نان، معده، دانشکده!

۱۳۷۰/۱۱/۱۱

Edutopia.ir

این دانشگاه هم برایم جز دردسر هیچ نداشته است. آمدن و رفتن. آخرش چى؟ دل و دماغم را از دست داده ‏ام. دانشگاه یعنى مدرک، یعنى جزوه نویسى، تقویت حافظه موقتى، دانشگاه یعنى دبیرستان متورم، راهنمایى ترمى، هیچ فرقى ندارد! آخر ترم همه به جنب و جوش مى‏افتند. کارى که از آن متنفرم. جزوه نویسهاى طول ترم، جزوه خوانهاى آخر ترم مى‏شوند و تند نویسهاى بین ترم، تند خوانهاى آخر ترم! این تند خوانى هم براى خودش صنعتى است. عین این قطارهاى سریع‏ السیر مى‏ماند. زود به مقصد مى‏رساند ولى خام و نادیده. غافل از همه زیباییهاى بین راه، همه اعجاز خلقت. ما عادت کرده ‏ایم به “لپِّ قضایا” به “چشیدن عصاره ‏ها” افشره ‏ها و از ورآمدن خمیرمایه ‏ها غافلیم. لطف نان هاى خانگى را فراموش کرده ‏ایم. این نان هاى کیلویى که هر ساعت یک کیلومتر ردیف مى‏شود، بى‏ مزه، بى ورآمدن و هدف، پر کردن معده، حالا هر جورى شد، کیفیت با رشد جمعیت به حداقل رسیده است  و کمیت بیشترین توجه را به خود جلب مى‏کند، دانشگاه هم چنین است. بى مزه، خنک، گذرا. آن یکى با تمام توانش در سبک مخصوص به خود، حالا هر چه باشد هندى، اصفهانى، خراسانى،… مى‏گردد و زیباترین کلمات، عالى ‏ترین صفات و قوى‏ترین تشبیهات را در ساختمان ادبى خود به کار مى‏گیرد. یا صناعات، جناس و لفّ و نشر و عروض  و قافیه و سجع و… را چنان به خدمت مى‏گیرد تا گلستانى پدید آورد از اعجاز قلم و این یکى در این سوى تاریخ، کلمات را عین جاده‏اى مى‏بیند که هر چه سریع‏تر باید از آن عبور کند. غافل از اینکه پاى هر وجب از این رهگذر صدها متخصص و معمار و هنرمند پیه چشم سوخته‏اند و نقد عمر داده‏اند.

به درک، درسها باید زودتر پاس شوند. حافظ۱، سعدى ۲، منتخب دیوان سعد سلمان، گزیده قابوس نامه، تخلیص سفرنامه ناصر خسرو…، پاس کردن یک اصالت، یک هویت، یک تجربه، یک نقش …

نه، بیزار شده ‏ام. این با آن حافظى که خودم پیدایش کردم، آنرا لاى کتاب هاى قدیمى پدر کشف کردم، خودم غزلیاتش را یافتم و شناختم فرق دارد. همو که گاه از شدت شوق در لفاف کلماتش غرق شدم و سعدى که همیشه در حیرت اعجاز قلم او مات مى‏ ماندم و ناصر خسرو که سفرنامه‏ اش انیس خلوت من بود… و حالا پاس کارى مى‏شوند! راه پله ‏اى است که باید پا روى آن بگذارى و پله به پله، واحد به واحد بالاتر بروى.

بگذریم، دلخورم، خیلى هم. این چیزى نبود که من، اینهمه راه در پى‏ اش آمده بودم. یکبار تحقیق جالبى از استاد گرفتم. وقت نبود. تدریس در دو مدرسه و راه طولانى دویست کیلومترى بین مدرسه و دانشگاه و این کلاس هاى سرد و دلمرده تمام وقت باارزشم را پر کرده بودند. به ناچار در بین راه با کمک حافظه‏ ام شروع به تحقیق و بررسى‏ کردم. تمام هنرم را بکار بردم. نظریاتى ارائه دادم که براى هر کسى مى‏توانست جالب باشد.

