صنعت، ادبیات، کوچه

 این روزها مشغول ساخت فیلمی برای آشنایی دانش آموزان با هنرستان های فنی حرفه ای و کاردانش هستم و شاید آن نوستالژی دردناک گذشته را با همه ی وجود دوباره احساس می کردم.

… با کودکان هم سن و سال، دوره ی کودکی را در کنار بازی های کودکانه به ساخت اسباب بازی های دست ساز مشغول بودیم.

تفنگ هایی که با چوب و نخ و کش و چوب حصیر می ساختیم و بادبادک هایی که هر کس، با دست های خودش می ساخت و شکل و رنگ و بوی صاحبش را داشت.

تفنگ هایی که هر کدام تیر خود را  دورتر پرتاب می کرد، برای صاحبش غرور و افتخار به همراه داشت. بادبادک هایی شاد، سرکش و سربلند که از بلندای آسمان، رقص کنان به وجد و سماع می پرداخت و شوق بودن و کنترل کردن آن، برای هر کودکی رویا بود!

کار با سریش و چسب آبکی و قیچی و چکش و چوب را بلد بودیم. مهندسی کِش و لاستیک و فنر و قرقره را می فهمیدیم و بوی نم تراشه های چوب…!

**********

 به آرمان شهر دانش و فرهنگ خوش آمدید! و  بسیاری از وقت های بیکاری من در دکان نجاری پدربزرگ می گذشت با اره و تیشه و دستگاه پرسروصدایی که پدر بزرگ اسمش را گذاشته بود “سه کاره” و هنوز که هنوز است بوی تراشه و چوب و سر و صدای سه کاره، برایم خاطره انگیز است. پدربزرگ که دکان نجاری را واگذاشت و به کار الکترونیک پرداخت، من هم به کیت و هویه و لحیم و سیم و رادیو و ضبط رو آوردم و دوباره شدم شاگرد پدربزرگ!

تماشای کودک ده دوازده ساله ای که رادیو ضبط همسایگان را تعمیر می کرد و دستگاه های عجیب و غریبی را می ساخت، لحیم می کرد و جوش می داد، دیود و خازن و آلمیچر را می شناخت و نوار کاست را می فهمید و بعد لمیدن در کنار استریو، کنار آن دستگاه تخت و پهن که رویش صفحه ی گرامافون هم بود با دو باند چوبی بزرگ در چپ و راست! و آوای دلکش موسیقی:

 

“نوبهار آمد و شد باز دل من دیوونه

گل پونه، نعنعا پونه

…”


اما بناگاه، یک دفعه همه چیز به هم می ریزد!

فن و صنعت و الکترونیک و تیشه و اره و دیود و خازن را رها می کنم، قاطی تاریخ و ادبیات می شوم!

تا کامپیوتر برسد، دیگر دست به آچار هم نشدم!

لذت جراحی کردن کامپیوتر بود که دوباره فنی شدم و فنی زاده!

 

چرا؟

چرا از اول دبیرستان تا پایان دانشگاه، دست و دلم به کار فنی نرفت؟

چرا ذوق و شوق اختراع و کشف و فن و به هم ریختن و به هم پیچاندن و به هم چفت کردن و کاربری جدید ایجاد کردن و صنعت گر شدن را از کف دادم؟

چرا اصلن وارد رشته ی فرهنگ و ادب شدم!؟

 

فرهنگ و ادب خوب نیست؟ نه! خیلی هم خوب است،نه به عنوان حرفه ی من! که شیفته ی ادبیاتم و هنر!  من که با حافظ و سعدی و فردوسی و بعدها با سهراب و نیما رشد کرده ام، بزرگ شده ام اما من فنی کار بودم!

چطور شد؟

 

شاید اولین کتاب که به دستم رسید، مال کی بود؟ داستایوسکی یا استانکو یا ماریا رمارک یا ویکتور هوگو یا همینگوی! جذب شدم. تیشه و اره و هویه و سیم لحیم را گذاشتم و غرق در مطالعه شدم!

 

یا نه، شاید اولین شعرم را که گفتم، چی بود:” من در جزیره ای، شاید زخاک نرم، وز ماسه های مملو از چشمه های گرم! چون مرغ ساحلی خطر پیشه خفته ام، …” جذب شدم و شروع به نوشتن و سرودن کردم و دستم بجای بریدن و شکستن و بستن و آفریدن، با نوشتن انس گرفت!

 

اما نه، یکدفعه چشمم می افتد به ادبیات خودمان:

 

یادتان هست؟

آن صنعت گری که صندوقچه ای زیبا و استادانه ساخته بود و مورد قبول طبع حاکم، که با آمدن ادیبی یا حکیمی، همه از او و هنر او روگردان می شوند و به مدح و ثنای آن ادیب می پردازند! آن مرد هم صنعت و هنر و فن را به یکباره می بوسد تا ادیب شود!

