زندگی نامه از اون وَری (طنز)

هر کسی روز تولدی داره، ساعت، دقیقه و ثانیه ای که پا به این جهان می ذاره! همون دم اول سه فرشته، مامورن تا سرنوشت او رو براش رقم بزنن، تکلیفش رو توی دنیا روشن کنن، بنویسن و بگن که کی هست، چی هست! چه کاره هست! برای چی به دنیا دعوت شده…!

تو هم روز تولدی داشتی! ساعت و دقیقه و ثانیه ای! اون سه فرشته هم درِ گوشِت رازهایی  گفتن! حرفایی زدن، برای همین هم دغدغه نداری، از همون اول اسباب بازیهای که انتخاب کردی، دوستات، حتی جنغولک بازیهات، مال همون گپ و گفته!  می دونی بری چی اَمِدی، چه چیزهایی رو باید یاد بگیری و تُو کجای آفرینش جا داری! خوش به حالت!

*****

من هم روز تولدی دارم، ساعتی، دقیقه ای، ثانیه ای! لحظه ای که پام  رو به دنیای بی سر و ته و گلِ گشاد گذاشتم، سه فرشته را به چشم دیدم که آمده اند، به محض دیدنم، مثل همه ی تولدهای دیگه که دیده بودن، دفترهاشون رو باز کردن  و دَس به قلم بردن!

اما از همون اول آشکار بود که مشکلی هست!

چشمشون به در بود و منتظر، انگاری خبری هست! انگار قراره اتفاقی بیافته! که افتاد!

 

من چشم به دهانشان، که وابشه و بدونم برای چی به دنیا اومدم، چی توی دنیا کم بوده که باید جاشو پر کنم؟ کسب و کارم چیه!؟ شغل من؟ چه توانایی های در من هست که قراره من! شکوفاش کنم… !!!؟

فرشته ها آمده بودن و من چشم به دهنشان!

دفتر و دستک هایشان باز، نگاهشان به در، می خواستم داد بزنم که منم! من! کی هستم، چی هستم، چرا هستم، هیچ گوشی بدهکار نبود!

 

که ناگهان در باز شد! فرشته ی تازه واردی آمد:

– “رسید!!! به دنیا آمد! خودشه! خود خودشه!!!”

یکدفعه گل از گل فرشته ها شکفت، اخم هاشون وا شد: ” اِاِاِ…! بالاخره رسید! … !”

یکهو کُخ افتاد به جونشون! نکنه دیر برسند! دفترها را بستن و هول هولکی رفتند!

تمام!

******

اینجوری سرگردونی من شروع شد!

شده یک دستگاه عجیب و غریب ناآشنایی را بدون دفترچه ی راهنما براتون بفرستن؟

شده یک نامه داشته باشین و ندونین مال کدوم زبون و ادبیاته!

شده یک فایل رو دانلود کنید و ندونید چه جور فایلیه!

اصلن شده، یک روز صبح بیدار شید و بجای اجزای بدن، یک مشت مدار پیجیده ی الکترونیکی و سیم و مهره و مفتول و پردازنده و بازوهای روباتی و … بهتون وصل شده باشه و یک مانیتور و صفحه ی برنامه ی فرترن و به شما گفته شود اکنون، برنامه ی اجزای بدن خود را در این زبان بنویس! و برحسب اتفاق، شما نه تنها  برنامه نویسی  به گوشتان نخورده، که تایپ هم نکرده باشین! چه رسد به برنامه نویسی تو زبون فرترن!!!

