مدارس و مرگ خلاقیت

متن سخنرانی کن رابینسون (این متن با تصرف و تغییر در اختیار شما قرار می گیرد.)

***”مدارس باعث مرگ خلاقیت می شوند!”***

Ken Robinson

_:”صبح بخیر. خوب هستید؟ این کنفرانس خیلی عالی بوده مگه نه؟

سه زمینه کلی بوده که در در سرتاسر کنفرانس مطرح بودند و با موضوعی که می خواهم درباره اش صحبت کنم، مرتبط اند

یکی:

این شواهد فوق العاده زیاد از خلاقیت انسانه که در تمام سخنرانی ها که داشتیم، بود.

دوم اینکه:

ما را در موقعیتی قرار داده که در مورد آینده هیچ ایده ای نداریم چه اتفاقی قراره بیافته. هیچ ایده ای نداریم که چی پیش میاد. من به آموزش و پرورش علاقه مندم.البته، چیزی که متوجه شدم اینه که همه بالاخره یک علاقه ای به آموزش و پرورش دارند. شما ندارید؟ این واقعاً برایم جالبه.

من اهمیت زیادی به آموزش و پرورش می دهم، و فکر می کنم همه ما همینطوریم. برایمان اهمیت زیادی دارد. تا حدی برای اینکه این آموزش و پرورش قراره ما را برای این آینده ای آماده کند که نمی توانیم درکش کنیم. بچه هایی که امسال مدرسه را شروع می کنند، در سال ۲۰۶۵ بازنشسته می شوند. هیچ کس روحش هم خبر ندارد که دنیا در آن زمان چه شکلی خواهد بود. حتی از پنج سال دیگه خبر نداریم. و با این حال قراره این بچه ها را برای آن موقع آماده کنیم.پس این غیر قابل پیش بینی بودن، از نظر من، نگران کننده است.

و سومین موضوع هم اینکه:

با همه این احوال همه ما روی این توافق داریم که کودکان چه قابلیت های خارق العاده ای دارند.مثل قابلیت های آنها برای نوآوری. نظر من اینه که همه بچه ها دارای استعدادهای فوق العاده اند. و ما آنها را به طرز خیلی بی رحمانه ای سرکوب می کنیم.پس می خواهم درباره آموزش و پرورش صحبت کنم ومی خواهم درباره خلاقیت صحبت کنم. نظر من اینه که امروز خلاقیت به اندازه سواد خواندن و نوشتنن داشتن در آموزش و پرورش مهمه، و باید به همان شکل با آن برخورد کرد و به آن جایگاه داد. (تشویق حضار)

چیزی که در همه اینها مشترکه اینه که بچه ها شانس خودشان را امتحان می کنند. اگر نمی دانند، یک چیزی امتحان می کنند.

درست نمی گم؟ اونها از اشتباه کردن نمی ترسند. حالا من نمی خواهم بگم که اشتباه کردن با خلاق بودن یک چیزه. اما چیزی که می دانیم اینه که اگه آماده اشتباه کردن نباشید،هیچ وقت هیچ فکر نابی به ذهنتان نمی رسد،اگه آماده اشتباه کردن نباشید.

و تا وقتی که بزرگ شده اند،بیشتر بچه ها این قابلیت را از دست داده اند.تبدیل به کسانی شده اند که از اشتباه کردن می ترسند.و در ضمن شرکت هایمان را هم همین شکلی اداره می کنیم. ما اشتباه را تبدیل به گناه می کنیم و حالا داریم سیستم های ملی آموزش و پرورشی را اداره می کنیم که در آنها اشتباه کردن بدترین کاریه که می توانید بکنید و نتیجه اش اینه که مردم را پرورش می دهیم که از ظرفیت های خلاق خود بیرون بیایند. پیکاسو گفته که :”همه کودکان هنرمند به دنیا می آیند.”

مسئله این است که در حال بزرگ شدن چطور هنرمند بمانیم.

من اعتقاد دارم:

که خلاقیت در ما رشد نمی کنه. فضایی که این خلاقیت رشد کنه رو نداریم.خب چرا این طوره؟

و وقتی دور جهان سفر می کنید تمام سیستم های آمورش و پرورش دنیا همین جوری اند. همه شان، فرقی نمی کند کجا بروید. آدم فکر می کند طور دیگری باشد، ولی نیست. سیستم آموزشی یکی است. درس ها یک قالب دارند. از بالا به پایین

در بالا ریاضیات و زبان قرار دارند، سپس علوم انسانی، و در پایین هم هنرها.همه جای دنیا! و تقریباً در همه این سیستم ها هم سلسه مراتبی حتی تو خود هنرها وجود دارد. موسیقی معمولاً جایگاه بالاتری در مدارس دارندتا نمایش و نقاشی. هیچ سیستم آموزش و پرورشی روی زمین وجود نداردکه همانطوری که هر روزبه بچه ها به آنها ریاضی یاد می دهیم نمایش یاد بدهد، چرا؟ چرا اینطور نیست؟ من فکر می کنم این موضوع خیلی مهمیه. به نظر من ریاضی مهمه، ولی نمایش هم همینطور.