….

خبر دارید که صنعت در ادبیات ما، چه جایگاهی دارد؟

جایگاه آهنگری و دباغی و نجاری و بنایی در ادبیات کجاست؟

 

-:”این است قصورشان و این است قبورشان!”

 

مردی که به در دکان آهنگری می رود یا به دباغ خانه و مردی که به عطرفروشی می رود، حتمن خاطر مبارکتان هست!

شاگرد دباغی که به بازار عطرفروشان می رسد!

مردی که گذرش به سرای آهنگران می افتد!

“به گرد عارض مسگر نشسته گرد زغال (یا ذغال)”

-:” تقصیر خودت بود که به سرای آهنگران رفتی  و گرد آهن بر سر و صورتت نشست و کثیف شدی! اگر به سرای عطر فروشان می رفتی حالا بوی خوش می دادی!” این یعنی چه؟

 

فردوسی متفاوت است. آهن برای او یک نماد حماسی است. وقتی هیبت ضحاک را یک آهنگر در هم می کوبد و ضحاک میان خود و او کوهی از آهن را می بیند!


اما..

به این حکایت آموزنده گوش کنید، حکایتی که  در کتاب های درسی، آن هم ابتدایی جا دارد:

 

به دست آهن تفته کردن خمیر
به از دست بر سینه پیش امیر


دیدگاه شما در این باب چیست؟

وقتی شرکت سیگارسازی وینستون قصد تبلیغ داشت بر روی تابلوها نوشت:

_: “سیگار نکشید حتی اگر وینستون باشد!” سیگار کشیدن بد است، وینستون هم بد است. اما یک بد فدای بدتر می شود!

 

_: “دست به سینه پیش امیر نایستید، حتی اگر مجبور باشید آهن تفته را با دست خمیر کنید.”

شما را نمی دانم اما من در کودکی یک جور برداشت منفی در منفی داشتم. یعنی درست است که تفته کردن آهن با دست سخت و خطرناک است، دست به سینه ایستادن پیش امیر سخت تر است! این یعنی اینکه هر دو سخت است و خطرناک! شاعر یک سختی و بدی را فدای یک کار بدتر می کند و آن گردآورنده ی کتاب درسی ابتدایی هم بدون بازرسی پس لرزه های این کار، آن را در کتاب می گنجاند و ناخودآگاه، آهن، صنعت و فن را برای همیشه، از دل فرزندان این آب و خاک می رماند!

 

شما ممکن است بگویید با دست آهن تفتیده را خمیر کردن امکان ندارد و قصد سعدی نشان دادن یک کار غیر ممکن است، او شعر می گوید! اما کدام کودکی به این توانایی انتزاعیِ ذهنی رسیده است تا این مهم را درک کند! او تنها چیزی که می فهمد سوختن دست در برخورد با آهن تفتیده است و گمان می کند آهنگری و در پی آن صنعت یعنی همین! سوختن!

 

راستش همان دوران کودکی که این بیت را خواندم آهنگری به نظرم کاری بس خطرناک و هولناک آمد. هروقت به صنعت فکر می کردم ناخودآگاه از آن روگردان می شدم، چرا؟ به دست آهن تفته کردن خمیر! و بعد آن نقاشی مرد با آن چهره ی دردناک و کوره ی تفتیده ی آهنگری!… یادتان هست!

 

حالا بیایید فرض کنیم که در کتب دوره ی ابتدایی دست ساخته هایی از آهن و چدن و مس و فولاد بود زیبا و نفیس و ارزشمند! و فرض کنیم  یک متن ادبی زیبا و دلنشین به ما مژده می داد که می توانیم آرزوهای مان را با روی آوردن به  صنعت به واقعیت تبدیل کنیم! این یعنی رویای صنعت گر بودن را در دل کودک نشاندن! این یعنی پرونده ای را از دانش و فن و هنر در دل کودک ایجاد نمودن تا او آن را پر کند! پر از فن آوری، تولید، ساختن و پرداختن!

آنگاه نگاه کودکان ما به صنعت به چه شکلی در می آمد؟

 

….

امروز، زمانی که نگاه نویسندگان را به صنعت می بینم، همان نگاه مردم پیرامون خودم را می بینم:

“حکایت استوانه ی متحرکی که در قیروان است… که به یک طرف حرکت می کند و چیزی زیر آن می گذارند و چون باز به حالت پیشین خود برگشت، ممکن نمی شود که آن را بیرون آورد و اگر آن چیز شیشه باشد صدای شکستن آن به گوش می رسد! و شکی نیست که این استوانه امری صنعتی است و جایگاه آن دلیل بر این است.”(آثار الباقیه ص ۴۱۲)

خوب به ادبیات به کار رفته دقت کنید! این متن با این جمله شروع می شود:”اگر بخواهید تعجب کنید!…”

از این دست در ادبیات ما بی شمار است، حداقل اینکه مشهورتر است!