*******

از کودکی دنبال ساختن بادبادک و تفنگ اسباب بازی و اشیای پرنده بودم، حتی توی کارهای الکترونیکی و نجاری و بنایی هم به بابا بزرگ کمک می کردم اما شعر یه چیز دیگه بود! یعنی یه  چیز دیگه شد! پنجم ابتدایی که اولین شعر خودم را سرودم، گفتم ها! پس قرار بوده شاعر باشم! حتمن!… از اشعارم که استقبال شد، خیلی جدی پی اش را گرفتم! ده سال زندگیم رو وقف ادبیات کردم، حافظ، فردوسی، سعدی، سهراب، … مشاعره، شب شعر، صناعات ادبی! عروض، قافیه، ردیف، … لف و نشر مرتب و نامرتب، ردالمطلع، … فاعلاتن مفاعلن فعلن! دلبری برگزیده ام که مپرس! … ای که در این دایره پروانه ای…شمع هستم شبانه می میرم… دیدی آن یار دل آزار نظر کرد و گذشت…!

در منطقه ای دبیر کانون شعرا و نویسندگان شدم! و جلسه و فرهنگ و ادب و هنر، …

 

یکبار، بعدِ ده سال کنکاش در ادب و ادبیات، برای اولین بار دعوت شدم به مرکز! دیر وقتی بود از دوره ی “بازگشت ادبی” گذشته بود و وقت آن بود که یکی همه را وارد دوره ی “بازگشت از (بازگشت ادبی)” کند! تازه توی روستایی دوردست، آموزگار شده بودم! آموزگارِ شاعر… .

 

و حالا توی مرکز!  پیران و بزرگان شعر و ادب در مرکز جمع شده بودن و ما تازه به دورون رسیده ها، ریزه خور خان اونها.

 

همونجا، نشسته بر صندلی و حیرون از اینکه کدوم ورق از اوراق دفتر شعرم رو رُو کنم! با چه بیانی و چه طنینی! چه ضرباهنگی! چه … . همونجا، یکهو،… به چشم خودم یکی از اون فرشته های سرنوشت رو دیدم که رد شد! چشام برق زد! یعنی یکی از اونها بود!؟ سر به دنبالش:

 

– :“آهای! عموجان، پدر، کاتب، سرنوشتی! بخت نویس!  … آهای…!!!”

ایستاد، برگشت رو به من!

– :”آهای منم! من! یادت هست! من، نوزاد فراموش شده! سرگردان، من!!!…”

– :”ها، تویی!!! اِ… بزرگ شدی! اینجا چکار می کنی!؟”

– :”شاعری!!!”

– :”چی!!!؟”

– :”شاعری!!!”

– :”ها! تو و شاعری! تو که برای شاعری ساخته نشدی! تو…”

– :”چی می گی! چرت و پرت نگو! من توانایی ش رو داشتم، کار هم کردم! شعر هم گفتم!”

– :”به!… گفته باشی! مرثیه گوی دل دیوانه بودی! کار تو این نیست! برو، برو تا کار دست خودت ندادی! برو پی ….”

– :”ها! پی چی…؟ دِ بنال…! ها! چی…؟”

– :”پی چی!…راستش…! راستش تو، یه جور، … وقتی دنیا اومدی، یه مشکلی بود، یه … یه آدم خیلی مهم قرار بود دنیا بیاد، از تو خیلی مهم تر، خیلی خیلی… ، …”

– :”از من مهم تر!!! ها! شماهام دوچشمی نگاه می کنید؟ شما هم!!! بابا …”

– :”تبعیض!!! نه بابا! … مهم! مشکل تو اینه که یه همزاد داری از خودت مهم تر، … اون باید کارا رو راست و ریست کنه! اون مهمه، تو…، تو…!”

– :”من! چی!”

– :”تو! … راستش اون لحظه درگیر اون بودیم و تو با اون توی یه لحظه دنیا اومدید!… همچین چیزی تا حالا نبوده، دو تا تولد توی یه آن! یکی خیلی خیلی مهم(لبهاش به خنده واشد) یکی…(حیران شد!). شرمنده…! یکی مث تو یه آدمِ …!”