بچه ها اگه اجازه داشته باشند بازی می کنند، همه ما اینطوریم. حقیقتش، اتفاقی که می افته اینه که همینطور که بچه ها بزرگ می شوند، ما پرورش آنها را به تدریج از شانه به بالا انجام می دهیم و بعدش فقط روی سرشان تمرکز می کنیم و متمایل به یک سمت از سرشان. اگه یه موجود فضایی بودید و از آموزش و پرورش دیدن می کردید، و می پرسیدید « ، آموزش و پرورش عمومی برای چیه ؟» گمانم نتیجه می گرفتید که تمام هدف آموزش و پرورش عمومی در سرتاسر جهان اینه که استاد دانشگاه تولید کنه. غیر از اینه؟ آنها کسانی هستند که از بالای هرم سر در می آورند و من هم قبلاً از همون ها بودم، پس …! (خنده حضار)

استادهای دانشگاه را دوست دارم، ولی می دانید، این درست نیست که آنها را به عنوان نقطه اوج دستاورد بشر ستایش کنیم.

آنها فقط قسمتی از زندگی هستند، نوعی دیگر از زندگی. ولی نسبتاً جالب هستند، و من این را از روی علاقه ای که بهشان دارم می گویم. یک چیز جالب درباره استادها هست — نه همه شان، ولی معمولاً — آنها در کله شان زندگی می کنند. اون بالا زندگی می کنند، و کمی هم متمایل به یک سمت. آنها مستقل از بدنشان هستند، می دانید، یک جوری واقعاًبه بدنشان به عنوان

نوعی وسیله نقلیه برای کله شان فکر می کنند، مگه نه؟ (خنده حضار) بدن راهیه برای رساندن کله شان به جلسات. راستی اگه شواهد واقعی برای تجربه بیرون از بدن می خواهید، با دانشگاهیان جا افتاده به یک کنفرانس علمی چند روزه برید و شب آخر کنفرانس با آنها به تئاتر بروید. (خنده حضار) و آنجا خواهید دید. مردان و زنان بزرگ در حالی که به نحوی نگران دور خودشان می پیچند، منتظراند تمام شود تا بتوانند بروند خانه و درباره اش مقاله بنویسند.سیستم آموزش و پرورش ما مبتنی بر مفهوم قابلیت علمیه و این دلیل داره. تا قبل از قرن نوزدهم هیچ سیستم آموزش و پرورش عمومی نبود واقعاً، همه آنها بعد به وجود آمدند تا پاسخگوی نیازهای صنعتی شدن باشند. برای همین از بعضی چیزها در مدرسه وقتی بچه بودید، چیزهایی که دوست داشتید، احتمالاً خیلی آرام دور می شدید، با این توجیه که در آن زمینه هیچ وقت یک کار درست و حسابی پیدا نمی کنید. درست می گم؟ موسیقی را ول کن، نوازنده نمی شی، هنر را ول کن، هنرمند نمی شی. نصیحت های خیرخواهانه — اما به کلی اشتباه. دانشگاه ها سیستم را در خیال خودشان طراحی کردند.اگه بهش فکر کنید، تمام سیستم آموزش و پرورش عمومی در همه جای جهان، یک فرایند طولانی برای ورود به دانشگاهه و نتیجه اش اینه که خیلی از افراد بسیار با استعداد،