در داخل اتوبوس، روى دست ‏اندازهاى آسفالت سرد جاده و راه هاى خاکى روستا مى‏ نوشتم. همانجا پاکنویس مى‏ کردم. دست‏ اندازها به رخساره کلمات نوشته شده ‏ام چنگ مى ‏انداختند. قادر نبودم خوش خط بنویسم.

و نوشتم! نوشته ‏ام خوش خط نبود، اما پر معنى بود. شاید پنجاه صفحه، بحث درباره اصطلاحات عرفانى، انطباق اندیشه‏ هاى نو و کهنه در بهره‏ گیرى از لغات از ساقى بهار رودکى تا آن زیبا روى رومى که دل “شیخ صنعان” برد تا عاشقانه ‏هاى معنوى مولوى تا”شاخ نبات” حافظ، تا آن دلبر “پرتو انگیز” سعدى و بعد به آنجا مى‏رسیدیم که ساقى جام را مى‏گذارد و کتاب فقه را بر مى‏ دارد تا در فرصت کوتاه عمر خویش به چیزى بپردازد که در شأن او نیست، اصلاً مال او نیست. با زیبایى ‏اش، روحیه ‏اش، لطافتش، احساسش بسى ناسازگار است: ” من به اندازه یک ابر دلم مى‏گیرد/ وقتى از پنجره مى‏بینم حورى / – دختر بالغ همسایه/- پاى کمیاب‏ ترین نارون روى زمین / فقه مى‏خواند” و یا لفظ “مى” که در بیان هر شاعرى به رنگ بویى در آمده است تا در عصر ما بدل به “ودکا” مى‏شود و به چنگال بى‏رحم مرگ فرو مى‏افتد:”…  مرگ گاهى ودکا مى‏نوشد/…” و …

حاصل زحماتم را بدست استاد سپردم. ورقى زد.

– : “این چیه؟”

– : “تحقیق من! استاد!”

– : “تحقیق؟”

حیرت کردم! جا خوردم! جزوه ام را روی میز گذاشت. یک جوری شده بود! انگار دلخور!

– : “شما می دونی تحقیق چیه؟”

– : “تحقیق؟”

از هر چه دانشگاه و تحقیق و درس بود بدم آمد، متنفر شدم. کلمه به کلمه تحقیق ام برایم جان داشت. رؤیاهایم فقط خیال نبودند. ساقى را مى ‏دیدم. سهراب را، همه و همه برایم حاضر بودند. استاد نمى‏ دید. به جزوه ساده و به ظاهر خشن من خیره شده بود. وسوسه شد. دست برد و باز جزوه را برداشت، ورق زد.

لختى به من و لحظه ‏اى به جزوه خیره شد.

– : “چند مى ‏خواهى بهت بدم؟”

لحن صدایش دلسوزانه شده بود. مى‏خواست دل مرا بدست بیاورد. داغ شده بودم. جوش آوردم. داشت صدقه مى‏داد. وحشت داشتم از اینکه مبادا طاقتم طاق شود. خودم را به سختى کنترل مى‏کردم. او همانطور ورق مى‏زد. چیزى بجز خط خوردگى‏ ها نمى‏ دید، یا کلمه ‏اى که روى دست اندازى بى‏ قواره شده بود. یا جمله ‏اى که از جاده آبى ورقه پرت افتاده بود. گاهى اوج گرفته بود، گاهى سقوط کرده بود.

من به دست ‏اندازهاى جاده فکر مى‏کردم. هر کلمه بهم ریخته ‏اى را که مى ‏دیدم به دست‏ اندازش مى‏ افتادم. این یکى روى کال “گرگى” که تازگى‏ ها طغیان کرده و جاده ولایت را خراب کرده بود، لغزید. آن خط خوردگى مال کیلومتر پنج روستا بود. این یکى روى دست انداز جلوى مزرعه عمو نادر اتفاق افتاد و آن یکی، مال پیچ تند آبرود است.

