آبی

.

بسویم بیا تا لب شط دیدار فردا بگردیم

بسویم بیا تا جهان من آبی شود

بسویم بیا تا تو باشم

بسویم بیا تا تمنای خوب تو را روی ادراک  قلبم بپاشم

و دست سخاوت مرا در ترازوی وزن نگاهت گذارد

و اندیشه وحدت انس در غار تنهایی ام جان بگیرد

 

بسویم بیا

و تو خوب می دانی آن کهنه کابوس موهوم

چه آسان بر این راه بی واژه سد شد

سحر بود

لب پله های بلوری نشستی

و در چشمهایت غریب تغزل نشسته

ترنم سر تاب هر موی تو تاب بسته

و لذت میان تو و هرم دیدار و اندیشه یاس در مرز تردید

 

و من

به جای دل آونگ یک ساعت کهنه آورده بودم

و دستان من در خیال سبدهای پر میوه بودند

 

سحر بود

نشستی لب خواب من

پای پاشیبه آشنایی

کنار گلستان همواره شاداب اشراق و احساس

 

نگاهم نمودی

و خورشید از بام امید سر زد

و آشوب نور

شبیخون زد از وسعت پاک دیدار

و یک لحظه احساس در برگ جوشید

بلور  ترک دار تنهایی از هم فرو ریخت

و دستانمان در شط آرزو راه افتاد

و دیدم قلم موی خلقت که دست خدا بود

در افسون گندم مرا رنگ کرد

و دیدم که مردان آبی

گذشتند از دورهای بهشتی

و در جاری دستهامان توقف نیافتاد

 

و دیدم که سیبی که چیدی تو از کوچه باغ محبت

و در دستهایم نهادی

پر از آرزو بود و ابهام و پوچی

 

و گفتی

که در ساحل آرزوهای فردا

بیا تا بگردیم و احساسها را بیابیم و باز

لب شط دیدار

آبی شویم

.

سروده ی: محمد آموزگار (مهرداد)


بهمن ۶۸



 

..
.

مهرداد

Edutopia.ir

“در بهره برداری از نگاره های آرمان شهر دانش و فرهنگ نام و پیوند به این پایگاه را از یاد نبرید!”

برای چاپ و نشر، اجازه ی کتبی لازم است.

دیدگاه های خود را درج نمایید!

سربلند و پیروز باشید!

…..

….

..

.

Edutopia.ir

468 ad

یک دیدگاه

  1. رهگذر says:

    اول از همه برایت آرزومندم که عاشق شوی،

    و اگر هستی، کسی هم به تو عشق بورزد،

    و اگر اینگونه نیست، تنهائیت کوتاه باشد،

    و پس از تنهائیت، نفرت از کسی نیابی.

    آرزومندم که اینگونه پیش نیاید، اما اگر پیش آمد،

    بدانی چگونه به دور از ناامیدی زندگی کنی.

    برایت همچنان آرزو دارم دوستانی داشته باشی،

    از جمله دوستان بد و ناپایدار،

    برخی نادوست، و برخی دوستدار

    که دست کم یکی در میانشان

    بی تردید مورد اعتمادت باشد.

    و چون زندگی بدین گونه است،

    برایت آرزومندم که دشمن نیز داشته باشی،

    نه کم و نه زیاد، درست به اندازه،

    تا گاهی باورهایت را مورد پرسش قرار دهد،

    که دست کم یکی از آنها اعتراضش به حق باشد،

    تا که زیاده به خودت غرّه نشوی.

    و نیز آرزومندم مفیدِ فایده باشی

    نه خیلی غیرضروری،

    تا در لحظات سخت

    وقتی دیگر چیزی باقی نمانده است

    همین مفید بودن کافی باشد تا تو را سرِ پا نگهدارد.

    همچنین، برایت آرزومندم صبور باشی

    نه با کسانی که اشتباهات کوچک میکنند

    چون این کارِ ساده ای است،

    بلکه با کسانی که اشتباهات بزرگ و جبران ناپذیر میکنند

    و با کاربردِ درست صبوری ات برای دیگران نمونه شوی.

    و امیدوام اگر جوان که هستی

    خیلی به تعجیل، رسیده نشوی

    و اگر رسیده ای، به جوان نمائی اصرار نورزی

    و اگر پیری، تسلیم ناامیدی نشوی

    چرا که هر سنّی خوشی و ناخوشی خودش را دارد

    و لازم است بگذاریم در ما جریان یابند.

    امیدوارم حیوانی را نوازش کنی

    به پرنده ای دانه بدهی، و به آواز یک سَهره گوش کنی

    وقتی که آوای سحرگاهیش را سر می دهد.

    چرا که به این طریق

    احساس زیبائی خواهی یافت، به رایگان.

    امیدوارم که دانه ای هم بر خاک بفشانی

    هرچند خُرد بوده باشد

    و با روئیدنش همراه شوی

    تا دریابی چقدر زندگی در یک درخت وجود دارد..

    بعلاوه، آرزومندم پول داشته باشی

    زیرا در عمل به آن نیازمندی

    و برای اینکه سالی یک بار

    پولت را جلو رویت بگذاری و بگوئی: این مالِ من است.

    فقط برای اینکه روشن کنی کدامتان اربابِ دیگری است!

    و در پایان، اگر مرد باشی، آرزومندم زن خوبی داشته باشی

    و اگر زنی، شوهر خوبی داشته باشی

    که اگر فردا خسته باشید، یا پس فردا شادمان

    باز هم از عشق حرف برانید تا از نو بیاغازید.

    اگر همه ی اینها که گفتم فراهم شد

    دیگر چیزی ندارم برایت آرزو کنم. ویکتور هوگو

نوشتن دیدگاه