نابغه و خلاق، فکر می کنند که اینطور نیستند، چون آن چیزهایی که در کودکی خوب بلد بودند، برای کسی ارزشمند نبود، یا حتی غیرمعمول به حساب می آمد. من فکر می کنم که دیگه نمی توانیم هزینه ادامه این روش را بپردازیم. طبق آمار UNESCO در ۳۰ سال آینده، تعداد افرادی که در سرتاسر جهان فارغ التحصیل خواهند شد بیشتر از تمام افرادیه که از ابتدای تاریخ تا کنون از طریق آموزش و پرورش فارغ التحصیل شده اند.تحصیل کرده های بیشتر، و این ترکیبیه از تمام چیزهایی که درباره اش صحبت کردیم — فن آوری و اثر تحول آفرینش روی کار، و ساختار جمعِیت و انفجار بزرگ جمعیت ناگهان، مدرک ها دیگه ارزشی ندارند. درست نمی گم؟ وقتی من دانشجو بودم، اگر مدرک داشتید، کار داشتید. اگر کار نداشتید به خاطر این بود که نمی خواستید داشته باشید. و من هم خب راستش نمی خواستم داشته باشم. (خنده حضار)ولی این روزها بچه هایی که مدرک دارند خیلی وقت ها بر می گردند خانه و به بازی های رایانه ای شان ادامه می دهند، چون حالا آن کاری که قبلاً لیسانس می خواست، فوق لیسانس می خواهد، و کاری که قبلاً فوق لیسانس می خواست دکترا می خواهد. نوعی فرایند تورم علمیه و نشانگر اینه که کل ساختار آموزش و پرورش زیر پایمان در حال تغییره. ما باید به نگاهمان از هوش به کلی یک بازنگری کنِیم .

ما سه چیز درباره هوش می دانیم.

اول اینکه متنوعه. فکر کردن ما درباره دنیا به همه روش هایی است که دنیا را تجربه می کنیم. ما تصویری فکر می کنیم، صوتی فکر می کنیم، و حرکتی فکر می کنیم. به شکل مجرد فکر می کنیم، به شکل حرکت فکر می کنیم.

دوم اینکه هوش پویا ست.

اگه به تبادلات مغز انسان نگاه کنید،هوش به طرز شگفت آوری تبادلیه. مغز به قطعات مختلف تقسیم نشده.در واقع خلاقیت — که من آن را فرایندداشتن ایده های ناب و با ارزش تعریف می کنم — بیشتر وقت ها از طریق تبادل میان روش های مختلف دیدن پدید می آد.

و سومین موضوع درباره هوش اینه که: منحصر به فرده. من دارم روی یک کتاب کار می کنم با عنوان «شکوفایی»، که مبتنی است بر یک سری مصاحبه که با مردم داشتم درباره اینکه چگونه استعدادهایشان را کشف کردند. برایم خیلی جالبه که چطور این افراد به اینجا رسیدند. در حقیقت از یک گفتگو شروع شد که با یک خانم توانمند داشتم که شاید بیشتر مردم درباره اش نشنیده اند، اسمش جیلین لین (Gillian Lynne) است. درباره اش شنیدید؟ بعضی ها شنیده اند. او یک طراح تئاتره و همه کارهایش را می شناسند. نمایش های «گربه ها» (Cats) و «شبح اوپرا» (Phantom of the Opera) را انجام داده، اون شگفت انگیزه، به هر حال، من و جیلین یک روز با هم ناهار می خوردیم و من گفتم: “جیلین، چی شد که تونستی هنرمند بشی؟” و اون گفت:”خیلی جالب بود، وقتی که مدرسه می رفت واقعاً کسی بهش امیدی نداش و مدرسه به پدر و مادرم نامه نوشت که:”ما فکر می کنیم جیلین دچار نوعی اختلال یادگیری باشه، اون نمی تونه تمرکز کنه. همه اش وول می خوره.”

فکر کنم اگر امروز بود می گفتند که اون بیش فعالی دارد. مگه نه؟ اما این دهه ۱۹۳۰ بود و بیش فعالی هنوز اختراع نشده بود،یک بیماری نبود. (خنده حضار) مردم متوجه نبودند که شاید بیش فعال باشند. به هر حال او با مادرش به ملاقات یک متخصص رفت. در یک اتاق که با بلوط تزئین شده بود و او را راهنمایی کردند که روی یک صندلی در ته اتاق بنشیند و همانجا برای ۲۰ دقیقه متخصص نشست. متخصص با مادرش درباره همه مشکلات جیلین در مدرسه صحبت می کرد. حتی برای اینکه مزاحم مردم می شد، مشق هایش همیشه دیر می شد، و غیره و غیره یک بچه هشت ساله – و در آخر، دکتر رفت و نشست کنار جیلین و گفت “جیلین! من به همه این چیزهایی که مادرت گفته گوش دادم و حالا باید باهاش خصوصی حرف بزنم.” اون گفت:” همینجا صبر کن، ما برمی گردیم، زیاد طول نمی کشه.” و آن ها رفتند و تنهایش گذاشتند. اما در حالی که از اتاق بیرون می رفتند، متخصص رادیویی را که روی میز کارش بود روشن کرد. وقتی آنها از اتاق بیرون رفتند، او به مادرش گفت:”فقظ بایستید و تماشایش کنید.” از لحظه ای که از اتاق خارج شدند، با صدای موسیقی روی پاهایش بند نبود، و با موسیقی حرکت می کرد. یک چند دقیقه ای نگاهش کردند. متخصص برگشت و به مادرش گفت:“خانم لین، جیلین بیمار نیست! او یک هنرپیشه است. او را به مدرسه تئاتر ببرید.”

