودم، از کشیدنش  ناتوان بودم. اگه ریاضی بلد نبودم تو کبدی برنده نبودم، نمی تونستم رادیوی امید و بسازم. قدرت شعر گفتن نداشتم.


معلم عزیزم! به خدا فکر کن که چه طوری ریاضی رو به زیبایی به زنبور یاد داده،  به عنکبوت درس هندسه داده و به مورچه جمع و تفریق!  و تو این درس بزرگ هیچ مورچه ای، هیچ کبوتری، هیچ شهابی، هیچ کهکشانی مردود نشده .


 

منم

من!

نگهبان شب!

بندی شب!

همون بندی همیشگی، با همون بندهای همیشگی. آرزو می کنم که روزی برای من، برای شما، برای طبیعت، بند فقط بند دیو باشه و بس

…..

.

نوشته ی : مهرداد

کارتونیست: مرتضی قربانی

Edutopia.ir

“در بهره برداری از نگاره های آرمان شهر دانش و فرهنگ نام و پیوند به این پایگاه را از یاد نبرید!”

 

دیدگاه های خود را درج نمایید!

نام خود را بنویسید، نیازی به پست الکترونیک و سایت شما نیست!

سربلند و پیروز باشید!

 

 

468 ad

۲۱ دیدگاه‌ها

  1. نوشین says:

    مهرداد عزیز سلام

    واقعا نمیدونم چی باید بگم.اونقدر این مطلب جالب و خواندنی وقابل تامل بو د، که چند بار خواندمش. واقعا ما معلم ها بعضی وقت ها باید اسممون رو عوض کنیم و بذاریم ???. اتفاقا تازگی در مدرسه ما چند تا از بچه ها رو برای چند روزی اخراج کردند. دلایل زیادی داشت اما مهمترین دلیلش این بود که سر یکی از کلاس ها، با یکی از دبیران بحث کرده بودند. وقتی شنیدم خیلی متاسف شدم به همکارم گفتم ممکنه برای مدرسه مشکل زیادی پیش نیاد و این موضوع در حد یک تصمیم براشون باشه. اما برای این بچه ها مشکلات خانوادگی و اجتماعی زیادی پیش میاره و در سرنوشتشون تاثیر گذار خواهد بود. واقعا بعضی از ما مدرسه رو با زندان و بچه ها رو با زندانی اشتباه میگیرند.
    بسیار عالی بود، سپاسگزارم

    • ساجدی says:

      سلام هنوزم اخراج داریم واقعا مسخره است البته این اپیدمی در سازمانها و … هم هست ما تحمل یک نافرمانی رو نداریم … داره ریشه آموزش رو می خشکونه

  2. katayon says:

    سلام آقای آموزگار، خیلی قشنگ بود. امیدوارم نوشته هاتون تلنگری باشه برای همه.

    .

    مهرداد:
    با درود و سلام!
    به همین امید می نویسم تا شاید نگرش ما به یادگیری، هوش، خلاقیت، تکنولوژی و آموزش دگرگون شود!
    از شما سپاسگزارم!
    پیروز و سربلند باشید!

    • ساجدی says:

      دگرگونی اول برای تفکر متفکران آموزش لازمه ….شورای آموزش و پرورش کشور!!!!

  3. آشنا says:

    سلام.هر شب مشتاق تر و کنجکاوتر میشم تا مطالب بیشتری از سایت شمارو مطالعه کنم.امشب سه نوشته ی،” آن راننده آمد،این به اون در و نگهبان شب رو خوندم.