رام کردن اسب سرکش!

اسب حیوان نجیبی است، زیباست، سرکش و آزاد است! اسب رهاست، رها از هر بندی و پایبند به هیچ قانونی نیست! اسب سرکش است و به هیچ دستوری گردن نمی نهد و به هیچ راهی با فرمان و امریه گام نمی نهد!
از همان کودکی جوششی را در همه ی حضورم حس می کردم و کاغذ و قلم را که یافتم، تلاش می کردم تا آنچه می جوشد را به نظم درآورم. بی قید و بندی در قافیه و ردیف و صنایع ادبی! بدون آنکه برای کسی واگویه کنم!
سر کلاس عربی بود که سرکشیدن شعر از نهاد ناآرام وجودم آغاز شد. برگی از دفتر عربی را باز کردم و جوشش کلمات  در دفترم باریدن گرفت! غرق بودم در سیلاب کلمات که دستی به شانه ام، آرام فرود آمد!

سنگینی دست وحشتی نابهنگام را پدید آورد و ناخودآگاه به بالای سرم نگاه کردم!

صدای بلند سیلی را که در تمام کلاس می پیچید، می شنیدم! صدای خشم برآمده از تعصب و غیرت آموزگار را می توانستم بشنوم! تنبیه، توهین، اخراج، توبیخ، نمره ی انضباط، دعوت ولی،…
لبخند گرم و صمیمی آقای محمدپور، دبیر عربی، که به دفترم خیره شده بود، کابوس هایم را محو کرد! به من خیره شد، آفرین گفت، مرحبا، بارک ا…،
_: “تو کجا بودی که این همه به دنبالت می گشتم! توی این کلاس شاعری بوده و ما خبر نداشته ایم!”

 

امروز به مدیریت خردمندانه و سرشار از هوش و دانایی و مهربانی اش آفرین می گویم و درود!
_: “خوب! کارت درآمده! این قواعد و اصطلاحات زبان عربی که توی درس هست را باید به شعر در بیاری!”
خواستم از زیر بار شانه خالی کنم، ترسیدم! خودم را کوچک تر از آن می دیدم. کار بزرگی بود برای من! و انکار من طبیعی بود. نه من!

اسب سرکش هوش به بند نمی آمد! رهایی را دوست تر داشت. در قید و بند درآمدن، برای هوش که شرارت را دوست دارد، ذاتن شرور است و میل به سرکشی دارد، مشکل است، قبول نکردم.
ساعت تفریح مرا به دفتر خواستند. همه ی آموزگاران جمع بودند. آموزگار عربی مشغول صحبت با مدیر بود. مدیر با دیدن من لبخند زد و از من خواست که شعر خودم را بخوانم!
همه ی آموزگاران سکوت کردند! همه به من خیره شدند! وحشت سراپای وجودم را گرفت. اما اشتیاق در دل وحشت سریان کرد. این بزرگترین کار تمام عمرم تا آن روز می بود! اگر می شد، چه می شد! چه افتخاری و چه ذوقی، … از من انکار و از جمع اصرار.
… شعرم را خواندم. دست زدند، لبخند زدند و آفرین گفتند. جز آموزگار ادبیات که می گفت از لحاظ وزن و قافیه ایراد دارد، همه آفرین گفتند. ذوقی در تمام وجودم متراکم شده بود. قرار شد اگر بتوانم قواعد عربی را به نظم درآورم، هم نمره ی خوبی برایم در نظر بگیرند و هم جایزه بگیرم.
آن روز تا شب در کار چیدن کلمات قواعد عربی، به صورتی موزون در دل ابیات شدم.

سخت تر از آن بود که باید باشد، چفت نمی شد، وزن به هم می ریخت، یک کلمه جا می ماند، دو کلمه اضافه می آمد. امروز چیزی از آن ابیات به خاطر ندارم، اما می دانم که نباید خیلی جالب شده باشد ولی آموزگار پسندید. برایش آهنگی موزون ساخت و هر که آن را درست می خواند، نمره اش بیست بود.
شعری سروده بودم و با خواندن آن بچه ها بیست می گرفتند! موقع بیست گرفتن، می دیدم که زیر چشمی به من نگاه می کنند! سپاس و قدردانی بود که از نگاهشان می بارید. من هم جایزه گرفتم و نمره ی بیست! سر صف از من با احترام دعوت شد تا شعری را برای دانش آموزان بخوانم و بعد در میان کف زدن دانش آموزان جایزه گرفتم.

*****

سالها گذشت!