– :”حالا! حالا چی؟ تکلیف منِ معمولی چیه؟”

– :” هیچ چی! برو، از اینجا برو، جای یکی دیگه رو تنگ نکن! سرنوشت همه ی اینها معلومه! تو نه! برو! یه جوری خودتو سرگرم کن! … تو دیگه از دست در رفتی! پرونده ی سرنوشت ها نوشته شده! جای همه معلومه، جایی برای تو نیست!…برو! جای تو بین شاعرا نیست! تو با دیگران فرق داری! همه جا دارند، جاشون نوشته شده، سند خورده، توی بی جای بی سند، راستش، … برو اینجا نمون! شعر و ادبیات راسته ی کار تو نیست!”

… اون آخرین لحظه ی شاعری من بود!

********

_:” حالا دعوت می کنیم از شاعر محترم …، مدیر  کانون…، که از دوازده سالگی …، از…، تشریف بیاورند! به افتخارشون…!”

… من نبودم! دیر وقتی بود رفته بودم! سرگردون! رفتم به همون روستای دور، پیش مردمان شریف روستایی، دهقان های آشنا، دیگه به وادی شعر و ادب برنگشتم! سالها دم خور مردان روستا، … یک شب یادم هست، درمانده و سرگردان، از این بی جایی، بی مکانی، بی هیچی! اینکه صاف، توی همون دمی به دنیا بیایی که یه آدم مهم دنیا بیاد و حقت رو راست راست بخوره و … . حال و روزم خیلی به هم ریخته بود که خوابیدم. خواب دیدم توی وادی برهوت سرگردانم، آرزو کردم … برای خودم، برای … ناگهان آرزوهایم، واژه های رها شده از دهانم، شکل گرفتند، حروف نقش بستند و کنار هم چیده شدند! در دل برهوت، از کلماتی که از دهان من خارج می شد، راه پله ای رو به آسمان پدید آمد! از پله ها بالا رفتم، پلکانی سبز و نورانی! به دشت باز و سرسبزی درست بالای بیابان برهوت راه یافتم! …

فردا، خبری آمد! قبول شده بودم، در دانشگاه!

…. با استادها خیلی زود آشنا شدم! با دانشگاه و دوستانی به هم زدم! رفتی و آمدی! گپی و گفتی! پژوهش و یادگیری! با اولین کنفرانس خیلی جا افتادم! استاد می گفت: “تو به صندلی فلسفه تکیه خواهی زد!” سقراط را خواندم، افلاطون، ارسطو!  … آپولوژی، ارگانون، جمهوریت! مُثُل، المنطق… کماهو..،… قانونیه، تعصم مراعاتها الذهن…، صفایی بود!

نمی دانم چه شد! شاید موقع خواندن “آپولوژی” بود، یا “لذات فلسفه”  یا شاید هم “کاندید یا خوشبختی” ولتر! ترم سوم بود! نه، اصلن توی بحث قیاس و استقرا بودم که فهمیدم یه ایرادی توی کار هست! دوباره شروع به خواندن کردم، همه چی را لایروبی کردم، … .

یه بابایی به اسم سقراط، اونقدر مبادی آداب هست، اونقدر درک و بینش داره که می فهمه “دانشمند” نیست! می گه من “دوستدار دانشم!”، یه بابایی به اسم افلاطون با این “دوستدار دانش” مغازه باز می کنه به چه بزرگی! دو دهنه، یکی ام به اسم ارسطو، شروع می کنه به فروش ایده های عجیب و غریب! تو رو به خدا فکر کنین! چه جوری رشد علم دوهزار سال عقب می افته، … . چه جوری ایده های افلاطون و ارسطو، زیرساخت های کمونیسم و روماتیسم و فاشیسم و امپریالیسم را شکل می ده! یک بار جلسه داشتیم، یعنی سمینار! زدم به سیم آخر و همه ی عقده هایی که توی این چند ماه توی دلم مونده بود رو سر فلسفه خالی کردم! همه حیرون و من خوشحال که: ها فهمیدم چکاره م! “فیلسوووف” که یک دفعه از پشت پنجره ی سالن چشمم به یکی از همون بخت نویس ها افتاد. بدجور نگاه می کرد. سرش رو تکون می داد. یعنی نه! تو این کاره نیستی. آه از نهادم برآمد!

