مثل هیچ، مثل هیچکس!

.

خیال کردم باز می گردی

به شب گفتم درنگ کن

 

.

زمان تا بی نهایت بود وشب ماندگار

و دل در کمین انبساط دیدار

آبی نگاهت را منتظر بودم

 

.

خیال کردم باز می گردی

از جاده چشم فرو نپوشیدم

 

.

و ستارگان در نگاهم درخشیدند

و شب شانه هایم را فشرد

 

.

لحظاتم پر حیرت بود

آخر تو،  بی من در کدام حادثه پر خواهی زد

و کدام آینه از تو لبریز خواهد شد

 

.

و باز

تا تو نیستی

لحظاتم را در حیرت به رود خواهم ریخت

و چشمانم را به افق های دور هدیه خواهم کرد

 

.

و اکنون

تا همه شب

خیال خواهم کرد باز می گردی

 

.

پنجره ها پر احساسند

و درها منتظر

 

.

و تو بی حضور

از کجا خواهی آمد اگر بیایی؟

.

.

سروده ی: محمد آموزگار (مهرداد)

آبان ۶۷



 

..
.

مهرداد

Edutopia.ir

“در بهره برداری از نگاره های آرمان شهر دانش و فرهنگ نام و پیوند به این پایگاه را از یاد نبرید!”

برای چاپ و نشر، اجازه ی کتبی لازم است.

دیدگاه های خود را درج نمایید!

سربلند و پیروز باشید!

…..

….

..

.

Edutopia.ir

468 ad

یک دیدگاه

  1. نوشین says:

    مهرداد عزیز

    چرا نام این شعرپر از احساس و این انتظار عاشقانه رو “مثل هیچ مثل هیچکس!” گذاشتی؟

نوشتن دیدگاه