به جمله ی بالا دوباره نگاهی بیاندازید. این نظر نویسنده ی آثارالباقیه است. این انسان محقق و بزرگوار آمده است تا داده های بدست آمده از نسل های پیش را ثبت و ضبط نماید، اما…

نه خبری از سازنده هست و نه نقشه و طرح آن و نه کاربردش! تنها دلیل نویسنده از ذکر این جملات، آوردن عجایب و غرایب است. مثل برنامه ی “دیدنی ها” که کارش نشان دادن همین چیزهای عجیب و غریب بود و دیگر هیچ!

دیدنی ها، یعنی این که پای منارجنبان بایستی و از تماشایش شگفت زده شوی یا در حمامی عجیب و غریب که با یک شمع روشن می شود شستشو نمایی و حتی یک بار نپرسی که چرا و چگونه!

 

جالب اینکه حتی یک بار هم کسی نپرسید که:

-: ” ای شیخ بهایی شاگردان تو کجا هستند؟ چرا فن و دانش خود را با دیگران شریک نشدی؟ راضی شدی که دانسته های خود را با خود به گور ببری ولی به نسل های پس از خود، به فرزندانت، به هم شهری ها و هم میهنان خود بهره ای از آن را ندهی؟”


**********

 

در نظم و نثر ما با صنعت و فن چه برخوردی شده است؟

در فرهنگ ما صنعت گر چه جایگاهی دارد؟

در مدرسه، کتاب های درسی  و در پی آن در جامعه، صنعت چه جایی دارد؟

در آموزش و پرورش، مهندسی معکوس که دنیای فن آوری را تکان داده است، کجاست؟ تنها مهندسی معکوسی که خیلی جا بازکرده است، مهندسی معکوس در تست زنی است!

آنچه اقتصاد جهانی را دگرگون کرده است، تنها در تست زنی جا دارد!

***********

…با سرودن یک شعر، معروف شدم،  آن را در مدرسه، سر صف خواندم، مورد تشویق بیشتر دبیران قرار گرفتم، برایم کف زدند و آفرین ها گفتند.

شب شعر در حضور استادان و شعرای استان خراسان

شب شعر در حضور استادان و شعرای استان خراسان

اما با فن و صنعتی که در سرشت من بود، تنها چیری که برای بزرگان داشت، خنده و سرگرمی بود.

 

یادم هست در دوران راهنمایی با تراز کردن طول موج دو رادیوی قدیمی در روبروی هم، یک دزدگیر رادیویی ساختم. هر کسی از بین این طول موج رد می شد، آژیر خطر به صدا در می آمد. امروز حتی شیوه ی طراحی آن را هم به یاد ندارم! اما هر که دید، اول آن را چند بار امتحان کرد و بعد لبخند زد! و دیگر هیچ!

 

در دکان قدیمی پدربزرگ کار بر روی قطعات الکترونیکی

در دوران ابتدایی به ساختن اشیای پرنده، علاقمند بودم!

 

سرعت پرش، جهت پرش و مقصد آن برایم مهم بود.

با دقت و وسواس خاصی اشیا را برش می دادم و سرهم می کردم.

از فیزیک، باد، اصطکاک، انحنا، قانون جاذبه، … هیچ خبری نداشتم.

حتی نمی دانستم آن کلمات سختی که در کتاب علوم تجربی!!! هست، به درد کار من می خورد!

هر شی ای را که پرتاب می کردم، با طول قدم فاصله اش را اندازه می گرفتم.

گاهی اشیای پرنده ی من به خانه ی همسایه ها می افتاد.

 

همسایه ها با خنده و شوخی می گفتند هر چیز عجیب و غریبی که توی خانه اتان پیدا کردید مال فلانی است.

مثل آن که متلک یا چیز خنده داری گفته باشی!

آن وقت، همه بخندند و همه از یادشان برود!

 

شما جای من!

با فن و صنعت خود مایه ی خنده و ریشخند دیگران می شوید!

با گفتن چند بیت شعر، آدم مهم و سرشناسی می شوید که حتی بزرگان هم در برابر شما بلند می شوند!

شاعر بزرگ و محترم …!

یا

اسباب بازی درست کن، خنده دار محله ی ما!

 

کدام را انتخاب می کنید؟

این یک نقطه ضعف بزرگ است!

این یک جای خالی توی ادبیات ماست!

این یک جای خالی توی فرهنگ ماست!