پرسیدم :”بعدش چی شد؟”

گفت: “مادرم همین کار را کرد. نمی توانم بگم که چقدر خارق العاده بود. ما وارد یک اتاق شدیم که پر بود ازآدم هایی مثل خودم، آدم هایی که نمی توانستند یک جا آرام بگیرند.آدم هایی که برای فکر کردن احتیاج به حرکت کردن داشتند. برای فکر کردن نیاز به حرکت داشتند. آنها نمایش می دادند.”

او بعد از مدتی برای پذیرش در مدرسه سلطتنی باله اقدام کرد، او یک هنرمند نمونه شد، او مسیر شغلی شگفت انگیزی داشت در مدرسه تئاتر. بعداً از مدرسه سلطتنی فارغ التحصیل شد و شرکت خودش را راه اندازی کرد، شرکت جیلین لین، با وبر آشنا شد. او مسئول برخی از موفق ترین کارهای نمایشی موزیکال در تاریخ بوده، میلون ها نفر از کارهای او لذت برده اندو اون اکنون یک میلیونر ثروتمنده. اگه متخصص دیگه ای بود ممکن بود به اون چند تا قرص بده و به او توصیه می کرد که آرام تر باشه.

حالا من فکر می کنم — (تشویق حضار) به نظرم نتیجه ای که می توان گرفت اینه به اعتقاد من تنها امید ما برای آینده اینه که مفهوم جدیدی از بوم شناسی انسانی را دنبال کنیم که در آن مفهوم ذهنی مان را درباره غنای قابلیت انسان بازنگری کنیم .سیستم آموزش و پرورش ذهن های ما را معدن کاوی کرده، به همان شکلی که ما در معدن های زمین کاوش می کنیم: تنها به دنبال یک کالای خاص و این برای آینده، به درد ما نمی خوره. ما باید بر اصول بنیادی که طبق آنها فرزندانمان را آموزش می دیم بازنگری داشته باشیم.

یک جمله زیبا از Jonas Salk بود که گفت:“اگر تمام حشرات از کره زمین محو شوند، به ۵۰ سال نمی کشد که تمام حیات در کره زمین از بین خواهد رفت. اما اگر تمام انسان ها از کره زمین محو شوند، در عرض ۵۰ سال تمام گونه های حیات شکوفا می شوند.

و اون راست می گه.

چیزی که TED از آن تقدیر می کند، هدیه اندیشیدن انسانه.

اندیشه! حالا باید مراقب باشیم که از این هدیه هوشمندانه استفاده کنیم، و از برخی از این سناریوها پرهیز کنیم.

سناریوهایی که درباره شان صحبت کرده ایم. و تنها راهی که این کار را بکنیم اینه که قابلیت های خلاق خودمان را ببینیم.

با همان غنایی که دارند و وظیفه ما اینه که تمام وجودشان را تربیت کنیم، که بتوانند با این آینده رو به رو شوند.

در ضمن – ما ممکنه این آینده را نبینیم، اما آنها می بینند. و وظیفه ما اینه که به آنها کمک کنیم که آینده را به خوبی بسازند.

سپاسگذارم!”

…..

….

..

.

از سرکار خانم کیهانی، مترجم متن، که آن را در اختیارم گذاشتند، سپاسگذارم!

مهرداد

Edutopia.ir

468 ad

۳ دیدگاه‌ها

  1. mohammadali esmaeili says:

    با تشکر از مطالب جالبتان، اگر مدارس اینگونه است چرا کماکان به این راه غلط ادامه می دهیم. چرا تغییر نمی دهیم و همه انگار راضی اند؟

    • مهرداد says:

      این پرسشی است که امروز باید از خودمان بپرسیم، اگر به راستی این معضل وجود دارد که بی شک هست و عوارض آن را به چشم می بینیم، بایستی به دنبال راه چاره باشیم.

  2. aida says:

    از شما سپاسگذارم .اگر برایتان امکان دارد بیوگرافی را هم به این صفحه اضافه کنید.با سپاس فراوان.
    .
    ..
    ..
    مهرداد
    با درود به شما
    به TED.COM مراجعه نمایید. بیشتر سخنرانی های ایشان و دیگر دوست داران این گزینه با زیرنویس فارسی در اختیار هست.

نوشتن دیدگاه