 

… که رها کردم. ترم سوم دانشگاه رو رها کردم و چون مثل بیلی و سرگئی و لری و اون دو تا استیو،  بعد از فرار از دانشگاه، سرنوشت از پیش نوشته ای نداشتم دوباره سرگردان شدم!

 

از خیلی قدیم رو به خوندن آوردم، ته تاریخ رو که در آوردم و هرودوت و گزنفون رو رسوندم به دورانت ها و از کوبیدن اولین سنگ به کله ی اولین بشر رسیدم به نابود شدن بی رحمانه نزدیک به شصت میلیون بشر بدست هیتلر، تازه فهمیدم که نه، اهل تاریخ هم نیستم!

 

کمدی الهی دانته و افسانه های تبای سوفوکلس و ایلیاد و اودیسه ی همر و نمایشنامه های شکسپیر و رمان های ارنست همینگوی و زاهاریا استانکو و تا … مهابهاراتا و رامایانا و خدای نامه ها هم یه بخش دیگه از سرگردونی من بودن، یه بخش خیلی پربار!

 

بگذریم که گاه گداری دست به آچار می شدم و هویه و لحیم و کیت و دیود و خازن و آلمیچر را به هم وصل می کردیم و به قول امروزی ها گجت های عجیب و غریب می ساختیم.

 

بیست و پنج سال هم دست به دوربین! فیلم توی خون من بود! مادرزادی بود. اولین کلمه ی انگریزی که یاد گرفتم همونی بود که پیش از اسم چارلی چاپلین یا هیچکاک یا جان فورد بود،  !Director اولین دوربینی که دیدم همون سوپر هشت بود، رویا بود، رویایی بود!

هَندی کم که درآمد ، یک دفعه نوار کت و کلف وی اچ اس شد، عینهو جعبه ی کبریت، اغراق نکرده باشم، جلد نوار کاست! که پاپیچ اداره شدم که بیاین فیلم آموزشی بسازیم. توی اولین ادیت فیلم یه چند ثانیه اضافه بود، یعنی چه! کار یکی از این بخت نویس ها بود. سی ثانیه جلو دوربین وایستاده بود و عینهو تبلیغ سیکو (اون قدیما) دستشو چپ و راست، تکون می داد. خداییش محلش نذاشتم. اینجا دیگه پاتوق منه! چقد سنگ گذاشتن جلوی پام که فیلم نسازم، خدا می دونه! تدوین گر که نشدم، فیلمسازهم، ولی مدرس تدوین شدم! کوری چشم هرچه بخت نویسه! اما فیلم که نون و سرنوشت نمی شه! باید باز بگردم!

 

جایی نبود که نرفته باشم و پیشه ای نبود که پیشه نکرده باشم و یکی از همون بخت ننویس ها پاپیچ ما نشده باشه و رای ما رو نزده باشه که “صفحه ای کور در دل آشوب اعداد و ارقام” نظر مرا جلب کرد.

اولش هول ورم داشت، گفتم، یعنی سرودم:

 

“… من رقم می زنم واژه ها را

بی نظر جویی از صفحه ای کور

در دل آشوب اعداد و ارقام،

من رقم می زنم واژه ها را

تا بگویم

که اگر از تب مرگ در تب نباشید

و اگر

شب میان شما و تنفس نباشد

راه پرواز باز است.”

 

اما راه پرواز من به همین صفحه ی کور نمایشگر رسیده بود!

 

خیلی زود با داس و ان سی و دی ان و قص علی هذا جور شدم.

ویندوز سه و یک هم که سر رسید تازه فهمیدم چه جهان بزرگی توی این قاب کوچیک هست.

کی می دونست این بابا، بیل گیتس چه خوابهایی که برامون ندیده! یا وزنیاک یا جابز یا یه مشت جوون بی کله که اول واسه ی سرگرمی و پروژه ی دانشجویی و بعد دست به یخه با بیلی و شاخ به شاخ با مایکروسافت و آی بی ام! … وای !!!