 

این بزرگترین پرسش زندگی من است!

چرا جایگاهی برای صنعت و فن در ادبیات و هنر و کتاب های درسی ایجاد نکرده ایم؟

چرا در فرهنگ ما ادبیات و صنعت شاخ به شاخ و رودروی همدیگر هستند؟

چرا؟

در این روزها به کارگاه ها و کارخانه های تولیدی بسیاری سر زدم، به آدم هایی که حالا کارآفرین شده اند.

زمانی که از من خواسته شد تا یک فیلم تبلیغاتی برای معرفی شاخه های فنی در آموزش و پرورش بسازم، پیشنهاد من این بود که کارآفرینانی که با  مدرک هنرستان به جایگاه و مقام  ارزشمند کاری  رسیده اند را پیدا کنیم و با آنها به گفتگو بنشینیم، از کار آنها بازدید کنیم و از پیشرفت کاری اشان فیلم بسازیم. اجازه بدهیم تا دانش آموزان علاقمند به فن و صنعت، چهره ی آینده ی خود را در صورت کارآفرینان امروز ببینند.

 

هنوز در رشته های فنی ایرادها و مشکلات بی شماری به چشم می خورد اما حداقل این است که دانش آموز پای میز کار می ایستد و لذت تولید کردن را می چشد.

 

تمام کسانی که با آنها گفتگو کردم و از فن و تخصص شان فیلم گرفتم در یک چیز مشترک بودند. آنها لذت ساختن و تولید کردن را در هنرستان های فنی حرفه ای و کاردانش چشیده بودند و این لذت آنها را رها نکرده بود تا به اینجا رسیده بودند. گفتگوی تمام آنها پیرامون یک محور بود:

 

هنرآموزان،

معلمانی که به آنها شیرینی آفریدن را چشانده بودند!


شیرینی کار با اره و تیشه و دستگاه های صنعتی و میز نور و وسایل آزمایشگاهی و کامپیوتر و چوب و پلاستیک و شیشه و آهن!

 

شیرینی کار با مواد شیمیایی و آبکاری و فلزکاری و جوشکاری و فتوشاپ و پرمیر و ویژوال بیسیک! شیرینی ساختن وتولید کردن!

 

همان شور و شوقی که زمانی که اولین باطری دنیا را در دوهزار و پانصد سال پیش ساختیم و یا ماکت ها، جاده ها، چاپار، سد، بناهای بزرگ، کشتی های سه رده ای جنگی و ارابه های مسافرتی، پردیس های باشکوه، قنات ها، آبراهه ها، گاه شماری، فاضلاب، شیشه گری، نخ ریسی و … را می ساختیم و استفاده می کردیم و شوربختانه، شیرینی آن هیچوقت در حافظه ی تاریخی ما در یادها و خاطره ها نماند!

 

**********

ما، امروز به ادبیات نیازمندیم، ادبیاتی که پنجره های تازه ای بر روی ما بگشاید، پنجره هایی به روی فن و هنر و صنعت.

 

امروز باید ادبیات ما با فن و صنعت چفت شود و فرهنگ تازه ای را پدید بیاورد. ادبیات باید برای همیشه شیرینی آفریدن را در ذائقه ی ما زنده نگاه دارد.

بیاندیشیم،

بسیار هم!

…..

مهرداد

Edutopia.ir

“در بهره برداری از نگاره های آرمان شهر دانش و فرهنگ © نام و پیوند به این پایگاه را از یاد نبرید!”

 

دیدگاه های خود را درج نمایید!

نام خود را بنویسید، نیازی به پست الکترونیک و سایت شما نیست!

سربلند و پیروز باشید!

468 ad

یک دیدگاه

  1. رهگذر says:

    من عاشق شیوه استدلاتون و جسارتون در به چالش کشیدن بزرگان، هستم. عالیه
    جالبه که همیشه به بچه های کلاس میگم که اگر بزرگان ما مثل شیخ بهایی به مستندسازی اهمیت می دادند وشیوه انجام کارهاشون رو مینوشتند الان ما خیلی خیلی جلوتر از این حرف ها بودیم. واقعا اگر بزرگان ما در گذشته زیرک بودند، پس چرا ما حالا این وضعیت رو داریم. پس معلومه که مشکلی در شیوه اونها وجود داشته. همون حکایتی است که در قصه هامون داریم که با جمله ” یکی بود، یکی نبود” شروع میشه. یعنی اگه یکی بود یکی دیگه نمیتونه باشه. یعنی کار گروهی ممنوع . منافع گروهی ممنوع و فقط غافلگیری و میخ کوب کردن دیگران با کار فردی ودیگر هیچ

    سپاس خیلی خیلی عالی بود

نوشتن دیدگاه