عروض خواندم و قافیه و ردیف، با صنایع ادبی آشنا شدم، از نوشیدن جام ادب در درگاه بزرگان ادبیات، کام تشنه ی خود را سیراب کردم. شعر سرودم و دیگران را در سرودن شعر راهنما شدم. اما همیشه یک چیز در من جوشید. همان چیزی که می توانست همانند همه ی بازیهای کودکانه در من خاموش شود، در گذر زمان از بین برود، یا به هزل کشیده شود اما با نازک اندیشی و تیزبینی یک دبیر خردمند، نه تنها خاموش نشد و به انحراف کشیده نشد که این اسب سرکش، راهوار شد. او از توانایی من راهی برای پیش برد اهداف کلاس پیدا کرد و هم بر توانایی من افزود و هم درس خود را بهتر آموزش داد.
اگر به عنوان آموزگار، به دنبال هوش دانش آموزان می گردید، در پی سرکشی ها و شرارت ها باشید. شرارت زبانه ی هوش است!

هوش، اسبی سرکش است که شیهه می کشد و خودش را به زمین و آسمان می زند و آموزگار خردمند، این هوش را به بند می کشد و در راهی که باید، از آن بهره می برد.

آموزگار دانا اسب سرکش هوش را تربیت می کند و آن را به اوج توانمندی می رساند و به خدمت بشر در می آورد.
بیاندیشیم! دانش آموز شرور، در پی آزار ما نیست، این اسب سرکش هوش اوست که شیهه می کشد، انرژی بی پایان اوست که فواره می زند، قدرت بی انتهای اوست که خود را به در و دیوار می کوبد که بیایید، مرا رها کنید، توانایی هایم را آزاد کنید، مرا به خدمت بگیرید، تربیت کنید و به کمال برسانید و به آفرینش، دیگربار، عرضه کنید!
آموزگار دانا، با نیم نگاهی به او، نوع و ساختار هوش او را درک می کند و برایش ابزار می سازد. ابزارهایی که هوش با درگیری با آنها فوران می زند، شکل می یابد و رام می شود!
آشنایی با “هوش های چندگانه” نیازی مهم برای یک آموزگار دانا و خردمند است.
با هوش های چندگانه آشنا شوید و این بار اجازه ندهید بزرگترین سرمایه ی آفرینش، هوش و توانایی های بشری، هرز رود و تخریب شود!
…..

….

..

.

مهرداد

Edutopia.ir

 

468 ad

۵ دیدگاه‌ها

  1. آوا says:

    باعرض سلام و خسته نباشید خدمت شما مطلب جالبی را نگارش فرموده اید با شما هم عقیده ام اما چه راهی برای مهار اندیشه وجود دارد?
    .
    ..

    مهرداد
    سلام و درود
    زنده باشید.

    “کاش به جای مهار اندیشه پر و بال دادن به اندیشه را جایگزین می نمودید.”
    و برای “پر و بال دادن به اندیشه”، راه های بی شماری وجود دارد که در “آرمان شهر دانش و فرهنگ” به دنبال آن ها هستم.

  2. س.م says:

    به خاطر دارم سال اول و دوم دبیرستان از شیمی متنفر بودم و کمترین نمراتم از درس شیمی بود
    تا اینکه سال سوم معلم شیمی تک تک دانش آموزان رو هر جلسه وادار به حل سوال میکرد و می خواست که پاسخ رو بلند بخونیم
    از اونجایی که من آدم مغروری بودم برای اینکه جلو معلم و دوستام کم نیارم سوال رو به هر شکلی بود حل می کردم و پی به جذابیت های شیمی بردم
    در حال حاضر لیسانس شیمی دارم و مسرانه دارم برای ارشد تلاش می کنم.
    با تشکر
    س.م

    • مهرداد says:

      درود بر شما
      سرزنده و پایدار باشید.
      برانگیختن نیاز و درگیر کردن احساسات فردی به شرط آن که آسیب زننده نباشد ارزشمند است.
      من همیشه از رقابت بین دانش آموزان بهره می گیرم ولی رقابت بین گروه ها و نه آدم ها.
      رقابت بین فردی (کم نیاوردن) می تواند آسیب زننده و باعث بروز مشکلات فردی و رفتاری باشد ولی رقابت بین گروه ها شیرین و سرشار از انرژی و احساس مثبت است؛ مسابقه ی فوتبال که تیمی است یک نمونه ی جالب از آن است؛ برای همین گروه بندی در کلاس درس برای من همیشه اولین کاری بوده که انجام داده ام.
      امیدوارم در ارشد و دکترا نیز به همین خوبی پیش بروید و پیروز و سربلند باشید.

  3. عرب اسدی says:

    سلام بیاییم مطالب را با شوخی و خنده به دانش آموز بگوییم بهتر یاد می گیرند

    • مهرداد says:

      خنده و شوخی نقش ارزشمندی در آموزش بر عهده دارند به شرط این که تنها به عنوان استارت به کار روند و زمانی که فراگیران در روند آموزش جای درست خود را پیدا کردند به آن نیازی نیست. لذت یادگیری و پیشرفت چنان قوی است که فراگیران دوست دارند با جدیت هر چه بیشتر آن دانش را پی بگیرند.
      سرزنده و پایدار باشید.

نوشتن دیدگاه