 

که همه ی همگان زور زدند تا یه جوری خودشان را بتپونن توی این صفحه ی کور!

 

کتاب ها، عکس ها، فیلم ها، بازی ها، آموزش ها، راهنماها، شعارها، داد و بی دادها، راز دل ها، دلدادگی ها، دل مرده ها، دل زنده ها، قصاب و بقال و خواربارفروش و دوا فروش و جگرکی ها، … همه و همه نم نمک راهشون به دل این بیدل گشوده شد و یک هو یه جهان مجازی ساخته شد، صد تا جهان واقعی و ریالیتی توش!

 

اینترنت هم که آمد یک سایبراسپیسی وا شد که هر کی با هر آواتاری گوشه و کنارش لم داده بود و تلیت بادیه آبگوشت کلماتش و فیلم ها و عکس هاش به بار!

شیر چهار سوق کم می آورد توی این همه بازار شام!

 

که پا گذاشتیم توی این واویلای رسانه ها، شاید گوشه ی چارقد گُل منگُلی یکی از این برنامه بنویس های رایانه، وِردی باشه که با بخت خفته و نامراد ما بساز بشه و “بکوب بکوب همونیه که دیدی” نباشه و حالا که سرنوشت نویس ها قید ما رو زدن، با مداد آرزو سرنوشت خودمون رو خودمون بنویسیم!

کاش می شد سرنوشت خویش را

با مداد آرزو از سر نوشت

 

یک وخت دیدیم شدیم یک فتوشاپ کارِ پرمیر شناسِ اتوران سازِ اینترنت راه اندازِ  هیچ کاره ی همه کاره، که هرکی می گفت: فلان نرم افزارِ بلدی می گفتیم: ها، اونوخ جَلدی، پاشنه ها رو می کشیدیم بالا و می رفتیم ببینیم که اینی که گفته چی هست!


نخیر، بخت روزگار وا شد و بخت ما وا نشد که نشد.

 

امروز اینجا نشسته ایم سر پاتیل، سفره انداخته ایم به چه بزرگی، هفت خوان و هفت رنگ پلو و زعفران و هفت نوع کوبیده ی با استخوان و بی استخوان، … کولباری از دانش و تجربه و خرد، که آی ببُرّ و ببَر! نری که از بالای بلندت رفته! بیا بخور که نخورده هاش پشیمونن! آی بدو که هر کی برده پشیمونه و هرکی نبرده پشیمون! بُرده هاش پشیمون کم بردن اند و نبُرده هاش پشیمون هیچ چی نبردن.

 

که دیروز یکی از همون فرشته ها توی چت روم پاش به چت روم ما وا شد!

 

گفتم:

– :“ها کلاستان بالا رفته، از همون دور سرنوشت جماعت رو میل مزنین تو ای میلش و خیالتان راحت! کی بره این همه راهو، یادتانه چه بلایی سر مای یکه یالغوز آوردن. آدم بی سرنوشت مثل کفش بی پاشنه، آویزون دکون کفاشیه! جا داشت که دل صاب مرده ی ما رو هم به چار خط خوش میکردن و ای ساخ سرگردونِ کوچه و بیابونما نمی کردین!”

که خندید:

– :”چیه؟ پشیمونی! حالا فرض که می شدی شاعر، یا نویسنده یا سخنران، یا می نشستی روی صندلی فلسفه! یا می شدی کارگردان! یا توی طالع تو می نوشتیم برنامه نویس فرترن! خوب بود؟ فقط به دکان دستگاهی که به هم زدی نگاه کن! از هر چمن گلی!

فقط فکر کن به اینکه کی مثل تو توی هر کتابی سرک کشیده و از هر نوشته ای کیف کرده؟ فکر کن فقط از کتابای برنامه نویسی کیف می کردی! از هنر شاعری خبر نداشتی، یا تاریخ و فلسفه و فتوشاپ! خوشِت بود!

