از نگاه عاشق حافظ

.

حافظا!  می خواهم روزی بر مزارت باشم!

حافظا!  می خواهم

روزی در کنارت باشم!

با تو و زمزمه خویش

 .

حافظا! وقت غروب

کس نباشد بجز از من و تو

آنگاه تو دست در دستانم بفشاری

راز بگویی

راز ایام فراقت را

راز آن روز که جانت لرزید

وآنگه آرام سرودی

دوش وقت سحر از غصه نجاتم دادند

  .

حافظا!

پشت هر واژه ی شعرت، پنجره ایست،

که در آن می بینم،

صورت شاخ نباتت را،

دلبری هایش را،

زلف پر پیچ و خمش را،

ساق زرینش را،

وآن زمانی را

که تو از دستش ساغری می گیری

وآنگه آسوده زهر کون و مکان می گویی

:”دوش وقت سحر از غصه نجاتم دادند

  .

حافظا!

با تو سرودن چه خوش است

تویی و چشم پر آشوب عزیزی که قلم را در دستانت می شکند

تویی و خنده زیبایش،

تویی و غمزه  پر پیچ و خم ابروهاش،

وآن زمانی را که سر فرو می آرد با ناز،

تا در گوش تو

آرام بگوید:

سالها دل طلب جام جم از ما می کرد

  .

حافظا!

با تو بودن چه خوش است

تو و آن نغمه شر افکن چنگی

که بدست ترسایی دادیش

تا بگوید با همه عشوه و ناز

وای اگر از پس امروز بود فردایی

  .

حافظا!

با تو بودن خوشبختی است

که تو خود مظهر خوشبختی و عشقی

که تو خود رازی

راز هجری

راز وصلی

راز اندوه منی

محرم راز تو هستند همه دل شدگان!

  .

حافظا!

در کنارت لختی آرام می گیرم

تو به من واگو

آنچه را دلبر از من نشنید

تو برایم بسرای

آنچه را من نسرودم!

 .

سروده ی: محمد آموزگار (مهرداد)

 شهریور ۱۳۶۹

پیوند در سایت شعر نو

 

 

 

 

..
.

مهرداد

Edutopia.ir

“در بهره برداری از نگاره های آرمان شهر دانش و فرهنگ نام و پیوند به این پایگاه را از یاد نبرید!”

برای چاپ و نشر، اجازه ی کتبی لازم است.

دیدگاه های خود را درج نمایید!

سربلند و پیروز باشید!

…..

….

..

.

 Edutopia.ir
468 ad

نوشتن دیدگاه