مشق لبخند، مشق ترانه

لبخند و ترانه در حضورش جاری بود!

خِرَد و دانایی در وجودش موج می زد!

دریا بود، اقیانوس بود، نه، … کهکشان بود، دنیا بود!

نه، … آموزگار بود!


شاگردش بودیم و او، به تمام معنا، آموزگار

از این که رشد می کنیم و می بالیم، به خود می بالید!

همه ی وجودش احساس بود و آفرین،

همه ی خیالش راز بود و نیاز!

 

به چشم هایت که می نگریست، در نگاهش غرق می شدی،

به دفتر مشق ات که نگاه می کرد، واژه ها در برابرش موج بر می داشت،

و بعد،

 

دفتر مشق را ، آرام و بردبار، ورق می زد،

کلمه ها و واژه هایش را می نوشید،

از زندگی سیراب می شد،

از زندگی سرشار می شدی!

 

آنگاه

با دست های پربار از دانش و فرهنگ،

به چشم هایت خیره می شد،

دستی به سرت می کشید:

_: “آفرین!”

 

آفرین گفتن اش را دوست داشتم،


کاش می توانستم همه ی آفرین های آفرینش را با همه ی وجودم به پایش بریزم،

کاش، سپاسی در خور جایگاهی که بود را نثارش می کردم، کاش!

***

این شعر را خیلی وقت پیش سرودم!

بیشتر بیان احساس است،

به گونه ای ارج نهادن به همه ی آموزگارانی که از من یک آموزگار ساختند.

آنهایی که آموزگار بودن را به من آموختند و رویای دیرین پای تخته ایستادن و شکوفه های تازه را از نورِ عشق و خرد، سیراب ساختن، در دلم شعله ور ساختند.

آنهایی که به من عشق آموختند و دیگر هیچ!

به همه ی آموزگاران، هنرآموزان، مربیان، دبیران، … درود!


*”مشق لبخند، مشق ترانه”*


مهربان، آموزگار من!

سایه ی پروردگار من!

****

سردی سوز زمستان شد،

در کلاس تو بهار من!

****

پر شدم از دانش و فرهنگ،

تا نشستی در کنار من!

****

مشق لبخندِ تو جاری شد،

شسته شد از دل غبار من!

****

درس تو در داربست عشق،

بافت آری، پود و تار من!

****

نمره ی تو پای مشق شب،

تا که هستم، یادگار من!

****

من کی ام یک گل زباغ تو،

باغبان، آموزگار من!



بهمن ۱۳۶۸، محمد آموزگار (مهرداد)

Edutopia.ir

 

پیوند در وب سایت شعر نو

…..

….

..

.

-:”در بهره گیری از نگاره های آرمان شهر دانش و فرهنگ نام و پیوند به این پایگاه را از یاد نبرید!”

سربلند و پیروز باشید!

468 ad

نوشتن دیدگاه