دنیا به دنیا سیر کرده ای و حالش رو بردی! کمه؟ با زاهاریا رفتی تا ور دل پابرهنه ها و با همینگوی با اسلحه وداع کردی و “خاطرات خانه ی اموات” رو با داستایفسکی نوشتی و دم به دم و نفس به نفس با هر هنرمند و نویسنده و شاعری دل دادی و قلوه گرفتی، ها!

غیر از اینه که از دم در “بیگ بنگ” تا زیر بنگ بنگ تیر و تفنگ جنگ جهانی دوم رو به چشم دیدی و به گوش شنیدی و با بچه های ناسا تا روی خاک نرم ماه کبدی کشیدی و هر چه ندیده بودی دیدی و هر چه نخونده بودی، خوندی! کی بود که با شاملو تا جنون نوشتن رفت و با سهراب رد شاخه ی نور رو گرفت و از لانه ی پرنده ها، رفت تا لای پروبال سیمرغ عطار و افتاد تو دامن شاهنامه و خرمن خرمن حماسه و غزل رو از باغ دهقان طوس چید و از پای ترنم پهلویات پارتیان رفت تا ته سیر اختران در دیوان حافظ!

کی بود که سیبی که کنار دست نیتون افتاد رو خورد و جرعه جرعه از چشمه های کوچه باغ دانایی نوشید و دوش به دوش کورش بزرگ تا به لیدی و بابل و شرق و غرب سفر کرد و از تماشای شکوه آرتمیس، دریاسالار بزرگ افتخار کرد به ای که ایرانیه! ها!

مگر تو نبودی که نفس به نفس آرش تیر از چله ی کمون کشیدی و توی کوه های بختیاری کنار یوتاب و آریو برزن برابر دیوی مثل اسکندر جنگیدی! … تو!!! ها!

بگم؟ بازم بگم؟ … خسته شدِم از دست نق نق تو!… بسه دیگه!

حالا چی می خوای؟ بگو تا بنویسم، چت کن که وقت ندارم باید به کار و زندگی برسم! هزار هزار تا هستن که بختشون باید به دست من باز بشه!

ها… چی شد؟ …، دِ بگو دگه! جون ما رو بالا آوردی! چی؟ چی بنویسم؟ فرترن؟ فتوشاپ؟ پرمیر؟ شاعر؟ خواننده؟ نوازنده؟ فیزیک!؟ شیمی؟ …. ها!”


… بدجوری داغ کرده بود! ول کن نبود!

 

کفمان برید، عجب از ای همه سرگردونی که هر دمش کوه تجربه بوده و دنیایی خاطره! همون بهتر که دیس کانکت بشم و جواب ندیم.

 

حالا هم سربه راه و مودب، نگران از ای که مبادا دست و بال ما رو بند کنن به یک شغل و بال و پر ما رو ببندن، دیگه صمٌ بکمٌ، ساکت، راهمون رو گرفتیم و رفتیم! نخود نخود هرکی بره خانه ی خود.

ماهم سرمان رو پای همین دیوار اینترنت زمین می ذاریم و … باشه! ما هم خدایی داریم.

دعاش هم باشه مال اون همزاد بی پیر که اینجوری مار رو هوایی کرد.

آهای! همزاد! همشیر! همشیره! هرکی هستی! هرجای دنیا که هستی! نوش جانت بخور، بخور که مال مفته! عشق و حال و صفا و کیفش مال تو، سرگردونی و بخت برگشتگی مال ما! ها واله………………………………..

..
.

مهرداد

Edutopia.ir

“در بهره برداری از نگاره های آرمان شهر دانش و فرهنگ نام و پیوند به این پایگاه را از یاد نبرید!”

برای چاپ و نشر، اجازه ی کتبی لازم است.

دیدگاه های خود را درج نمایید!

سربلند و پیروز باشید!

 

 

468 ad

نوشتن دیدگاه