تنهاترین!

 .

تو تنهاترینی!

تو تنها ترین برگ سبز درختی

تو تنها ترین واژه آفتابی

تو تنهاترین ماهی این سرابی

تو را می ستایم!

  .

تو را ای بلوری ترین شاخه شعر من می ستایم!

تو پیوند دادی به دستان تنها ترین برگ این شاخه دستان من را

تو با واژه نور تنهایی ام را دریدی

تو در این سراب آب تنهاترین ماهی تشنه گشتی

تو را می ستایم!

  .

من اینک زمینم

من اینک سرابم

من اینک یکی شاخ خشک درختم

تو آبی . تو نوری . تو برگی

توی جاری شو از جوی خشک رگانم

بتاب از فضا بر تن تیره گون نمورم

به سبزینه زینت نما شاخ خشک درختم

تو جاری شو از خویش تا ما

و برگرد تا خویش  و ما را

به نامنتهای تمنا رها کن

  .

تو را سخت در انتظارم

تو تنها ترین را

به سویم روان شو

که تنهاترینم!

 

 

سروده ی: محمد آموزگار (مهرداد)

 مهر ۱۳۶۸

 



پیوند در سایت شعر نو


 

..
.

مهرداد

Edutopia.ir

“در بهره برداری از نگاره های آرمان شهر دانش و فرهنگ نام و پیوند به این پایگاه را از یاد نبرید!”

برای چاپ و نشر، اجازه ی کتبی لازم است.

دیدگاه های خود را درج نمایید!

سربلند و پیروز باشید!

…..

….

..

.

Edutopia.ir

468 ad

۲ دیدگاه‌ها

  1. نوشین says:

    بخشی از داستان « قلبم افتاده آن طرف دیوار»:
    « دیوارهای دنیا بلند است، و من گاهی دلم را پرت می کنم آن طرف دیوار.
    مثل بچه بازیگوشی که توپ کوچکش را از سر شیطنت به خانه ی همسایه می اندازد.
    به امید آن که شاید درب آن خانه باز شود. گاهی دلم را پرت می کنم آن طرف دیوار ! آن طرف، حیاط خانه خداست … و آن وقت هی در می زنم ؛ در می زنم ؛ و می گویم: «دلم افتاده توی حیاط شما. می شود دلم را پس بدهید … ؟!
    « کسی جوابم را نمی دهد. کسی در را برایم باز نمی کند. … اما همیشه، دستی، دلم رامی اندازد این طرف دیوار. همین. . . .
    و من این بازی را دوست دارم. همین که دلم پرت می شود این طرف دیوار، همین که …
    من این بازی را ادامه می دهم و آن قدر دلم را پرت می کنم، آن قدر دلم را پرت می کنم تا خسته شوند، تا دیگر دلم را پس ندهند.
    تا آن در را باز کنند و بگویند: بیا خودت دلت را بردار و برو. آن وقت من
    می روم و دیگر هم بر نمی گردم . . . »

    ” عرفان نظرآهاری “

  2. آرمان says:

    سلام

    در فضایی روشن و بی انتها
    راه به سوی آسمانها باز بود
    چشمه ی نوروصفای ماهتاب
    روح من دیوانه ی پرواز بود
    خوشتر از شبهای مهتاب بهار
    عالمی دیگر، کجادارد خدا
    عالم عشق وامید و آرزوست
    عالم تنهایی و اندیشه ها

    “اسم شاعرش یادم نیست ولی فکر کنم فریدون مشیری باشه”
    .
    ..

    مهرداد
    سلام و درود!
    بله این، شعر زیبای “آسمان”، سروده ی استاد فریدون مشیری است.

    نغمه ی خاطرنواز مرغ شب
    کاروان ماه را همراه بود
    نیمه شب ها،آسمان را عالمی ست
    آه اگر این آسمان بی ماه بود!

نوشتن دیدگاه