– “گفتم چند مى‏ خواى؟”

تمسخر باز جاى دلسوزى را گرفته بود. قابل تحمل ‏تر بود. یک دفعه چشمم به جزوه ‏هاى صحافى شده پشت سر استاد افتاد، مجلد با خطوط زرین: تحقیق … زیر نظر استاد ارجمند، استاد گرامى، استاد معزز، استاد عالى مقام، استاد شریف، استاد دانشمند، دکتر… ، استاد… ، بعد چشمم افتاد به ورق پاره‏ هاى خودم: “بحثى پیرامون اصطلاحات ادب فارسى” گردآورى… ، نه، لقبى در شأن از استاد نبود.

– : “اصلاً تو خودت به این کار چند مى‏ دى؟”

باید اسم تحقیقم را عوض کنم. باید اسمش را بگذارم “ورق پاره ‏هاى تاریخى از روستا تا شهر ” و بعد باید توى مقدمه توضیح مى‏ دادم که وقتى همسایه غذاى بین راه مرا- نان خانگى، سر شیر، کره محلى – براى من توى دستمال مى‏ بست، رجب مرا با موتور به روستاى همسایه مى‏رساند. آنجا سوار مینى‏ بوس روستا مى‏ شدم و بعد کنار جاده اصلى شهر پیاده مى‏ شدم تا با اتوبوس بعد از طى صد و چهل کیلومتر به شهر برسم. آنوقت سوار اتوبوس خط واحد مى‏ شدم و خط اتوبوس مرا مقابل یک نانوایى ماشینى، کنار دانشگاه پیاده مى‏کرد. گویى صدها سال تاریخ را پشت سر گذاشته بودم. هنوز بوى خوش نان هایى که توى راه برایم بسته بودند توى مشامم بود که گزش تند نان هاى خمیر و نیم سوخته که در سفر کوتاهشان از روى یک ریل زنگ زده اکسید شده، لمحه‏ اى هُرم آتش را مزه کرده بودند تا مثلاً تبدیل به نان شوند دل آشوبم مى‏کرد.

– “چند؟”

راه دراز، نان خوش همسایه، نان تخمیر شده نانوایى ماشینى توى دستگاه گوارش، دست‏ اندازها، کوچه‏ باغها، دود، گازوئیل، زمزمه جویبار، بوق تند تاکسى رهگذر، همه و همه … آخ،…

– : “چند؟”

– : “صفر استاد… صفر”

از دفتر استاد زدم بیرون. کلاسها را ول کردم. سوار اتوبوس شدم و بعد مینى‏ بوس، پسر مغازه ‏دار همسایه‏ مان از آمدنم خبر نداشت. پیاده به روستا برگشتم. همسایه از آمدن بى موقع من حیرت کرد. رفتم توى مدرسه. پنجره کوچک آبى رنگ کلاس آخری را باز کردم. همانی که روبرویش رودخانه ی ده جاری بود! کنار پنجره  نشستم و سرم را گذاشتم روى چهارچوب ، سکوت، سکوت، سکوت!

 

… آن ترم نمره پانزده من جلوى درس “ادب فارسى” روى تابلو اعلانات مدرسه همه را متعجب کرد. پانزده نمره ‏اى بود که گرچه مى‏ توانست بیشتر باشد اما به خاطر دست‏ اندازهاى بین راه، به خاطر چاله‏ هاى کوچک و بزرگ جاده، به خاطر کال گرگى، پیچ تند آبرود، دست انداز جلوى مزرعه نادر، شاید هم به خاطر دل نکندن از بوى خوش نان تنورى همسایه و نه، شاید به خاطر “استاد ارجمند” یا “معزز” یا” مکرم” یا “گرانقدر” یا “عمیق ” شاید و شاید …نمره تحقیق او “صفر” شده بود.

آخ ، باز به همان “صفر” رسیدم. همان  “هیچ”، همان “هیچستان”، که من در آن ماندم، تو از آن رفتى، همان هیچى که خاطره بود، حس بود…

…..

….

..

.

مهرداد

Edutopia.ir

 

468 ad

نوشتن دیدگاه